Google Website Translator Gadget

1.28.2015

ارتداد

ارتداد
هنگامی که فردی به دیانت اسلام مشرف میشود - فرضاً فردی که پیشتر یهودی،مسیحی،بهایی و ... بوده است" عموم مسلمانان به او تبریک میگویند و پیام شادباش به او عرض میکنند. اما هنگامی که فردی بنا به هر دلیلی قصد آن میکند که از دیانت اسلام خارج شود بنا به رای اغلب علماء حکم ارتداد برای او صادر میشود که این حکم بر دو قسم است: ارتداد فطری و ارتداد ملی. ارتداد فطری شامل حال آن از دین خارج شده ای میشود که پدر و مادرش مسلمان بوده اند و در واقع خودش مسلمان زاده بوده است. و ارتداد ملی شامل آن کسی میشود که در زمان حیاتش در ابتدا دین دیگری را اختیار کرده بوده است و سپس مسلمان شده است و بعد از آن تصمیم میگیرد که از اسلام نیز خارج شود و به سراغ دین و باور دیگری برود. بنا به رای قاطبه ی علماء و فقهاء، حتی توبه ی مردی که ارتداد فطری شامل حالش میشود فایده ای ندارد و راهی را برای او برای حفظ جان نمیگشاید.اگر توبه کار مونث باشد، آنگاه است که با توبه کردن راهی برای او گشوده میشود ولی در صورت اباء کردن از این کار نیز او باید عمر خود را تا زمانی که نظر خود را تغییر دهد در زندان بماند. حکم مردی که ارتداد ملی شامل حالش میشود نیز به همین وجهی است که زنی حکم ارتداد فطری شامل حالش شده است. ناگفته پیداست که خروج از دین، الزاماً به معنای "سب" نیست که خارج شده از دین دست به " سب النبی" بزند. که خود مسئله ی سب النبی بنا به حکم اکثر علماء به تنهایی شامل حکم اعدام میشود، کما اینکه در ماده ی 513 قانون اساسی نیز نوشته شده است: «هر کس به هر یک از ائمه معصومین (ع) اهانت نماید اگر مشمول حکم سابّ النبی باشد اعدام می شود.» با توجه به اینکه بنا به حکم قران کریم در سوره ی بقره آیه ی شریفه ی 256 آمده است که "لا اکراه فی الدین" -در پذیرش دین هیچ اجباری وجود ندارد- علمای عظام به آیاتی چون "ان الدین عند الله الاسلام" (آل عمران آیه ی 19) "وَ مَنْ یبْتَغِ غَیرَ اَلْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخاسِرِینَ" (آل عمران آیه ی 85) "إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِاْلإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللّهَ شَیْئًا وَ لَهُمْ عَذابٌأَلیمٌ" (آل عمران 177) "اِنَّ اَلَّذِینَ کفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکتابِ وَ اَلْمُشْرِکینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها: (بینه آیه ی 6) "الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلی لَهُمْ،" محمد آیه ی 25) "مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِاْلإیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ" (نحل آیه ی 106) التزام میکنند و بر آنند که چون در نزد خداوند تنها اسلام پذیرفته است، و چون کسانی که از دین بازگشته اند شیطان آنها را گمراه کرده است و زیانکار هستند و خداوند نیز آنها را مجازات خواهند کرد. یحتملاً به این برداشت رسیده اند که مجازات دنیوی ایشان را هم باید در این دنیا داد که میتوان نشانه های این حکم را برداشتی از سوره ی توبه آیات 65 و 66 دید:" « وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّما کُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آیاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ.لا تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إیمانِکُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْکُمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً بِأَنَّهُمْ کانُوا مُجْرِمینَ.،و اگر از آنها بپرسی «چرا این اعمال خلاف را انجام دادید؟!»، میگویند: «ما بازی و شوخی میکردیم!» بگو:« آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره میکردید؟!(بگو:) عذر خواهی نکنید (که بیهوده است؛ چرا که) شما پس از ایمان آوردن، کافر شدید! اگر گروهی از شما را (بخاطر توبه) مورد عفو قرار دهیم، گروه دیگری را عذاب خواهیم کرد؛ زیرا مجرم بودند!»
البته مسئله ی ارتداد مختص اسلام نیست و دیگر ادیان و باورها هم این گیر و گرفتاری ها را دارند، فرضاً در ایران پیش از اسلام در زمان قدرت زرتشتیان، مانویان و مزدکیان نیز معرض خطر بودند و اگر فرد زرتشی به آن آئینها میگروید حکمش مرگ بود و همچنین است در یهودیت، و کافی است نگاهی به کتاب تسنیه باب 5،13،17 انداخته شود که نشانه های آنرا یافت. و البته که در مسیحیت نیز در زمان قرون وسطی دادگاه های تفتیش عقاید برپا میشد و جزای کسانی که اندک باورشان مطابق با کتاب مقدس و تفسیری که کلیسا ارائه میداد نبود مرگ بود.
دکتر سروش دباغ در نفی و رد مسئله ی ارتداد، تفکیکی را بین خطای معرفتی با خطای اخلاقی قائل میشود. ایشان استدلال میکنند که خطای معرفتی آن خطایی است که فرضاً فردی به اشتباه مجموع زوایای مثلث را بیشتر یا کمتر از 180 درجه میشمارد و میداند و یا در مسئله ای دیگر به این گمان میرود که فرمان مشروطیت در زمان پادشاهی کسی به جز مظفرالدین شاه صادر شده است و ایشان بر این باورند که مسئله ی خروج از دین نیز برای کسانی که در آن دین هستند خطای معرفتی باید محسوب شود، چرا که در بهترین وجه آنها تنها میتوانند حکم به آن کنند که آن فردی که از دین خارج شده است و به باور دیگری گرویده است اشتباه میکند که چنین باوری دارد و سپس ایشان حکم میکنند که برای خطای معرفتی هیچ مجازاتی نباید مدنظر قرار گیرد، کما اینکه در مثالهای دیگر نیز حکم مجازاتی ای صادر نمیشود و ایشان معتقدند که تنها در خطای اخلاقی است که میتوان فرمان مجازات را مد نظر قرار داد و تنها با کسی که خطای معرفتی ای انجام داده است میتوان وارد بحث شد تا اگر مقبول افتاد از پس بحث خطای او بر او مسجل شود. ایشان همچنین به مسئله ی تطابق مجازات با جرم نیز در این مسئله اشاراتی میکنند و معتقدند حتی اگر خروج از دین را بنا به فرضی خطای اخلاقی و امری غیراخلاقی بشماریم مجازات مرگ هیچگونه تطابقی با آن ندارد.
اما انتقاد من به این مسئله ضمن همدلی ای که با استدلال جناب دباغ دارم دارای دو وجه دیگری هم هست. اول اینکه به گمان من، اگر مسئله ی خروج از دین را ما با این پیشفرض که خروج از دین عملی غیر اخلاقی است پیش ببریم، در ابتدای امر مسئله ی تبلیغ و دعوت به دین را نیز باید مردود اعلام کنیم. چرا که پذیرش فردی به دین، دقیقاً برابر ایستاست با خروج او از دین و آئین دیگری. و اگر این را تنها شامل حال مسلمانان بدانیم، بدین معنا که ایرادی ندارد کسی وارد دین اسلام شود ولی ایراد چنین است که حق خروج را ندارد که در اینجا باید چنان حکم کنیم که مسلمانان چیزی را که برای خود میپسندند برای دیگران نمیپسندند و چیزی را که برای خود دوست نمیدارند برای دیگران میخواهند. دومین نقد بازمیگردد به معنای آزادی که خود دو رویکرد دارد: اول عدم پذیرش آزادی افراد برای انتخاب آراء و عقاید و دومی ترویج دروغگویی در صورت نبود آزادی یا وجود ترس و حفظ جان. هایدگر نحوه ی تحقق بخشیدن به حقیقت را در آزادی میداند و آزادی را به معنای رها بودن، یا به حال خود گذاشتن و یا گشوده شدن میداند. اگر حقیقت ناپوشیدگی باشد چنانچه توضیح آن داده شد، بنیادش در ناحقیقت یا پوشیدگی است و آزادی رها کردن ناحقیقت است تا خود را در حقیقت گشوده کند. هایدگر در رساله ی درباب ذات حقیقت میگوید آزادی (بگذارباش- بودن) است. یعنی آزادی بشر به این معناست که بشر بگذارد یا اجازه دهد که موجودات آنگونه که هستند باشند. آزادی تحقق سرشت حقیقت است. آزادی این اجازه دادن هست. آزادی صفت انسان نیست، ماهیت آزادی از نظر اصل و منشا به اراده یا حتی جبر علی اراده ی آدمی ربطی ندارد. آزادی بر امر آزاد به معنای امری که بر آن پرتو افکنده شده، یعنی امری که از آن کشف حجاب شده است، نظارت دارد. آزادی نزدیکترین و دورترین خویشاوندی را با وقوع انکشاف، یعنی با رخداد حقیقت، دارد. اما با وجود حکم ارتداد دیگر حقیقتی آشکار نمیشود و عقیده ی فرد در نامستوری به سر خواهد برد، زیرا ترس از مرگ، این امکان را از فرد سلب میکند که بیانی از عقاید خود داشته باشد و در عین حال خود آزادی به معنای بگذارباش- بودن و یا اجازه دادن به اینکه چیزها خودشان، آنطور که هستند خود را نشان دهند نیز سلب میشود.

11.30.2014

بنیاد و خانه




بنیاد و خانه
نویسنده: ایمان مطلق

این مقاله پیشتر در سایت فلسفه ی نو چاپ شده است و تنها در قسمتهایی  نسبت به وبسایت فلسفه ی نو توضیح بیشتر داده شده است
http://new-philosophy.ir/?p=627

"بنا به تجربه ی ما از تاریخ انسانی هر چیز بنیادین و بزرگ، فقط از این حقیقت برآمده که انسان خانه ای و وطنی دارد، و در سنتی ریشه دارد."1

در این نوشته سعی خواهد شد با توجه به مبانی تفکر هایدگر، ضمن شرح مختصری از وضعیت دوران مدرن، دور افتادگی انسان دوران مدرن را از اصل و بنیاد خود نشان دهد و آُسیب های آنرا یادآور شود و پس از آن راه حلی را برای حل این بحران ارائه دهد.
مفهوم "بنیاد" همراه با مفهوم "جوهر" از اساسی ترین مفاهیم فلسفه ی غرب هستند. بنیاد یا به اصطلاح هایدگر Grund همان چیزی است که یونانیان از آن تحت عنوان Arkhe (آرخه) از آن یاد میکردند. بنیاد هر چیز همان سرآغاز یا مبداء آن چیز است. ارسطو مینویسد: " مبداء آن است که از آنجا، هر چیزی، به زیباترین نحو، میتواند به وجود بیاید…. چیزی که در اثر حضور آن چیز {دیگر}ی  نخست پدید می آید…آنچه که حتی بدون حضور آن در خود چیز، چیزی نخست از آن پدید میاید… همه ی علت ها خود آغاز هایند."2 "آن چیزی علت گفته میشود که نخستین آغاز یا مبداء حرکت یا سکون از آنجاست"3 از این سخن ارسطو بر میاید که مفهوم مبداء معنایی چند گانه دارد که میتوان از Principum (اصل) Fundus (بنیاد و آغاز) و Causa (علت) نام برد. هنگامی که لایبنیتس مینویسد " Nihil Est Sine Ratione " بدین معنا که هیچ چیزی بدون Ratione نیست؛ در اینجا از Ratione یک معنای دوگانه ای را باید فهمید بدین معنا که یکبار میتوان گفت "هیچ چیز بدون (علت) نیست." و بار دیگر گفت "هیچ چیز بدون (بنیاد) نیست" در تاریخ فلسفه توجه کردن به بنیاد و علت هر چیز به معنای پی بردن به ماهیت و حقیقت وجودی آن چیز است. Ratione به معنای کلی توجه به خاک دارد، پس میتوان جمله ی لایبنیتس را اینگونه فهمید که هر چیزی با علت و بنیاد است، بنیادی که ریشه در خاک دارد. اما خود بنیاد (Grund)، بنیادش در بی بنیادی (Abgrund) یا در مغاک است یعنی نمیتوان برای خود بنیاد بنیادی متصور شد؛ هایدگر میگوید بی بنیادی یعنی آزاد بودن از هر بنیادی.  
انسان به واسطه ی نوع بودگی اش در جهان - که خود در-جهان-هستن نوع بودگی اوست - به محض پرتاب شدن به این جهان دارای تاریخ است و گذشته ای دارد " دازاین همواره به مثابه چیزی که به گونه ای خودینه یا ناخودینه تاریخی است می اگزید."4 و این تاریخمندی او به این معناست که او به جهانی از معانی و مفهومها و سنتی پرتاب میشود که به محض ورودش در آنهاست. در گذشته، زندگی قالب چنین بود که آدمی در همانجایی سکنی میگزید و زندگی میکرد و فوت میکرد که زادگاهش آنجا بود. انسان در جایی میزیست که بنیاد و آغازگاه و علتش در همانجایی بود که بود.او در آنجایی بود که دایره ی مفاهیم و معانی و سنن و فرهنگ را در دست خویش داشت. اما روزگار مدرن، روزگار آوارگی و دل کندن از خانه است. زادگاه در فرهنگ مدرن بی ارزش شده است و به جایش پیش رو و آینده و چه بسا مرگ جایگزین آن شده است. انسان در این روزگار بیش از آنکه از روزهای سرآغاز سراغ بگیرد به پایان می اندیشد. بنا به قولی در زمان حال همه ی ما محل دفن عزیزانمان را میدانیم اما از محل تولد او کمتر اطلاعی داریم. در گذشته خانه ها چنان طراحی شده بود که اتاقی برای زایمان در خانه مهیا بود و قسمتی نیز تدارک دیده شده بود که متوفی در ابتدا در آنجا قرار میگرفت. (در فرهنگ ما ایرانیان فرضاً قسمتی رو به قبله برای متوفی بود که تا قبل از خاکسپاری، پیکر متوفی در آنجا قرار میگرفت، تا آنجا که نگارنده میداند در آلمان نیز چنین مکانی در خانه ها موجود بود)
هایدگر آغاز دوران مدرن را از پایان دوران رنسانس میدانست،با پایان روزگار رنسانس و آغاز دوران مدرن و شکلگیری تفکر سوبژه محور و نشستن انسان به جای خدا و پیشفرض قرار دادن اینکه فهم انسان قادر به کشف تمام حقایق جهان است، به یکباره انسان از هستنده ای در هستی، تبدیل به هستنده ای در مرکز هستی میشود و امر قدسی جای خودش را به انسان میدهد و مدرنیته از آنجا به جایی رسید که به نظر هایدگر در حال حاضر دوران مدرن روزگار نهیلیسم تکنولوژیک،و شکلگیری فرهنگهای توده ای، و دستاوردهای کم ارزش فرهنگی و هنری، روزگار انسانهای میانه و بی فکر و فراموشی هستی و رواج آنچه هایدگر با تحقیر (آمریکا زدگی) میخواند است.وی درد امروز بشر را بی ریشگی میداند و انسان مدرن را در گریز از تفکر میبیند. هایدگر میگوید علی رغم اینکه انسان یک موجود تاملی است (موجودی است که دارای تفکر تاملی است Meditative thinking)  ، تفکر محاسبه ای (Calculative thinking) بر انسان امروز غلبه یافته است.امروز تکنولوژی مدرن چگونگی رابطه ی انسان با هر آنچه هست را تعیین میکند. این به معنای تهدیدی علیه ریشه داشتن انسان است. خصلت واقعی انسان مدرن گریز از تفکر است. انسان مدرن روز و شب گرفتار وسائل ارتباط جمعی و سرابهای خود ساخته ی خویش است که این خود نتیجه ی فلسفه های مدرن است که دنیای پیرامون را به مثابه شیء میپندارد. هایدگر در مفاهیم بنیادین مینویسد: این دوران مجله های مصور،برنامه های مبتذل رادیویی، و سالنهای مد لباس است که معنای فرهنگ را به جلوه های حقیر کاهش میدهد. انسان دوران مدرن میپندارد همه چیز را میداند. در دوران مدرن با پیشرفت تکنولوژی چنین به نظر میرسد که زندگی ساده تر از روزگار پیشین شده است؛ اما بحرانی نیز این نوع زندگی را فراگرفته است. انسان مدرن مدام مکان زندگی اش را عوض میکند و دیگر درکی از مکان زیست خود ندارد. زمین دیگر برای او نه مکان زیست بلکه تبدیل به منبع ای برای بهره برداری شده است. هایدگر گوهر این تکنولوژی را گشتل Gestell میداند که به معنی چهار چوب یا قاب است و منظور هایدگر از استفاده از آن که بیشتر آن را به شکل Ge-stell مینوشت، گردآوری همه ی منابع در راه تولید است و هم آن چارچوب یا قاب کلی ای که درون آن محدوده ی زندگی مدرن تعیین میشود. بابک احمدی در توضیح این مفهوم در کتاب خود مثال خوبی میزند:" یک گل روی شاخه، در میان گل های باغ یک ابژه است.اما در صنعت عطرسازی تبدیل به منبع میشود. دیگر گلی در خود نیست، بل به شکل تازه ای، به صورت یک منبع برای تولید فنی، یا ایجاد بهره ای، در میآید. چیزهایی که بدون سوژه هم در این دنیا وجود داشتند، یا سوژه تبدیل به اموری مفید میشوند، و مهمتر، تبدیل به (ذخیره) میشوند. همچون منابعی که مولد انرژی به هدف انجام کارهای بعدی، هستند. در گشتل همه چیز را به صورت منبع میبینیم، حتی انسان ها را"5 در این دوران انسان در زنجیرهای بی حاصل مصرف گرایی گرفتار شده است.شیء پنداشتن دنیای پیرامون که این خود حاصل تفکر مدرن است تنها به جهت بهره گیری از انسان آواره است. ما در جهان مدرن از بنیادمان فاصله گرفته ایم و بی بنیاد شده ایم و یکی از علل بی بنیادی ما فاصله گرفتن از خانه است. در جهان هستن - که ویژگی بنیادی دازاین است -  پیش از آنکه بیانگر یک نسبت مکانی و فضایی باشد، به توانایی انسان به سکنی گزیدن کنار چیزهایی آشنا باز میگردد. در هستن رشته ای از مناسبات است که ما به آنها عادت میکنیم، و در آنها حل میشویم. خانه، کارخانه، شرکت، مسجد، پل و ... ساخته میشوند بنا به منظوری که همان سکنی گزیدن یا اقامت داشتن است. اما سکنی گزیدن در دوران مدرن، دیگر در کنار چیزهای آشنا بودن نیست بلکه برعکس در نهایت دوری از چیزهای آشنا و آشنایان بودن باشد. که میتوان در مثال چنین آورد که فرضاً در گذشته نویسنده با قلم و کاغذ سر و کار داشت، اما پس از آن روی به ماشین تایپ آورد و بعد از آن به سراغ رایانه های خانگی و تبلت و لپتاپی که هر روز از شکلی به شکل دیگر در میایند و به اصطلاح مدرن میشوند و دیگر الفتی بین نویسنده با آن چیز برقرار نیست بلکه تنها به آن چیز به شکل یک وسیله ای کارآمد برای تنها امروز نگاه میکند و فردا چیز دیگری را جایگزین آن میکند و همچنین میتوان چنین گفت که در گذشته اعضای خانواده اعم از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ و خواهران و برادران در کنار هم و در نزدیکی از هم زندگی میکردند، اما دیگر وضع کنونی چنین نیست و هر کسی بنا به شرایط دوران مدرن در گوشه ای از شهر و یا در کشوری دیگر روزگار را سپری میکند.  
اما راه چاره برای بی خانگی و دوری از بنیاد برای انسان مدرن چیست؟ شاید در ابتدا خواست بازگشت به سرآغاز، نوستالژیک به نظر آید که با سازو کار دنیای امروز ما بازگشت به آن امری ناشدنی باشد، در عین حال دستآورد ها و موهبت های تکنولوژی امروز را هم نمیتوان به کناری نهاد؛ هایدگر میگوید راه گریز از تقدیر ویرانگر تکنولوژی این نیست که ماشینها و ابزار مدرن را به کناری نهیم ولی باید در راهی تازه با آنها کار کنیم و همچنین "هرچه بیشتر با گوهر تکنولوژی آشنا بشویم، بیشتر در جریان فراخوان آن قرار میگیریم."6 چرا که "هر جا که خطری باشد، نجات هم آنجاست."7 نجات دقت به جوهر تکنولوژی و پاسخ دادن به آن است. و پاسخ دادن به آن بدین نحو میسر میشود که  ما در نقطه ی عطف و در چرخش، قرار بگیریم "چرخش ورود خود را در آنچه هم اکنون در دوران هستی وجود دارد، می یابد"8 و میتواند این چرخش را نه به معنای بازگشت به دوران پیشامدرن بلکه با توجه به وجود این بحران و وضعیت بی خانگی مدرن، خواست ساخت جهانی مشترک و شرکت در آن مدنظر قرار داد و سرآغازی دیگر را پدید آورد  و اینبار کره ی خاک خانه ی ماست و نه فقط یک کشور، یک شهر، یک محله و یک خانه.





1- به نقل از هایدگر، بابک احمدی، هایدگر و پرسش بنیادین، تصویر جهان و تکنولوژی صفحه ی 375
2- ارسطو، متافیزیک، فصل یکم (مبداء یا اصل)، ترجمه ی شرف الدین خراسانی شرف، 1013a
3- همان، فصل دوم (علت)
4- هایدگر، هستی و زمان، زمانمندی و تاریخمندی، ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان 376
5- بابک احمدی، هایدگر و پرسش بنیادین، تصویر جهان و تکنولوژی صفحه ی 357
6- همان، صفحه ی 386
7- این جمله از هولدرلین است که هایدگر بارها از جمله در مقاله ی پرسش از تکنولوژی از آن یاد میکرد.
8- هایدگر، پرسش از تکنولوژی، ترجمه ی انگلیسی هارپر

10.31.2014

آری گویی به زندگی در شعر خیام



آری گویی به زندگی در شعر خیام

حكيم ابوالفتح غياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام متولد قرن پنجم هجری در شهری به نام لوکر دیده بر جهان گشود. گویند علت نام "خیام" شغل آبا و اجدادی وی بوده است که خیمه دوزی بوده است و خود او نیز در مقدمه ی کتاب (جبر و مقابله) خود را خیامی یا الخیامی معرفی میکند و لقب خیام, گویا تنها تخلص او در اشعارش است، چنانچه به عنوان مثال در مصرعی مینویسد "خیام اگر ز باده مستی خوش باش." حکیم خیام، در علم نجوم از سرآمدان روزگار خود بود و گویند که رصدخانه ای در زمان ملک شاه سلجوقی ساخته بود و همچنین در تقویم جلالی اصلاحاتی انجام داد. از او که تقریباً به تمام علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، نجوم، علوم فصاحت و بلاغت، فلسفه، طب و رياضيات و ... احاطه ی تام داشت، پانزده اثر به جای مانده است که بدین شرح است:1- رساله ی جبر و مقابله ( که گویند در زمانی که تنها بیست و سه سال داشت این کتاب را نوشته است) 2- رساله در شرح مشکلات مصادرات کتاب اقلیدس 3- زیج ملکشاهی 4- رساله فی طبیعیات 5- لوازم الامکنه 6- رساله ای در کون و تکلیف 7- رساله فی الوجود 8- صحیفه بر زبان فارسی 9- رساله میزان الحکمه 10- رساله ای در صورت و تضاد در جواب سه مسئله از حکمت 11- ترجمه ی خطبه ی ابن سینا 12- نوروز نامه 13- رساله نظام الملک راجع به حکومت و در نهایت دو اثر دیگر که تنها از آنها نامی بیشتر نمانده است.
همانطور که از موضوع نوشته انتظار میرود، در اینجا تنها به خیام به مثابه شاعر نگاه میشود، اگرچه از پس تفسیر اشعار وی وارد بعد فلسفی وی نیز میشویم.
بنیاد اصلی اشعار خیام تامل و اندیشه به مفهوم زمانمندی انسان و در جهان بودن او و سرانجام مرگ انسان است. مرگی که به عنوان قطعی ترین امکان پیش روی ماست که بعد زمانمندی و فناپذیری ما را به عنوان هستنده ای در عالم خاک مشخص میکند.
خیام در اشعار خود زمان را به مثابه "حال" تبیین میکند که در اشعارش این را با دو کلمه ی "حال" و "دم" نشان میدهد. البته این سخن دال بر این نیست که خیام به سیر زمانه توجهی ندارد، چنانچه مینویسد " می خور که زمانه دشمنی غدار است" بلکه به باور او نباید دل نگران فردا و دیروز بود، چرا که ما نه از علت خلقتمان در این دنیا خبر داریم " معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا"  و نه از فردای خود " امروز تو را دسترس فردا نیست واندیشه ی فردات بجز سودا نیست" پس چون نه این است و نه آن " ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست". و یا در شعری کامل تر میگوید " این یکدو سه روز نوبت عمر گذشت/ چون آب به جویبار و چون باد به دشت/ هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزیکه نیامده است و روزی که گذشت". میتوان از جهتی موضع خیام را درباره ی مرگ نیز از دل مفهوم زمان او نیز دریافت و حکم بدان داد که او متاثر از اپیکور معتقد است که تا زمانی که من هستم، مرگ نیست و زمانی که مرگ آمد دیگر من نیستم پس نباید که حال را به مرگ اندیشی و ترس از مرگ سپری کرد. " مائیم و دمی و مطرب و این کنج خراب/ جان و دل و جام و جامه در رهن شراب / فارغ ز امید و رحمت و بیم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب"  اما این فارغ بودن از آنچه خواهد آمد در اندیشه ی خیام دال بر این نیست که پس چنان زندگی کن گویی همیشه زنده ای بلکه دقیقاً برعکس او در عین حال که میگوید باید به زندگی آری گفت و حال را غنیمت دانست و از آن لذت برد، باید آگاه به زمانمندی و فانی بودن خود نیز بود " آن قصر که جمشید در او جام گرفت/ آهو بچه کرد و رو به آرام گرفت/ بهرام که گور میگرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه گور بهرام گرفت" و یا میگوید " این کهنه رباط را که عالم نام است/ وآرامگه ابلق صبح و شام است/ بزمی است که وامانده ی صد جمشید است/ قصری است که تکیه گاه صد بهرام است" و یا "
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است/ گردنده فلک نیز بکاری بوده است/ هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین/ آن مردمک چشم نگاری بوده است" و در نهایت پیام اخلاقی ای خیام به ما میدهد این است که " ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است/ رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است/ با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است"

12.19.2013

سخنرانی هایدگر در جشن تولد هفتاد سالگی هوسرل

سخنرانی هایدگر در جشن تولد هفتاد سالگی هوسرل

هشتم آپریل 1929

برای دانش آموزان شما, جشن گرفتن در این روز منبع نادر و ناب شادی است. تنها راه شایسته ای که به ما اجازه میدهد به این مناسبت از شما قدردانی ای به نسبت خلق و خوی بنیادینی که اشباع کننده ی همه چیز از اول تا انتهاست داشته باشیم. 
در این مناسبت در خور جشن گرفتن و در پاسداری از این سنت زیبا،‌ما به عنوان هدیه مجلدی کم حجم شامل چند مقاله ی کوتاه را به شما تقدیم میکنیم. 
هیچ راهی هرگز نمیتواند،کافی و باز گرداننده ی همه ی لطف شما باشد، معلم ما برای بیدار کردن و سیراب کردن ما ولخرجی زیادی کرده است. 
در روزهای آینده، بسیاری سعی خواهند کرد تا کارهای فلسفی شما را بررسی و تبین کنند و به بررسی تاثیر و تاثرات آن در مقیاسهای مختلف بپردازند. در این کار، آنها خواهند آورد بسیاری چیزها در اذهان، که ما نباید فراموش کنیم. به هر حال،‌ روشی که در آن به تفکیک تاثیرات نظری یک فرد و محاسبه ی تاثیرات نوشته های او میپردازیم در درک کامل مسئله ی اساسی ای که به خاطر آن به شما یک تشکر بدهکاریم باز میماند. 
آن رکن اصلی با توجه به نحوه ی پرثمر تدریس شما پیدا نخواهد شد. مطمئناً چنین تأثیرگذاری‌ای به حیات خود به عنوان امتیاز و فرصتی برای هر استادی ادامه خواهد داشت تا مادامی که دانشگاه‌های آلمان از سرانجام شوم تبدیل شدن به دانشگاهی تجاری فرار میکنند. 
نه، ذات رهبری شما مرکب از چیز دیگریست؛ بدین معنا که محتوا و سبک سوال شما، بلافاصله ما را مجبور به وارد شدن به یک  گفتمان عمیق و انتقادی و همچنین مجبور به در نظر داشتن یک احتیاج همیشگی به آماده بودن برای معکوس و یا حتی رها کردن موضع خود میکند.
البته که هیچ ضمانتی وجود ندارد که هیچکدام از ما راه خودش را پیدا کند به آن چیزی که کارهای شما تلاش داشت ما راا به سمت آن هدایت کند: آن رهایی که هر کدام از ما در آن پرورده و آماده میشویم برای مقابله با مسائل. 
و همچنین است که کارهایی که ما به شما ارائه میدهیم تنها شواهدی هستند بر این حقیقت که ما میخواستیم هدایات شما را دنبال کنیم و نه اینکه اثباتی باشد بر موفقیت ما بر رسیدن به مقام مریدی شما. 
اما یک چیز است که ما به عنوان آخرین دارایی حفظ خواهیم کرد: هر یک از ما که امتیاز پای جای پای شما گذاشتن را داشته است، خود را با دو گزینه ی مبین شما شدن و دیگری در مقابل شما بودن ای استاد محترم مواجه می بیند. 
در این مناسبت جشن که ما نگاهی به وجود فلسفی شما در این منظر داشته ایم، ما همچنین نقاط ارجاعی بدست میاوریم برای به دست دادن ارزیابی واقعی از کارهای فلسفی شما.
آیا به خاطر این واقعیت بود که در دهه های گذشته یک حرکت جدیدی در فلسفه به وجود آمد و تاثیری در میان رویه هایی که آن روز مسلط بودند یافت؟ یا اینکه روشی جدید بود که اضافه شد به لیست گذشته؟ و یا آن مسائلی که برای مدت طولانی فراموش شده بودند رویشان کار شد؟ 
آیا واقعاً آن فضای آزادی که برای جستار فلسفی که کاشته ای وسیع و بیشتر مرکب است وجود دارد؟ یا که نه ؟ 

ایا اینچنین است که آن فضاهایی که در آن زمان برای جستارهای فلسفی در دسترس بود تنها گسترده تر و پیچیده تر شده اند؟ یا اینکه نه، اول و در درجه ی نخست تحقیقات شما تماماً فضای جدیدی برای تحقیقات فلسفی ساخته است. یک فضا با ادعاهایی جدید، ارزیابی هایی جدید، و یک ملاحظه ی تازه برای قدرتهای پنهان سنت عالی  فلسفه ی غرب؟
بله دقیقاً همان. عامل اصلی و قطعی کار شما جوابی برای پاسخ به این یا آن سوال نبوده است؛ بلکه منجر به  پیشرفت در بعد جدیدی در فلسفیدن شده است.
به هر حال، این پیشرفت عبارت نبوده است از چیزی کمتر از رادیکالیزه کردن به روشی که ما  تفلسف میکنیم. برگشتن به روی مسیر پنهان از آن اتفاق معتبر تاریخی به مانند آشکار ساختن همدلی بین متفکران بزرگ است. 
فلسفه، پس یک دکترین نیست، و نه یک شاکله ی ساده برای جهت دادن خود در جهان، و قطعاً نه یک ساز یا دستاوردی برای دازاین انسان. بلکه این فلسفه خود دازاین است تا جایی که از بیرون از زمینه ی خودش به آزادی به وجود بیاید.
هرکس باتوجه به محدودیات هر پژوهش به این فهم شخصی از فلسفه  میرسد تجربه های مقدماتی از فلسفیدن را به دست خواهد آورد؛ بدین معنی که هرچه تحقیق کاملتر و اصیلتر میشود بیشتر اطمینان حاصل میشود که آن چیزی جز تحول چند سوال ساده نیست. 
اما آنها که آرزوی تحول دارند باید صداقت را در خود حفظ کنند. و یک شخص نمیتواند این قدرت درونش را احساس کند تا زمانی که خود را آماده ی یک تامل کند. و هیچکس نمیتواند درگیر این تامل باشد بدون سفر به دورترین نقطه ی ممکن.
اما هیچکس هرگز دوست ممکنات نخواهد شد بدون باز ماندن برای گفتگو با قدرتهایی که در تمامیت وجود انسانی عمل میکنند. اما این رویه ی فلاسفه است که با دقت گوش بدهند به آنچه قبلاً گفته شده است که هنوز هم میتوانند در هر یک از اتفاقهای اساسی جهان درک بشوند. 
در چنین رفتاری فیلسوف وارد هسته ی آن چیزی میشود که حقیقتاً بحث مورد نظر آن کاری است که به او محول شده است.
افلاطون این را میدانست و گفت درباره اش در نامه ی هفتم.

آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که به وسیله ی اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود بلکه فقط در نتیجه ی بحث و مذاکره ی متوالی درباره ی آنها و در پرتو همکاری درونی و معنوی, یکباره آن ایده, مانند آتشی که از جرقه ای پدیدار شود,در درون آدمی روشن میگردد و آنگاه راه خود را باز میکند و توسعه می یابد. 341