Google Website Translator Gadget

1.28.2015

ارتداد

ارتداد
هنگامی که فردی به دیانت اسلام مشرف میشود - فرضاً فردی که پیشتر یهودی،مسیحی،بهایی و ... بوده است" عموم مسلمانان به او تبریک میگویند و پیام شادباش به او عرض میکنند. اما هنگامی که فردی بنا به هر دلیلی قصد آن میکند که از دیانت اسلام خارج شود بنا به رای اغلب علماء حکم ارتداد برای او صادر میشود که این حکم بر دو قسم است: ارتداد فطری و ارتداد ملی. ارتداد فطری شامل حال آن از دین خارج شده ای میشود که پدر و مادرش مسلمان بوده اند و در واقع خودش مسلمان زاده بوده است. و ارتداد ملی شامل آن کسی میشود که در زمان حیاتش در ابتدا دین دیگری را اختیار کرده بوده است و سپس مسلمان شده است و بعد از آن تصمیم میگیرد که از اسلام نیز خارج شود و به سراغ دین و باور دیگری برود. بنا به رای قاطبه ی علماء و فقهاء، حتی توبه ی مردی که ارتداد فطری شامل حالش میشود فایده ای ندارد و راهی را برای او برای حفظ جان نمیگشاید.اگر توبه کار مونث باشد، آنگاه است که با توبه کردن راهی برای او گشوده میشود ولی در صورت اباء کردن از این کار نیز او باید عمر خود را تا زمانی که نظر خود را تغییر دهد در زندان بماند. حکم مردی که ارتداد ملی شامل حالش میشود نیز به همین وجهی است که زنی حکم ارتداد فطری شامل حالش شده است. ناگفته پیداست که خروج از دین، الزاماً به معنای "سب" نیست که خارج شده از دین دست به " سب النبی" بزند. که خود مسئله ی سب النبی بنا به حکم اکثر علماء به تنهایی شامل حکم اعدام میشود، کما اینکه در ماده ی 513 قانون اساسی نیز نوشته شده است: «هر کس به هر یک از ائمه معصومین (ع) اهانت نماید اگر مشمول حکم سابّ النبی باشد اعدام می شود.» با توجه به اینکه بنا به حکم قران کریم در سوره ی بقره آیه ی شریفه ی 256 آمده است که "لا اکراه فی الدین" -در پذیرش دین هیچ اجباری وجود ندارد- علمای عظام به آیاتی چون "ان الدین عند الله الاسلام" (آل عمران آیه ی 19) "وَ مَنْ یبْتَغِ غَیرَ اَلْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخاسِرِینَ" (آل عمران آیه ی 85) "إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِاْلإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللّهَ شَیْئًا وَ لَهُمْ عَذابٌأَلیمٌ" (آل عمران 177) "اِنَّ اَلَّذِینَ کفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکتابِ وَ اَلْمُشْرِکینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها: (بینه آیه ی 6) "الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلی لَهُمْ،" محمد آیه ی 25) "مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِاْلإیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ" (نحل آیه ی 106) التزام میکنند و بر آنند که چون در نزد خداوند تنها اسلام پذیرفته است، و چون کسانی که از دین بازگشته اند شیطان آنها را گمراه کرده است و زیانکار هستند و خداوند نیز آنها را مجازات خواهند کرد. یحتملاً به این برداشت رسیده اند که مجازات دنیوی ایشان را هم باید در این دنیا داد که میتوان نشانه های این حکم را برداشتی از سوره ی توبه آیات 65 و 66 دید:" « وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّما کُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آیاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ.لا تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إیمانِکُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْکُمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً بِأَنَّهُمْ کانُوا مُجْرِمینَ.،و اگر از آنها بپرسی «چرا این اعمال خلاف را انجام دادید؟!»، میگویند: «ما بازی و شوخی میکردیم!» بگو:« آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره میکردید؟!(بگو:) عذر خواهی نکنید (که بیهوده است؛ چرا که) شما پس از ایمان آوردن، کافر شدید! اگر گروهی از شما را (بخاطر توبه) مورد عفو قرار دهیم، گروه دیگری را عذاب خواهیم کرد؛ زیرا مجرم بودند!»
البته مسئله ی ارتداد مختص اسلام نیست و دیگر ادیان و باورها هم این گیر و گرفتاری ها را دارند، فرضاً در ایران پیش از اسلام در زمان قدرت زرتشتیان، مانویان و مزدکیان نیز معرض خطر بودند و اگر فرد زرتشی به آن آئینها میگروید حکمش مرگ بود و همچنین است در یهودیت، و کافی است نگاهی به کتاب تسنیه باب 5،13،17 انداخته شود که نشانه های آنرا یافت. و البته که در مسیحیت نیز در زمان قرون وسطی دادگاه های تفتیش عقاید برپا میشد و جزای کسانی که اندک باورشان مطابق با کتاب مقدس و تفسیری که کلیسا ارائه میداد نبود مرگ بود.
دکتر سروش دباغ در نفی و رد مسئله ی ارتداد، تفکیکی را بین خطای معرفتی با خطای اخلاقی قائل میشود. ایشان استدلال میکنند که خطای معرفتی آن خطایی است که فرضاً فردی به اشتباه مجموع زوایای مثلث را بیشتر یا کمتر از 180 درجه میشمارد و میداند و یا در مسئله ای دیگر به این گمان میرود که فرمان مشروطیت در زمان پادشاهی کسی به جز مظفرالدین شاه صادر شده است و ایشان بر این باورند که مسئله ی خروج از دین نیز برای کسانی که در آن دین هستند خطای معرفتی باید محسوب شود، چرا که در بهترین وجه آنها تنها میتوانند حکم به آن کنند که آن فردی که از دین خارج شده است و به باور دیگری گرویده است اشتباه میکند که چنین باوری دارد و سپس ایشان حکم میکنند که برای خطای معرفتی هیچ مجازاتی نباید مدنظر قرار گیرد، کما اینکه در مثالهای دیگر نیز حکم مجازاتی ای صادر نمیشود و ایشان معتقدند که تنها در خطای اخلاقی است که میتوان فرمان مجازات را مد نظر قرار داد و تنها با کسی که خطای معرفتی ای انجام داده است میتوان وارد بحث شد تا اگر مقبول افتاد از پس بحث خطای او بر او مسجل شود. ایشان همچنین به مسئله ی تطابق مجازات با جرم نیز در این مسئله اشاراتی میکنند و معتقدند حتی اگر خروج از دین را بنا به فرضی خطای اخلاقی و امری غیراخلاقی بشماریم مجازات مرگ هیچگونه تطابقی با آن ندارد.
اما انتقاد من به این مسئله ضمن همدلی ای که با استدلال جناب دباغ دارم دارای دو وجه دیگری هم هست. اول اینکه به گمان من، اگر مسئله ی خروج از دین را ما با این پیشفرض که خروج از دین عملی غیر اخلاقی است پیش ببریم، در ابتدای امر مسئله ی تبلیغ و دعوت به دین را نیز باید مردود اعلام کنیم. چرا که پذیرش فردی به دین، دقیقاً برابر ایستاست با خروج او از دین و آئین دیگری. و اگر این را تنها شامل حال مسلمانان بدانیم، بدین معنا که ایرادی ندارد کسی وارد دین اسلام شود ولی ایراد چنین است که حق خروج را ندارد که در اینجا باید چنان حکم کنیم که مسلمانان چیزی را که برای خود میپسندند برای دیگران نمیپسندند و چیزی را که برای خود دوست نمیدارند برای دیگران میخواهند. دومین نقد بازمیگردد به معنای آزادی که خود دو رویکرد دارد: اول عدم پذیرش آزادی افراد برای انتخاب آراء و عقاید و دومی ترویج دروغگویی در صورت نبود آزادی یا وجود ترس و حفظ جان. هایدگر نحوه ی تحقق بخشیدن به حقیقت را در آزادی میداند و آزادی را به معنای رها بودن، یا به حال خود گذاشتن و یا گشوده شدن میداند. اگر حقیقت ناپوشیدگی باشد چنانچه توضیح آن داده شد، بنیادش در ناحقیقت یا پوشیدگی است و آزادی رها کردن ناحقیقت است تا خود را در حقیقت گشوده کند. هایدگر در رساله ی درباب ذات حقیقت میگوید آزادی (بگذارباش- بودن) است. یعنی آزادی بشر به این معناست که بشر بگذارد یا اجازه دهد که موجودات آنگونه که هستند باشند. آزادی تحقق سرشت حقیقت است. آزادی این اجازه دادن هست. آزادی صفت انسان نیست، ماهیت آزادی از نظر اصل و منشا به اراده یا حتی جبر علی اراده ی آدمی ربطی ندارد. آزادی بر امر آزاد به معنای امری که بر آن پرتو افکنده شده، یعنی امری که از آن کشف حجاب شده است، نظارت دارد. آزادی نزدیکترین و دورترین خویشاوندی را با وقوع انکشاف، یعنی با رخداد حقیقت، دارد. اما با وجود حکم ارتداد دیگر حقیقتی آشکار نمیشود و عقیده ی فرد در نامستوری به سر خواهد برد، زیرا ترس از مرگ، این امکان را از فرد سلب میکند که بیانی از عقاید خود داشته باشد و در عین حال خود آزادی به معنای بگذارباش- بودن و یا اجازه دادن به اینکه چیزها خودشان، آنطور که هستند خود را نشان دهند نیز سلب میشود.

2.22.2013

مختصر شرح حالی از میرزا یحیی صبح ازل



مختصر شرح حالی از میرزا یحیی صبح ازل

میرزا یحیی صبح ازل فرزند جناب میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری فرزند رضا قلی بیک ابن عباس ابن محمد رضا بیگ ابن محمد علی ابن اخبر ابن شهریار حسن بود که این طایفه از معروفترین خانواده های قریه ی تاکر واقع در محلات نور مازندران آن زمان بود. مادر وی نیز کوچک خانم کرمانشاهی که ایشان یکی از شش همسر میرزا بزرگ بودند.
کوچک خانم در دم پس از تولد اولاد فوت کرده که این واقعه در حدود سال ۱۲۴۷ هجری قمری در شهر طهران× در محله ی عربها کوچه ی صدر اعظم اتفاق افتاد. وظیفه ی مراقبت و تربیت اولاد به عهده ی خدیجه خانم یکی دیگر از همسرهای میرزا عباس که مادر میرزاحسین علی نوری (بهالله)، نساء خانم، میرزا مهدی،‌سارا خانم(اخت) و میرزا موسی کلیم افتاد و تا سن چهارده سال که ایشان نیز فوت میکند این قضیه صادق بوده است. (۱) و پس از فوت خدیجه خانم وظیفه ی تربیت میرزا یحیی را برادر ایشان میرزا حسینعلی× شخصاً به عهده گرفته و خواندن و نوشتن به خط نستعلیق را نزد ایشان میاموزد ولی هیچگاه علاقه ای به آموختن زبان عربی نداشته است هرچند که بنا به خواست بهالله، ملا مهدی کنی مدتها به وی درس میداده است.(۲) شایان ذکر است که میرزا بزرگ نوری پدر وی نیز در سال ۱۲۵۵هجری قمری فوت کرده اند.مختصر آنکه ایام طفولیت وی در طهران و تابستانها بر طبق روال خانواده به تاکر میرفتند. در سال ۱۲۶۰ هجری قمری بود که سید علیمحمد باب ادعای بابیت را در شیراز کرده و در همین سال است که میرزاحسینعلی نوری به واسطه ی نامه ای که از طرف باب و به دست میرزا حسین بشرویه ای (اول مومن به باب و یکی از هجده تن حروف حی ملقب به باب الباب) به "باب" ایمان میاورد.(۳) و از آنجا که بهالله در آن دوران در خانه چه در طهران و چه در مازندران  به تبلیغ آشنایان خود و دعوت به امر جدید میپردازد و میرزا یحیی نیز در آن جمع ها شرکت میکند و با آئین جدید آشنا شده و نهایتاً وی نیز در سال ۱۲۶۳ نیز به واسطه ی رویت کتاب احسن القصص که تفسیر سوره ی یوسف است، امر حضرت باب را تصدیق میکند. (۴) گویند هنگامی که بابیان وقت در بدشت× در اواخر رجب سال ۱۲۶۴ قصد اجماع داشتند میرزا یحیی نیز قصد آن کرد که به این جمع بپیوندد ولی بهالله او را از سفر بازداشت که میتواند علت آن سقر سن وی در آن دوران باشد. میرزا یحیی ی جوان مدتی بعد اما راهی نور و از آنجا راهی بارفروش شد و بنا به تحقیق در این مکان جناب قدوس و یارانش را که از بدشت به سمت ماکو راهی بودند ملاقات کرد× که روحیات و حالات و خضوع و خشوع جناب قدوس تاثیر فراوانی بر روحیات وی گذاشته است. مختصر آنکه پس از این دیدار وی ابتدا همراه با طاهره و میرزا جانی راهی نور مازندران میشود و پس از آن به طهران باز میگردد و پس از شنیدن جریان قلعه ی شیخ طبرسی در اوایل محرم ۱۲۶۵ همراه با بهالله، ملاباقر تبریزی،‌حاجی میرزای کاشانی و ملازین العابدین عموی خود راهی قلعه ی شیخ طبرسی میشوند که در میان راه در شهر آمل دستگیر میشوند. مرحوم میرزا فضل الله نظام الملک تاکری در یادداشت های خود نقل میکند که ابتدا میرزا یحیی را لخت کرده و در حوض وسط مجلس انداخته و بیرون کشیدند که چوب بزنند بهالله ممانعت میکند و میگوید او بچه است و تقصیری ندارد اگر قصد زدن دارید مرا بزنید لهذا او را رها کرده بهالله را چوب کاری کردند(۵) و این چوب کاری انقدر ادامه داشت تا از پاهای ایشان خون جاری شد و بعد ملازین العابدین خود را بر پاهای بهالله انداخت و او را به قدری زدند که از حال رفت و در نهایت امر ایشان را پس از چندی ( که بعضی ۴ ماه مدت آنرا میدانند ) به سفارش محمد تقی خان حاکم آمل آزاد کرده و ضمن منصرف کردن ایشان از رفتن به قلعه ی شیخ طبرسی ایشان را روانه ی طهران کردند.گویند پس از چهل روز از بازگشت به طهران خبر شهادت قدوس به میرزا یحیی میرسد که وی از شدت اندوه سه روز تب کرده و بیمار شده است.(۶)  در تاریخ مثبوت است که هنگامی که میرزا یحیی ۱۹ سال داشته است که مصادف است با زمانی که حضرت باب در زندان چهریق بودند نامبرده نامه ای به دستخط بهالله برای حضرتش فرستاده که به وسیله ی ملا علی مراغه ای (سیاح)به حضرت باب تقدیم کرده و از ایشان خواسته اند که وظیفه ای را ایشان به عهده بگیرد که حضرت باب توقیعی خطاب به وی نوشته و میفرمایند کماکان در ظل حفظ، و صیانت و تربیت حضرت بهالله باشد که این نکته نیز مورد تائید مورخین بهایی و ازلی نیز میباشد.(۷)
اما پیش از شهادت حضرت باب ، ایشان میرزا یحیی را به عنوان وصی خود انتخاب میکنند که علت این انتخاب همانا آن استکه حضرت بهالله به علت تبلیغات گسترده، تظلم میان زمامداران وقت و شرکت در واقعه ی بدشت زبان زد خاص و عام شده بودند و این موضوع بسیار حضرت باب و اصحاب را نگران حال ایشان کرده بود و از همین روی برای اینکه نگاهها به ایشان متمرکز نشود و به سوی دیگری جمع شود حضرت باب با هماهنگی حضرت بهالله تصمیم گرفت که جانشین خود را میرزا یحیی معرفی کند، چرا که وی هم بسیار آرام  بود و هم در دامان خود حضرت بهالله پرورش یافته بود و همچنین از خانواده و برادر خود ایشان بود و این چنین نیست که این ادعا فقط از جانب حضرت بهالله مطرح شده باشد بلکه در خصوص این قضیه دو نفر دیگر یعنی جناب میرزا موسی کلیم و جناب ملاعبدالکریم قزوینی (‌میرزا احمد کاتب) نیز با خبر بودند و قرار بر آن شد که این موضوع از میان این جمع چهار نفره خارج نشود که از آن به بعد است که صفاتی چون " ازل" "اسم الازل" و "مرات الازلیه" به وی داده شد. و در نهایت میرزا یحیی ازل به نسبت لوحی که در ذیل میاید ادعای جانشینی حضرت باب را میکند. مضمون لوح به فارسی چنین است:
"خداوند بزرگ اعظم از هر بزرگی
این لوحی است از طرف خداوند مهیمن قیوم به خداوند مهیمن قیوم بگو پیدایش همه از خداوند است و همه به او راجع میشوند.
این لوح از طرف علی قبل محمد خطاب به کسی است که اسمش با اسم وحید معادل است بگو همه از نقطه بیان ظاهر شده اند ای کسی که به نام وحید نامیده شده ای حفظ کن هر چه که در بیان نازل و به آن امر شده است زیرا تو صراط خداوند بزرگ هستی." سجع مهر
حال اگر بنا به این لوح موجود خطاب به میرزا یحیی، وی ادعای جانشینی حضرت باب را دارد حال باید دانست که وی در خصوص این جانشینی چه کرده است و پیش از آن دانست که اساساً تعلیم حضرت باب چه بوده است که ایشان را مامور فرمودند که آن را حفظ کند.
تک تک آیات و ابیات زیر موجود در بیان فارسی و تواقیع دیگر است که در اینجا ما به اختصار میاوریم تا روشن شود نظر حضرت باب در خصوص "من یظهر الله "چه بوده است.

" ای اهل بیان نکرده مثل آنچه اهل فرقان نموده و از محبوب خود به هیچ شی محتجب نگشته که ارتفاع بیان عروج به سوی اوست و حظ آخرت اوست"
" بیان راضی نمیگردد از شما الا آنکه ایمان آورید بمن یظهره الله"
" ای اهل بیان اگر ایمان آورید به من یظهرالله، خود مومن میگردید و الا او غنی بوده از کل و هست مثلاً اگر در مقابل شمس الی مالانهایه مرات واقع شود تعکس بر میدارد و حکایت میکند از او و حال آنکه بنفسه غنی است از وجود مرایا و شمسی که در آن منطبع است"‌
" مراقب ظهور بوده که قدر لمحه ای فاصله نشود مابین ظهور و ایمان کل من آمن بالبیان"
ایشان از کلمه ی لمحه استفاده میکنند که به معنی مدت زمان اندک و کم است
و یا در جایی دیگر مینویسد:" اگر در این حین ظاهر شود من اول عابدین و ساجدینم"
طبق همین گفته میشود متوجه شد که باز ظهور من یظهراللهی که خود باب میگوید ظهورش به خاطر بشارت اوست قریب الوقوع است.
" کسی عالم به ظهور نیست غیرالله، هر وقت شود باید کل تصدیق به نقطه ی حقیقت نمایند و شکر الهی به جا آورند"
" ظهور الله در هر ظهور که مراد از مشیت اولیه باشد بهالله بوده و هست که کل شی نزد بها او لاشی بوده و هستند "‌
"و فی سنته التسع انتم کل خیر تدرکون" و " و فی سنته التسع انتم بلقاالله ترزقون"
توجه داشته باشید که بهالله در سال
۹ و ۱۹ اظهار امر خفی و علنی کرد.
و یا در جایی دیگر مینویسد "از مبدا ظهور تا عدد واحد مراقب بوده" همانطور که میدانید عدد واحد
۱۹ است.
همینطور به توقیعی که خطاب به ملا باقر تبریزی از حروف حی و همچنین جناب وحید است آن جناب از باب در خصوص ظهور من یظهرالله
سوال کرده و ایشان چنان پاسخ داده بودند.
همچنین در باب پانزدهم از واحد سوم بیان فارسی مکتوب است :
" ظهور الله در هر ظهور که مراد از مشیت اولیه باشد بهالله بوده و هست که کل شی نزد بها او لاشی بوده و هستند .... هر کس به من یظهراله ایمان آورد و ایمان به آنچه او امر فرموده آورد ایمان آورده است به خداوند از اولی که از برای اول نیست و در ظل رضای خداوند بیرون آمده بکل رضای او در هر ظهوری و هر کس ایمان به او نیاورد اگر چه در کل عوالم در ایمان و رضای خداوند بوده کل هباء منثوراً میگردد...."
و یا در جای دیگر مکتوب است
" اگر به ظهور او فائز شدی و اطاعت نمودی ثمره ی بیان را ظاهر کردی و الا لایق ذکر نیستی نزد خداوند"
" هیچ حجتی از برای او از نفس خود او اعظمتر نبوده و نیست در نزد کل زیرا که کل آیات و کلمات از بحر جود او مشرق میگردد و از طمطام یم فضل او مستضیی میشود و از قمقام عز او مستتیر میگردد...."
" اگر کسی یک آیه از او شنود و تلاوت کند بهتر است از آنکه هزار مرتبه بیان را تلاوت نماید. "
"طوبی لمن ینظر الی نظم بهالله و یشکر ربه"
" کل دین نصرت اوست نه اعمالی که در بیان نازل شده"
"مالک یوم الدین در انتهای واحد و ابتدای ثمانین" ظاهر خواهد گشت. واحد به حساب ابجد برابر
۱۹ و ثمانین در عربی یعنی ۸۰ لذا ملاحظه میشود که به کمال وضوح آخر ۱۹ سال بعد از اظهار امر خود باب یعنی ۱۲۷۸ و اول ۸۰ یعنی ۱۲۸۰ را معین میکنند.
حال به نسبت این آیات که به نظر واضح هم میاید که معنای آن چیست وی کسانی که مدعی مقام " من یظهراللهی"‌شده بودند طرد کرده و یا حتی پا را حد خود فراتر قرار داده و حکم قتل چند نفر از جمله میرزا اسدالله خویی(دیان) و آقا سید ابراهیم خلیل تبریزی را صادر کرد و یا در کتاب مستیقظ خود مینویسد: "‌بگو خداوند لعنت کند آنهایی را که در امر خدای تو فساد میکنند که یکی از آنها آن هندی کور و همراهان او میباشند. اینها همه از مشرکین اند و بگو لعنت کند خداوند آن کسانی را که در طهران فساد میکنند."
و یا در نامه ای با این مضمون مینویسد: ... یکی از این مدعیان آن کور هندی است که از راه راست به دور افتاد است. یکی دیگر عبدالکریم در ارض تا (تبریز) است که هرگز راستگو نبود،‌یکی دیگر کسی به اسم اسد است که از نادانان بوده و غفلت بر او مستولی است و باید استغفار کند. آن دیگری شخصی است که در ارض خا (خراسان) مدعی شد لیکن توبه کرد. دیگری حسین میلانی است که دارای شهوت عظیم است و باید استغفار کند. و بعد علی اکبر در بغداد است که از نادان نادانتر است و نیز حسین نامی در هندوستان است.

ازل در میان سالهای ۱۲۶۶ تا ۱۲۶۸ گویا در تاکر و مازندران بوده است و در این سال هنگامی که میرزا ابوطالب با قشون خود برای سرکوب بابیان به نور میرود وی زن و فرزند خود را در همانجا گذاشته و با لباس درویشی به رشت و قزوین و از آنجا به کرمانشاه میرود و در آنجا آنقدری میماند که حضرت بهالله با اهل و عیال و یاران به آنجا میرسند
(۸) در فاصله ی این مدت وی عامل فروش کالاهای فردی به نام عبدالله قزوینی بود. پس از رسیدن حضرت بهالله به شهر وی به سراغ برادر رفته و از ایشان خواست که در سفر به بغداد نیز با وی همراه باشد اما در خانه ای جدا زندگی کند. حضرت بهالله هم ضمن پذیرفتن خواسته ی وی مبلغی به او داد و او با آن پول چند عدل پنبه خرید و به کسب پرداخت. پس از مدتی وی عازم کرکوک و اردبیل شد و سپس از طریق موصل به مندلیج به بغداد رفت و ابتدا در سوق الشیوخ به کفش فروشی اشتغال یافت و بعد ها عمامه ای به سر کرد و با لباس مبدل و با اسم حاج علی لاس فروش (گچ فروش) معروف بود. اما هرگز به اصحاب روی نشان نمیداد و از خوف مختفی بود که حتی جناب محمد علی سلمانی که دلاک و سلمانی حضرت بهالله بود و در ایام بغداد نیز آنجا بود در خاطرات خود مینویسد که من در بین سفر به استانبول فهمیدم که وی ازل است.(۹) مختصر آنکه وی در بغداد در محله ی زغال فروشها که از محلات پست آن زمان بغداد بود سکونت میکرد و در همین دوران است که اسدالله دیان به دست غلام وی به قتل میرسد و همچنین حشر و نشر وی با محمد اصفهانی× و دشمنی با حضرت بهالله تحت تاثیر محمد اصفهانی در این دوران آغاز میشود و میزان این آزار و اذیت از جانب او و دیگر بابیانی که تحت تاثیر وی بودند تا شدتی است که حضرت بهالله به مدت دو سال از بغداد خارج و به کوههای سلیمانیه میرود. (۱۰) در سال ۱۲۷۹ پس از ده سال اقامت در بغداد ‌فرمان آمد که باید آن دیار را ترک کرده و به استانبول بروند (۱۱) جناب سلمانی در خاطرات خود مینویسد" یحیای ازل در بغداد همیشه در منزل بود و گاهی که بیرون میامد طوری بود که احدی ملتفت نمیشد و در موقع حرکت منظور سفر به استانبول است- جمال مبارک (حضرت بهالله) فرموده بودند که هر جا دلت میخواهد بروی بگو آدم با تو میفرستم که به سلامت بروی گفته بود قربان من هر جا که تشریف ببرید منهم میایم و خودش مصلحت دیده بود که مرا زودتر روانه کنید که من جلوتر باشم و با شما نباشم. یک عرب ظائی نام که مرد زرنگی بود و از احباب بود مامور شد که با ازل برود و ظائی به همراهی ازل جلوتر بطوری که احدی مسبوق نشد از بغداد خارج شده بودند تا موصل که تقریباً در منزل است ابداً ازل دیده نشد. در موصل در کنار شط چادر مبارک زدیم در اینجا دیدیم که در یک کناری چادر آفتاب گردان کوچکی زده است و آدمی کوتاه قد و بلند ریش در آن منزل دارد ظائی هم همراهش بود به طور حدس بعضی فهمیدیم که این ازل است ... میرزا یحیی ازل را هیچیک از احبا درست نشناخته بودند در موصل ازل حضور مبارک از دست ظائی شکایت کرده بود که به من احترام نمیکند و سر خود است ظائی در حضور مبارک به عربی جواب داد که قربان رجا میکنم این مردکه را در پرده نگاه دارید و بیرون نیاید که مردم او را ببینند و از دین بیرون نگردند. باری به خرجی عنایت فرمودند و او به بغداد مراجعت کرد، باقر نامی بود کاشی به او فرمودند که خدمت یحیی را بکن او همراه یحیی شد. یحیی هیچوقت در قافله ی ما نبود مختصر از موصل حرکت نموده بعد از چند روز به کرکوک رسیدیم."(۱۲) از دیگر خاطرات جناب سلمانی در این سفر داستان جلو سوار شدن ایشان در قایق است که در این حین میبیند که فرد دیگری در قایق نشده است " ( او ازل بود و من او را هنوز نمیشناختم) گفت تو اهل کجا هستی گفتم از اهل اصفهان گفت تو از برای چه توی قایق آمدی به اذن کی؟‌ گفتم به اذن بزرگمان- منظور حضرت بهالله است -. گفت حالا که در اینجا به جهت اینکه بی اذن آمدی اگر دو سه چوب به تو بزنم چه کار میکنی (‌چوب کلفتی هم در دستش بود) گفتم اگر شخصی باشم علیم عفوت میکنم و اگر دیدم چوب اذیت میکند که از دستت میگیرم و اینقدر میکوبمت که رشادت را فراموش کنی. خیلی بدش آمد مختصر دیگر حرفی نزد و قایق به کنار رسید." و یا در جایی دیگر در خاطراتش مینویسد :"‌ازل اگر گاهی به اندرون مبارک میرفت طوری بود که هیچکس مسبوق نمیشد. شامش را از اندرون می آوردند. شنیدم وقتی طاس کباب پیاز را میخورده بود به حضار گفته بود طاس کباب خوبی است از لیموهایش خوشم می آيد و مقصودش حیله شرعی بوده است یعنی من پیاز را با لیمو اشتباه انداختم خوردن پیاز در آئین بابی حرام است-  شامش از اندرون میرفت و همیشه یک ظرف خوراک میکشیدند و به زنش میدادند که صبح برایش برد و حقیقتاً خوراک دو نفر بیشتر بود." از دیگر خاطرات جناب سلمانی با ازل میتوان از خاطره ی خوردن غذای ازل و یا خوردن گزهایی که حضرت بهالله به وی داده بود نام برد که این خاطرات بسیار جالب و خواندنی است که ما در اینجا از نوشتن آن خودداری میکنیم . نهایت اینکه سفر به استانبول سه تا چهار ماه طول کشید و پس از چهارماه با آنکه حضرت بهالله راضی به رفتن به ادرنه نبود و معتقد بود که این جمع مجرم نیست که هر لحظه به جایی فرستاده شود اما بنا به درخواست اصحاب و همچنین گریه و ناله ای که ازل از خوف مرگ سر داده بود در نهایت به سوی ادرنه حرکت کرده و در اول رجب ۱۲۸۰ وارد ادرنه شدند.
 مختصر آنکه با آنکه آزار و اذیت ازل به برادر خود حضرت بهالله بسیار شده بود اما در سال سومی که ایشان در ادرنه و در خانه ای معروف به خانه ی امرالله بودند لوحی برای ازل نوشتند و در آن لوح رسماً‌ از ایشان خواستند که به آئین جدید ایمان بیاورد و این لوح را توسط میرزا آقا جان به دست ازل رساندند اما وی نپذیرفته و به میرزا آقا جان گفته بود عربی هم مینویسد. (۱۲)  از جمله کارهایی که میرزا یحیی بر علیه حضرت بهالله انجام دادند جریان مسموم کردن ایشان است که در سال ۱۲۸۲ میرزا یحیی روزی حضرت بهالله را بر خلاف معمول به خانه ی خود دعوت کرده و در چای ایشان مقداری سم ریختند و ایشان را مسموم کردند به نحوی که اثر آن سم سبب شد ایشان به مدت یک ماه در بستر افتند که در این دوره پزشک ایشان دکتر شیشمان بود که نام برده در همان دوران فوت میکند ولی پیش از فوت پزشک دیگری که مورد اطمینان وی بود به نام دکتر چوپان به حضرت بهالله معرفی میکند. به هر حال این داستان خصومت ازل با برادرش حضرت بهالله کار را به آنجا میکشاند که روزی که به خانه ی امرالله برای استحمام هفتگی میرود به جناب سلمانی پیشنهاد به قتل رساندن وی را میدهد که داستان بدین قرار است:"‌روزی که موقع حمام شد اول ازل آمد سر و تن شست و حنائی هم گذاشت من نشستم خدمتش بکنم این شروع کرد به  صحبت کردن و نصیحت کردن گفت میرزا نعیمی بود که در نیریز حاکم بود احبا را کشت و اذیت کرد و بسیار صدمه به امر میرسانید بعد تعریف زیادی از شجاعت و تهور کرد که بعضی ها فطرتاً‌ شجاعند هروقت باشد، صفت شجاعت از آنها ظاهر خواهد شد بعد حکایت میرزا نعیم را گفت که از اولاد احباء طفلی باقی مانده بود به سن ده یا یازده ساله. روزی میرزا نعیم میرفته بود حمام این طفل هم رفته بود حمام و چاقویی دسته شاخی با خود برده بود همین که مردکه از توی آن خواسته بود بیرون بیاید این طفل چاقو را بر شکمش فرو نمود و شکمش درید فریاد میرزا نعیم بلند شد نوکرهای او از سر حمام داخل شدند و دیدند چاقو دست این پسره لذا پسر را آنچه توانستند زدند و بعد رفتند سر اربابشان میرزا نعیم ببینند حالش چطور است این پسر با آنکه زخم خورده بود از جا حرکت کرد مجدداً چاقویی به میرزا نعیم زد بعد مجدداً تعریف از شجاعت کرد که چقدر خوش است انسان شجاع باشد حالا در امرالله ببینید چه کرده اند هرکس صدمه میزند هر کس بر من برخاسته حتی اخوی من و من از هیچ جهت راحت نیستم و نوعی شده است که رفاه رفع شده (‌لحن همچون میپرورانید که من وصی و مظلوم و اخوی غاصب و استغفرالله متعدی) صفات شجاعت ممدوح معاونت امرالله لازم.(‌در مجموع لحن سخن و حکایت میرزا نعیم و مراتب شجاعت و تشویق من اینکه اخوی را بکش( یعنی جمال مبارک را ) این حرف را که زد به حدی حالم به هم خورد که هیچوقت در حیاتم آنقدر منقلب نبوده بودم به طوریکه احساس میکردم که حمام را به سرم کوبیدند متوحش شدم و هیچ حرفی نزدم رفتم سر حمام روی سکو نشستم و با خود فکر میکردم در نهایت انقلاب با خود فکر کردم که میروم توی حمام و سرش را میبرم هر طور بشود بشود بعد فکر کردم که کشتن این کار آسانی است اما شاید در حضور جمال مبارک مقصر بشوم و مخصوصاً در آن حال با خود چنین می اندیشیدم که پس از کشتن این مردکه اگر حضور مبارک بروم و به من بفرمایند چرا این را کشتی چه جواب بدهم و این خیال مرا متوقف داشت مختصر توی حمام آمدم و با کمال اوقات تلخی شدید گفتم پاشو برو گمشو پاشو برو بیرون. به زاری آمد آب بسرم بریز من یک آبی ریختم شسته یا ناشسته با کمال ترس خارج شد و رفت و هنوز تا به حال او را ندیده ام." و یا در همان ایام سید محمد اصفهانی اظهار نموده بود که برای تمیز حق از باطل، جناب ازل حاضر است با بهالله مباهله کند تا حق از باطل تمییز داده شود. میر محمد مکاری این خبر را شنید و به توسط آقا میرزا محمدقلی به عرض حضرت بهالله رسانیدند. و حضرت بهالله در جواب فرمودند من برای اتمام حجت بر جمیع خلق تقاضای آنها را میپذیرم. پس قرار بر این شد که در روزی معین که خود میرزا یحیی و سید محمد اصفهانی اعلام میکنند هر دوی ایشان به مسجد سلطان سلیم رفته و با هم مباهله کنند که این جریان به گوش غریبه و آشنا رسید و در روز معین حضرت بهالله به مسجد رفتند و در حالی که همگان بودند در نهایت حضرت ثمره
از دیگر القاب میرزا یحیی که خود بر خود داده است در آن جمع حاضر نشدند که این مسئله برای خیلی از حضار دلیلی شد بر حقانیت حضرت بهالله. (۱۴)
و تمامی این مسائل سبب میشود که حضرت بهالله،‌میرزا یحیی را طرد کرده و به یاران و بهائیان میفرمایند که دیگر با او معاشرت نکنند. نویسنده ی کتاب حضرت باب علل اصلیه ی طرد ازل را اینگونه مینویسد:
الف) اظهار دعاوی موهومه چون ادعای وصایت حضرت باب، داعیه ی من یظهری در برابر دعوت علنی جمال ابی و افزودن عباراتی به اذان بابی که حکایت از ادعای الوهیت وی مینماید.
ب) اعراض صریح از من یظهرالله موعود ( جمال اقدس ابهی )
پ) اقدام برای قتل جمال ابهی ( که پیشتر ذکر آن رفت )
ت)‌اقدام برای مسموم کردن بهالله ( که این نیز ذکر شد)
ث)فتوا بر قتل دیان و گروهی دیگر از مومنان
ج) تصرف بر حرم منقطعه ی حضرت باب(۱۵)
چ) هوسرانی های او
ح) تلاش برای تضییع حیثیت جمال ابهی نزد اولیای امور عثمانی
خ) امتناع از مباهله با جمال ابهی
به هر حال آزار و اذیت حضرات ازلی و نامه هایی که بر ضد حضرت بهالله به دولت وقت عثمانی ( خصوصاً خورشید پاشا حاکم وقت ادرنه و سلطان عبدالعزیز)‌ میفرستادند از یک طرف و از طرف دیگر ورود بسیاری از بهاییان برای ملاقات حضرت بهالله به ادرنه و خلاصه رفت و آمدها سبب و ضمیمه را فراهم کرد که حضرت بهالله را به عکا و میرزا یحیی را به قبرس تبعید کنند.طبق گزارش مورخان بهایی حضرت بهالله در روز چهارشنبه ۲۲ ربیع الثانی سال ۱۲۸۵ در سن ۵۳ از ادرنه خارج شدند و در ۲۲ جمادی الاول سال ۱۲۸۵ وارد عکا شدند. گویا در این سفر تعداد افراد هفتاد نفر بوده و اول همگی به عکا رفتند و از آنجا میرزا یحیی و یارانش به قبرس روانه شدند.(۱۶)
توضیح چندانی در خصوص زندگی میرزا یحیی صبح ازل در دوران قبرس موجود نیست چرا که به روایت نویسنده ی کتاب هشت بهشت(۱۷) و تنبیه النائمین وی گوشه گیر و افسرده شده و با کسی در رفت و آمد نبوده است " باری حال سالیان دراز است که حضرت ازل در خانه نشسته و در به روی خویش و بیگانه بسته. نه کسی را به دعوت و تبلیغ کسی میفرستد و نه از مردم اخذ جر و طلب نفعی میکند... با اینکه به حسب صورت کمال فقر و پریشانی در ظاهر دارند... و با اینکه گذشته از دشمنان خارج و داخل آن حضرت در میان اولاد و عیال خود نیز وحید و بی کس مانده و تمامی اولاد و عیال بلکه انصار و اقربای آن حضرت نا اهل و ناکس اتفاق افتاده ..." البته لازم به ذکر است که پرفسور ادوارد برون در مقدمه ی نقطه الکاف مینویسد : 
"در جزیره ی قبرس در شهر فاماگوستا قریب پانزده روز ( ۲۶ رجب- ۱۴ شعبان ۱۳۰۷ ) ماندم و در این مدت هر روز به ملاقات صبح ازل میرفتم و از دو یا سه ساعت بعد از ظهر الی غروب آفتاب در منزل او می ماندم دفتر و مداد در دست و سراپا گوش هر چه او میگفت یادداشت میکردم و هر شب با یک خزانه معلومات مهمه و اطلاعات مفیده به منزل خود مراجعت میکردم"
خلاصه آنکه میرزا یحیی در قبرس در کوچه ای به نام ازل در خانه ای کوچک و به نام شاعری ایرانی و مسلمان  خود و خانواده اش شناخته میشدند و با آنکه در آن زمان قبرس زیر نظر دولت انگلستان بود و مانعی برای تبلیغ نداشت هیچگاه به تبلیغ نپرداخت. و در نهایت در روز دوشنبه ۱۷ جمادی الاول سال ۱۳۳۰ هجری قمری در همان شهر فاماگوستا با آنکه تلاش کرده بود تابعیت کشور انگلستان را بگیرد و به آنجا برود اما نتوانست و در نهایت در همانجا فوت کرد و بنا به شهادت پسرش رضوان علی هیچیک از مومنین به ازل در مراسم تشیع جنازه ی او حضور نداشته و در نهایت امام جمعه ی شهر و تنی چند از ملایان سنی جسد او را در قبرستان مسلمانها دفن کردند. لازم به ذکر است که نوه ی او میرزا جلال ازل، بعدها جسد را بیرون آورده و به جای دیگری در همان شهر منتقل کرد.
میرزا یحیی ابتدا پسر ارشد خود ( میرزا محمد هادی (ابقه) ) را به جانشینی خود انتخاب کرده بود اما وی نیز به آئین حضرت بهالله ایمان آورد و از همین روی جانشین خود را ملاهادی دولت آبادی معرفی کرد.
از معروفترین کتابهای میرزا یحیی صبح ازل میتوان به کتب : مستیقظ، اخلاق روحانیین، متمم بیان،‌کتاب علیون،‌صحیفه النور، لئالی و مجالی،‌قضایا، اهتزاز القدس، تدلیع الانس، مرات البیان، کتاب اقصی، هزار و یک هیکل، لمعات الازل، صحیفه ی ابهجیه و نیز دیوان ازل اشاره کرد که نگارنده به علاقه مندان پیشنهاد میکند این کتابها یا لااقل یکی از آنها را خوانده تا به ایشان ثابت شود که میزان سواد و درک ازل از مباحث قرانی،دینی و عرفانی تا چه اندازه بوده است.
در انتها اسامی همسران میرزا یحیی و اسامی اولادهای وی را میاوریم که همانا بزرگترین ثمره ی او تعدد زوجات بوده است
۱- فاطمه خانم که حاجیه خانم هم میگفتند نام برده دختر میرزا محمد و طلان خانم که حاصل این ازدواج یک اولاد به نام میرزا محمد علی بوده است. یحیی میرزا در سن هفده سالگی با او ازدواج کرده و همسر اول ایشان است.
۲- رقیه خانم خواهر حاجیه خانم از ایشان پنج فرزند به نامهای محترم خانم، میرزا وحید، میرزا تقی،  مریم خانم و فواد الله دارد.
۳- بدری خانم (بدری جان) که تفرشی بوده و از وی دو اولاد به نام های میرزا محمد که به او بیان الله میگفتند و طلعت خانم است که بعد ها عیال شیخ احمد نوری کرمانی پسر ملا جعفر کرمانی شد.
۴- از عیال کرمانشاهی یک اولاد به نام میرزا نورالله بود که میرزا نورالله دختری داشته به نام مسمات به خانم گل که زوجه ی مترجم همایون معروف شد.
۵- از ملکه خانم شیرازی چهار اولاد به نامهای میرزا محمد ملقت به بهاج،‌میرزاعبدالعلی، نوروز علی، صفیه خانم همسر میرزا آقا خان کرمانی و میرزا احمد.
۶- از عیال بغدادی که دختر عربی بوده که از وی یک پسر به نام میرزا رضوان الله داشت.
۷- دختر ملاعبدالفتاح معروف و بقولی دختر ملاعبدالغنی
۸- زن دیگر وی که دختر میرزا حیدرقلی نمدساب و خواهر خانم جان بوده و شاید اسم او فاطمه بوده است
۹- زن معلم که زن ملا محمد معلم نوری بود که در قلعه ی شیخ طبرسی شهید شد.
۱۰- رقیه دختر اعرج اصفهانی
۱۱- نساء خانم طهرانی
۱۲- قانته که اهل بلده ی نور بوده که جناب سلمانی میگوید نام برده فاحشه بوده است.
۱۳- فاطمه خانم دختر ملاحسین روضه خوان اصفهانی (ملارجبعلی قهیر)‌که حرم حضرت نقطه ی اولی بوده و در بغداد به عقد میرزا یحیی درآمد و پس از یک ماه از وی جدا شد.
۱۴- از صاحب جان اصفهانی نیز یک پسر به نام میرزا روح الله داشته است.
اسامی همسرهای ازل را جناب ملک خسروی در کتاب اقلیم نور ذکر کرده اند که بنده عیناً آوردم،‌ ازلی ها میگویند که میرزا یحیی فقط دو همسر داشته است این در حالی است که جناب سلمانی هم در خاطرات خود نام سه همسر ازل را نام میبرد و همچنین قمرتاج خانم که از مومنین به ازل بوده است در خاطرات خود مینویسد در روزی که به قبرستان همراه با عزیه خانم رفته بودیم در میان قبرها عزیه خانم پنج قبر را به عنوان همسرهای ازل نام میبرد که وی نام آنها را در دفترچه ی خود مینویسد. به عقیده ی نویسنده چه بسا بقیه ی قبرها را عزیه خانم دیگر نام نبرده است و یا شاید بقیه زنده بوده اند به هر حال راه تحقیق برای محققین در این خصوص باز است.
در انتها لازم به ذکر است که زندگی نامه ی میرزا یحیی ازل میتواند کتابی قطور باشد که در آن خصوصاً وقایع پس از سال ۱۲۶۶ هجری قمری که سال شهادت حضرت رب اعلی است مورد تحقیق و واکاوی بیشتری قرار بگیرد و شرح حال هر یک از نفوس اعم از بهایی و ازلی و رابطه ای که با میرزا یحیی داشتند روشن شود و نگارنده داعیه ی آن را دارد که نه تنها به وسیله ی چند مختصر منابعی که در این مقاله از آن استفاده کرده ام بلکه با دلایل و قرائن تاریخی بسیار بیشتر و موثق تر و همچنین توضیح و تشریح هر چه بیشتر آثار میرزا یحیی ازل که حتی  به نظر من اسامی حروف حی را نیز نمیدانسته(۱۸) واقعیات و ادعاهای مقاله ی پشت سر گذاشته را هر چه بیشتر برای خواننده روشن کنم. باشد که فرصتی دست یابد تا چنین کنیم.

اندیشمند باشید. ایمان مطلق



حاشیه ها

× تهران را با طا نوشتم چراکه در آن زمان طهران را بدین گونه مینوشتند و در نزد اهل بهاء این ارض معروف به ارض طا است.
۱- در اینکه خدیجه خانم و میرزا حسینعلی در تربیت میرزا یحیی کوشا بودند هیچ شکی نیست و مورد قبول تمامی ماخذ و منابع بوده است، اما در بعضی از منابع نظیر نقطه الکاف×  و کتاب خانم بدیعه ی مرآتی که البته اکثراً‌ این کتاب نحیف کپی شده و ساده نویس شده ی همان نقطه الکاف است به موضوعی به کذب اشاره شده است که در اینجا آنرا شرح میدهیم: در این کتب آمده است که در ابتدا خدیجه خانم به این کودک توجهی نکرده و او را مورد لطف و مهربانی خود قرار نمیدادند تا آنکه در شبی خوابی میبینند که حضرت محمد(ص) و امام اول شیعیان علی ابن ابی طالب وارد اتاق ایشان شدند و طفل را خواسته روی او را میبوسند و به وی میفرمایند که از این کودک مراقبت کن تا به دست قائم ما برسد که از آن به بعد بوده است که خدیجه خانم وی را مورد عنایت خود قرار میدهند و جالب آنکه روایت این داستان را نویسنده ی این کتب به میرزا حسینعلی (بهالله) نسبت میدهند که شایان ذکر است که خود بهالله هیچگاه این داستان را تائید نکرده اند و در کتاب کشف الغطاء اثر مرحوم ابوالفضایل گلپایگانی و میرزا مهدی گلپایگانی به تفصیل به این موضوع پرداخته شده است. نکته ی دیگر آنکه در کتاب نقطه الکاف خدیجه خانم را زن صیغه ای میرزا بزرگ دانسته که این از اغلاط دیگر این کتاب است و نویسنده از جانب ازل ایشان را ضعیفه خطاب میکند که این بی ادبی و در صورت صحت آن شعور فردی را میرساند که در مورد کسی که او را پرورش داده است چنین لغتی استفاده میکند . شایان ذکر است که بنا به گفته ی بعضی مورخین کوچک خانم کرمانشاهی( بعضی از مورخین گفته اند بروجردی) که مادر میرزا یحیی میشود همسر صیغه ای میرزا بزرگ نوری بوده است و نه برعکس.
                           × کتاب نقطه الکاف را کسانی چون پرفسور ادوارد برون گویند که این کتاب اثر میرزا جانی کاشانی است حال آنکه این کتاب به وسیله ی محمد قزوینی معروف به علامه قزوینی (فوت ۶ خرداد ۱۳۲۷ هجری شمسی) و خود پرفسور برون نوشته و چاپ شده است، که این مسئله به حدی واضح است که کسانی که میگویند این کتاب برای میرزا جانی است به این نکته دقت نکرده اند که در بعضی از صفحات خود میرزا جانی به عنوان سوم شخص در جملات آمده است به ماننداین جمله" میرزا جانی هم آنجا بود" و ... که باز در این خصوص نیز علاوه بر کتاب کشف الغطا میتوان به چند مقاله از دکتر علیمراد داوودی نظیر "کس نزند به درخت بی بار سنگ" و یا " روش اهل بها در نگارش تاریخ" اشاره کرد.
× میرزا حسینعلی نوری معروف به "جناب بهاء" و" بهالله  برادر ناتنی میرزا یحیی و متولد دوم محرم ۱۲۳۳ در طهران است که حدود چهارده سال از میرزا یحیی بزرگتر بود.
۲- این مسئله تقریباً‌ مورد تصدیق تمامی کتب تاریخی است. خانم مراتی در کتاب خود مینویسند وقتی ایشان ۵ سال داشتند سه روزی به مکتب رفتند ولی از آنجا که معلم او را تنبیه کرده بود دیگر حاضر نشده است به مکتب برود.
۳- این نامه با دستخط سید علیمحمد باب و با مهر و امضای وی هم اکنون موجود است که کپی آن در کتب مختلفه از جمله کتاب تاریخ نبیل زرندی انگلیسی موجود است.
۴- در نقطه الکاف و کتاب خانم مرآتی آمده است که ایشان شبی از آن دوران در حالی که در مجلس تبلیغی حضور داشته است نصی از حضرت باب میشنود که در آن فاه و آه زیاد داشته که آن نص بر میرزا یحیی تاثیر کرده و وی ایمان میاورد. اما خود ازل در کتاب مستیقظ خود مینویسد که پس از رویت کتاب احسن القصص، امر حضرت باب را تصدیق کرده ام از همین روی ما سخن خود میرزا یحیی را اصل میگیریم.
×  بدشت نام روستاییست در خراسان در هفت کیلومتری شاهرود که این واقعه در آنجا رخ داده است و از همین روی به واقعه ی بدشت معروف است. مختصر آنکه در این واقعه اول مومنین به دیانت بابی در آن مکان جمع شده و این مجمع دو هدف کلی را به همراه داشت اول آنکه دیانت اسلام را منسوخ اعلام کنند و دوم آنکه از سمت شمال کشور به ماکو رفته و سید باب را از حبس آزاد کنند که هدف دوم هیچگاه به مقصود نرسید، اما در آن مجمع بود که طاهره قرت العین(از حروف حی) برای اولین حجاب از روی خود در میان مسلمین تازه بابی شده باز کرد و این موضوع ضمن شکه شدن حضار خصوصاً محمدعلی بارفروش( که از دیگر حروف حی است و ایشان ملقب به قدوس میباشند.)شد که البته فصل جدیدی را در تاریخ بابیت آغاز کرد.
×  سفر جناب قدوس و یارانشان البته هیچگاه به مقصد نرسید و ایشان همراه با جناب ملاحسین بشرویه و بسیاری دیگر از بابیان و اکثر حروف حی در مکانی به نام قلعه ی شیخ طبرسی محاصره شده و قتل عام شدند که شرح این واقعه خود کتابی را میطلبد که البته در کتب بسیاری این وقایع شرح و توصیف همراه با خاطرات بقیه السیف موجود است.
۵- این واقعه نیز توافق عامه در میان مورخان دارد تنها عده ای میگویند که میرزا یحیی به نام برادر همراه وی بوده است ولی عده ای میگویند که به نام خادم بهالله شناخته میشده است.
۶- حضرات ازلی بر این باور هستند که پس از این سه روز است که امر به میرزا یحیی مشتبه شده است که بازگشت مجدد قدوس است و یا نویسنده ی نقطه الکاف حماقت را تا بدانجا رسانده است که مینویسد مراد از من یظهرالله در آثار باب خود حضرت ازل است ولاغیر. حال آنکه خود میرزا یحیی جز ادعای جانشینی باب ادعای دیگری نداشته است.  
۷- برای مطالعه ی بیشتر و بررسی صحت سخن میتوان به کتاب حضرت باب صفحه ی ۶۴۲ و کتاب تنبیه النائمین صفحه ی ۳۳ رجوع کرد.
۸- حضرت بهالله پس از واقعه ی رمی ناصرالدین شاه که به وسیله ی چهار بابی نادان که با تفنگ ساچمه ای قصد جان شاه را کرده بودند در اوایل ذی قعده سال ۱۲۶۸ دستگیر و در سیاهچال طهران به مدت چهار ماه محبوس بودند و چون بی گناهی ایشان در این حادثه ثابت شد وی را از زندان رها کرده اما دستور تبعید ایشان را به بغداد صادر کردند. 
۹- خاطرات جناب محمد علی سلمانی صفحه ی ۱۰ و ۱۱
× در کتاب کواکب الدریه  از صفحه ی ۳۷۲ تا ۳۷۵ مختصر خوبی از وصف حال او داده شده است
۱۰- حضرت بهاالله از ۱۲ رجب سال ۱۲۷۰ تا ۱۲ رجب سال ۱۲۷۲ در کوههای سلیمانیه بودند.
۱۱-حضرت بهالله اول ربیع الثانی سال ۱۲۶۹ از طهران راهی بغداد  و در ۲۸ جمادی الثانی سال ۱۲۶۹ به بغداد میرسند و در ۱۴ ذیقعده سال ۱۲۷۹ که ۴۷ سال داشتند در قصر بهجی در بغداد اظهار امر علنی کردند و چند روز بعد عازم استانبول شدند.
۱۲- خاطرات جناب محمد علی سلمانی صفحه ی ۱۰
۱۳- خاطرات جناب محمد علی سلمانی صفحه ی ۱۶
،‌ حال جالب است که خواندن و نوشتن را ازل نزد بهالله آموخته بود.
۱۴- به نقل از کواکب الدریه صفحه ی ۳۷۵ تا ۳۷۸
۱۵- میرزا یحیی در زمان اقامت در بغداد که حضرت بهالله در کوههای سلیمانیه بودند،‌فاطمه خانم حرم حضرت اعلی (‌سید باب)‌را به همسری گرفتند و پس از یک ماه به علت شکایات متعدده از طرف همسران دیگر وی، ایشان را طلاق داده و به محمد اصفهانی بخشیدند!
۱۶- نویسنده ی این سطور، از توضیحی که در کتاب قرن بدیع صفحات ۲۶۶ و ۲۶۷ در این خصوص داده است دریافتش این چنین بود که عرض شد. لازم به ذکر است که در کتاب فوق الذکر مکانهای توقف و اتفاقهایی که افتاده است در همین صفحات مفصل تر شرح داده شده است.
۱۷- هشت بهشت اثر شیخ احمد روحی و میرزا آقا خان کرمانی دامادهای ازل است که مطلب ذکر شده در صفحه ی ۳۱۶ آمده است. لازم به ذکر است موضوع فوق در تنبیه النائمین در صفحه ی ۶۲ و ۶۳ و همچنین در صفحه ی ۶۵۳ حضرت باب آمده است.
۱۸- در کتاب مجمل بدیع در وقایع ظهور منیع که یکی  دیگر از آثار میرزا یحیی صبح ازل است، در هنگامی که پرفسور ادوارد برون از وی پرسش از اسامی حروف حی میکند وی پاسخ میدهد: "حروفات حی که سوال فرموده اند اکثر در مازندران شهید شده اند ظاهراً چند نفری خارج مانده است که در آنجا شهید نشده اند لیکن این امر محکم در اسم اول و آخر است و بلفظ حی کافی است شرح آن خارج از بیان است تاریخها که نوشته اند راست و دروغ آن در مقامات آن معلوم میشود در هر طریقه چنین است و در هر منهاج و شرعه ی اختلافات بسیار روی میدهد و رفع آن مشکل است و انور این امر بدیع مختصر ها نیست البته امری که سالهاست وقایع آن روایت بسیار میخواهد که جمع امور و اقوال ناس نماید و دروغ و راست معلوم شود و الله اعلم بالعالمین "


منابع

۱- تاریخ نقطه الکاف معروف به نوشته ی میرزا جانی کاشانی که در اصل ادوارد برون و علامه قزوینی آنرا نگاشته اند
۲- تاریخ نبیل زرندی
۳- شرح حال جناب میرزا یحیی ازل نوشته ی خانم بدیعه ی مرآتی
۴- کتاب حضرت باب نوشته ای فاخر از نصرت الله محمد حسینی
۵- کتاب عهد اعلی نوشته ی ابوالقاسم افنان
۶- کتاب قرن بدیع نوشته ی حضرت ولی امرالله
۷- کشف الغطا نوشته ی مرحوم ابوالفضائل گلپایگانی و میرزا مهدی گلپایگانی
۸- کتاب اقلیم نور نوشته ی منوچهر ملک خسروی
۹- خاطرات جناب محمد علی سلمانی
۱۰- تنبیه النائمین معروف است که این نوشته ی شاه سلطان خانم خواهر بهالله و ازل که وی ازلی هم بوده است ولی از آنجا که شخص مذکور بعید است که سواد آنچنانی داشته بوده است نگارنده یقین میداند که این کتاب را دیگر ازلی ها نوشته و به نام وی انتشار داده اند گفتنی است که دست خط این کتاب به قلم میرزا احمد امین الاطباء رشتی است.
۱۱- سید رسل ریاض قدیمی
۱۲- کواکب الدریه
۱۳- دفترچه خاطرات قمرتاج خانم معروف به سفرنامه ی قبرس

1.25.2013

فلسفه ی نیچه از نگاه زرتشت


فلسفه ی نیچه از نگاه زرتشت

بسیاری نیچه را به غلط تنها به عنوان شاعری بزرگ و نویسنده ای ژرف میشناسند و بسیاری وی را فیلسوفی بزرگ که از الهام بخشان پست مدرنیسم و منتقد روایتی از مدرنیسم است میدانند.اما نیچه هر دوی این صفات را در خود جمع کرده و به راستی فیلسوفی ژرف اندیش با نثری شاعرانه است. علت فیلسوف ندانستن نیچه در نزد خشک اندیشان همانا تفاوت شیوه ی نگارش او به نسبت پیشینیان خود و همچنین پدید نیاوردن فلسفه ای نظام ساز به مانند فلاسفه ای چون کانت و هگل است که همانا خود این مسئله نیز مدخلی برای پیدایش روش جدیدی در فلسفه شد.

به نظر راقم این سطور، علت نگارش آثاری که نیچه از خود به جای گذاشته است تنها یک دلیل عمده است که این را در تک تک آثار وی میتوانیم بیابیم، به باور نیچه نهیلیسم (‌هیچ انگاری نیست انگاری) به مانند سمی مهلک در بدن بشریت رسوخ کرده است و وی را روز به روز بیمارتر و نحیف تر میکند و نهیلیسم کنونی تنها نمونه ی آشکار آن است که به باور نیچه تاریخش را از افلاطون و افلاطون گرایی و به سبب آن فلسفه ای که تماماً افلاطونی است و مسیحیتی که برساخته از اندیشه های افلاطون است میگیرد. از همین روی نیچه فلسفه ی خود را افلاطون گرایی وارونه میخواند: "‌ فلسفه ی من افلاطون گرایی وارونه شده: هر چه از موجود حقیقی دورتر،آن خالص تر، زیباتر و نیکوتر است. زندگی در ظاهر همچون غایت"(۱) در این میان دو سوال طرح میشود که باید به آن نیز پاسخ داد، نخست آنکه منظور نیچه از نهیلیسم چیست؟ - که نیچه خود در کتاب اراده ی قدرت در قسمت نخست به توضیح آن میپردازد- هایدگر به صورت خلاصه به درستی میگوید: "‌ منظور نیچه از نیست انگاری امر واقع تاریخی، یعنی آن رویدادی است که عالی ترین ارزشها خود را بی ارزش میکنند،‌ که هر مقصدی از میان رفته است و همه ی ارزیابی ارزش ها به ضد یکدیگر بدل میشود."(۲) و سوال دوم را باید این دانست که منظور از وارونه کردن افلاطون گرایی چیست؟ " وارونه کردن افلاطون گرایی، نخست، به این معناست: متزلزل کننده ی تقدم امر فراحسی به مثابه امر ایده ال. موجود، آنچه که آن هست،‌نباید بر حسب آنچه باید باشد و میتواند باشد ناچیز انگاشته شود. اما در عین حال وارونه کردن در تعبیر مخالف با فلسفه ی امر ایده آل، مخالف با تعیین امر لازم شده یا ضروری و امر لازم حاکی از این است:‌پژوهش و تعیین آنچه که عبارت از این پرسش است: خود موجود چیست؟ اگر امر ضروری امر فراحسی است، پس تنها نفس موجود آنچه آن هست که در وهله ی نخست فارغ از اجبار فهمیده میشود، میتواند امر حسی باشد. .... امر حقیقی امر حسی است. زندگی خلاق بر ضد نیست انگاری است، به عبارت دیگر هنر باید نخست در اثر نشانده شود؛‌ آفرینش هنری با توجه به امر حسی است."‌(۳)
در این نوشتار قصد من این است که با فرض اصل قرار دادن کتاب "چنین گفت زرتشت" - که خود نیچه آن را ‍‍ژرف ترین کتاب خود حتی در آخرین زمانهای هوشیاری خود میداند- نگاهی به کلیت فلسفه ی نیچه داشته باشم.×
زرتشت نیچه نیز به مانند دیگر پیامبران روزی از کوه پائین آمده× و اولین کاری که میکند بتهای زمان خود را شکسته و بر علیه موعظه گران مرگ و مفسدین وقت به پا میخیزد. حال باید پرسید که این موعظه گران مرگ از نظر نیچه کیستند؟ نیچه معتقد است که این موعظه گران مرگ کسانی هستند که زمین را و این زندگی حسی را باور ندارند و آن را اصل نمیپندارند و به ازای آن زندگی
فرا حسی و جهانی جز این زندگی را نوید میدهند،‌ نیچه که اینان را زاهد نیز میخواند باور دارد که اینان خار شمارندگان زمین هستند و با اتکا به وجود حقیقتی مطلق فرا حسی به جنگ با این زندگی واقعی میپردازد" او (‌زاهد)‌ دربست همان جا به دنبال خطا خواهد گشت که همانا غریزه ی زندگی بی چون و چراتر از هر جا حقیقت را بر مینهد. او به مانند زاهدان فلسفه ی ودانتا، جسمانیت را به وهم فرو خواهد کاست،‌و همچنین درد،‌کثرت، و تمامی آنتی تز مفهومی (سوژه) و (ابژه)‌ را خطا خواهد شمرد و خطا اندر خطا! باور به من خویش را انکار خواهد کرد و (واقعیت) وجود خود را نفی - وه که چه پیروزی ای! "(۴)
نیچه به طور متاکد از این واعظان و زاهدان نام میبرد و همچنین در کتاب تبارشناسی اخلاق که اثری پسینی نسبت به چنین گفت زرتشت است بخشی را در نقد آنان می نگارد، اینان همانا دین فروشان و متدینینی هستند که حافظ در شعری خطاب به آنان میگوید:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش       هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
زرتشت نیچه خطاب به یاران خود با لحنی پیامبران چنین میگوید: " برادران، شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابر زمینی سخن میگویند... اینان خوار شمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان به ستوه است... روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرده است و در پی آن این کفر گویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین سهمگین ترین کفران است و اندرون ی آن (ناشناختنی) را بیش از معنای زمین پاس داشت. " (۵)
و یا در جایی دیگر چنین میگوید: " بیماران و میرندگان بودند که تن و زمین را خوار داشتند و مَلکِ ملکوت و قطره های خون باز خرنده را ساختند" (۶)

نیچه باور دارد که این ضعف و ناتوانی و البته ترس بوده است که اندیشه هایی نظیر، خوار شماری این دنیا، باور به جهانی برتر و فرا زمین و نظیرهم را پدید آورده است و حال که بشر پی به پوچی این باورها برده است دچار یاس و ناامیدی- که از سرچشمه های اندیشه های نیست انگارانه است
شده است. " اگر فیلسوفی هیچ انگار تواند بود، از آن روست که هیچی را در پس همه ی آرمانهای انسان یافته است. و نه تنها هیچی را- که هیچی و پوچی را،‌بیهودگی را، بیماری را،‌ترسویی را، خستگی را،‌و همه گونه دُرد را در جام به ته رسیده ی زندگی اش..."‌(۷)
آری، نیچه در برابر چنین اندیشه های دهشتناکی است که فرمان «آری گویی»× به زندگی واقعی و هر آنچه در خود دارد و « نه گویی» به هر آن اندیشه ای که سبب پوچی برای بشر است را میدهد. و با لحنی این چنین دست به واژگونگی تمام ارزشهایی که تا کنون بوده است میزند: " مرد بیدار دانا میگوید: من یکسره تن هستم و جز آن هیچ،‌ و روان تنها واژه ایست برای چیزی در تن. تن خردیست بزرگ؛ کثرتی با یک معنا؛ جنگی و صلحی؛ رمه ای و شبانی."(۸) و در اینجاست که نیچه مهمترین چیزی که در فلسفه برایش از اهمیت برخوردار است را آغاز میکند یعنی « ارزش گذاری» .
 نیچه در ابتدا با نقد ارزشهای تا کنونی و به دست دادن آغاز و نوع پیدایش آنها ما را با مخاطرات آن آشنا میسازد و سپس ارزشگذاری و نوع ارزشگذاری جدید را به ما میاموزاند. مباحث نیچه را در خصوص اصل قرار دادن هستی، زندگی و انسان را مختصر از سر گذراندیم، حال با توجه به آخرین متن، با نظریه ی اضداد و صیرورت که یکی دیگر از اندیشه های اساسی نیچه است -که میتوان گفت این اندیشه را وامدار هراکلیتوس است-× آشنا میشویم. نیچه نیز چون هراکلیتوس معتقد است که جهان در حال صیرورت است و هستی جمعی از اضداد را در خود دارد. از این اندیشه بر می آید که وی انسان و هستی را نه چیزی چون موجودی ثابت و لا یتغیر بلکه بالعکس موجودی و یا چیزی متحرک و در حال دگرگشت و شُدن میداند. پس به نسبت همین اندیشه،‌ ارزشهایی که نیچه برقرار میکند نیز همیشه در حال تغییر و تبدیل است چرا که ارزشگذاران ارزشها نیز باید این چنین باشند." دگرگشت ارزش ها، یعنی دگرگشت آفرینندگان. آنکه می باید آفریدگار باشد، همیشه نابودگر نیز هست." (۹)  و یا در جایی دیگر مینویسد:" هر چه را که بیافرینم و هر چه عاشق آن باشم، باز به زودی میباید دشمن او و عشق خود شوم: اراده ام چنین میخواهد."‌(۱۰) نظریه ی "بازگشت جاویدان" نیچه نیز در پیوند مستقیم با همین اندیشه است  که از جمله پیچیده ترین مفهومهایی است که در فلسفه ی وی وجود دارد و به قول هایدگر اساس فلسفه ی متافیزیکی وی است. نیچه در قسمتهای مختلفی به توضیح این مسئله میپردازد، فرضاً از زبان زرتشت میشنویم که میگوید:‌" ای روان من،‌تو را آموخته ام که چنان بگویی (‌امروز) که میگویی (‌روزی)‌و (روزگاری)، و از روی تمامی این جا و آنجا و فراسو، چرخ زنان برقصی و بگذری. " و یا در جایی دیگر جانورانش به او می گویند: "‌بدان که ما میدانیم تو چه میآموزانی. تو می آموزانی که همه چیز جاودانه باز میگردد و ما خود نیز با آنها. و ما تا کنون بی شمار بار بوده ایم و همه چیز با ما بوده است. "‌نیچه بر این باور است که هستی و هستندگان نیز همیشه
به صورت جاویدان- در حال فراشد هستند؛به مانند سالی که بهار و تابستان و پائیز و زمستانی دارد و دوباره سال از نو آغاز میشود با همان خصوصیات کلی و این بازگشت به صورت جاودانه ادامه خواهد داشت. پس آفریدگاری که نیچه مد نظر دارد آفریدگاری هراکلیتوسی و نه چون تاریخ فلسفه در معنایی بالاتر تاریخ اندیشه و انسان- پارمنیدسی- افلاطونی است. نیچه برای اینکه مفهوم آفریدگار ارزشهای جدید را برای ما مشخص کند از مثال هنرمند استفاده میکند چرا که هنرمند به واسطه ی اثری که خلق میکند به گونه ای بهترین مثال را میتواند برای مفهوم آفریدگار داشته باشد اما این مثال تنها یک مثال نیست بلکه در عین حال یک گشایش به تفکر نیچه است، چرا که نباید فراموش کرد که هنر در آرای نیچه از حقیقت ارزشمندتر است. اما پیش از آنکه به مفهوم هنرمند از آن لحاظ که آفریدگار است بپردازیم لازم است که با دو مفهوم دیگر از مفاهیم فلسفه ی نیچه یعنی مفهوم «اراده»× و «ابرانسان»×پیشتر آشنا شویم؛ چرا که از کنار هم قرار دادن این مفهوم در کنار مفاهیم پیشین یاد شده ما درک صحیحتری از هنرمند آفریدگار نیچه خواهیم داشت.
اراده از نظر نیچه چیزی جز اراده ی قدرت نیست، حتی وی تا به آنجا پیش میرود که اراده را با قدرت یکی میگیرد. نیچه مینویسد: "آنجا که موجود زنده را دیدم. خواست قدرت را دیدم و در خواست بندهِ نیز جز خواست سروری ندیدم."(۱۱) " تنها آنجا که زندگی باشد خواست نیز هست. اما نه خواست زندگی، بل خواست قدرت: تو را چنین می آموزانم! "(۱۲)× پس اراده از آن لحاظ که در خود مفهوم قدرت را نیز حمل میکند و از آنجا که میل به قدرت ایستا نیست، پس اراده چیزی را طلب میکند که فراتر از چیزی است که در حال حاضر است بنابراین اراده فراتر از خود بودگی است و اراده کردن فراتر از خود رفتن است و در این فراتر از خویش بودگیست که مفهوم پیشرفت و آینده را برای ما متبادر میکند و این معنا همان چیزی است که درست در تقابل با مفهوم پوچی و بی معنایی قرار میگیرد و از همین روی نیچه بارها و بارها در چنین گفت زرتشت میگوید که انسان چیزیست که باید به او چیره شد که این چیره شدگی به معنای گذر کردن او از هستی کنونی خویش و فراتر از خویش رفتن است. در اینجاست که نیچه به اختراع و یا اگر بهتر بخواهیم بگوئیم به معرفی دو نوع از انسان دست میزند «انسان واپسین »   و «ابرانسان» . پیشتر گفتیم که انسان چیزیست که باید بر آن چیره شد، حال باید دانست که انسان در میانه ی این دو نوع انسان قرار دارد. انسان واپسین برابر نهاد یا انتی تز ابر انسان و در تقابل با او قرار دارد، وی خسته از زندگی است و بدون کوچکترین ریسکی در زندگی به دنبال راحتی و امنیت خویش است.  زرتشت درباره ی او میگوید:" دردا، زمانی فرا رسد که از انسان دیگر اختری نزاید. دردا، زمانه ی خوار شمردنی ترین انسان فرا میرسد؛ انسانی که دیگر خود را خوار نتواند شمرد..... انسانی که همه چیز را کوچک میکند. نسل او،‌همچون پشه، فناناپذیر است. "۱۳ نیچه به روایتی دموکرات خواهان و سوسیالیست ها را نماینده ی بارز این نوع میداند،‌کسانی که به هر طریقی خواهان برابری و یا به قول نیچه هواداران اخلاق حیوان گله ای هستند۱۴. حال در آن طرف انسان،‌ نیچه ابر انسان را قرار میدهد، انسانی که با شوری دیوانه وار و با سرمستی۱۵ تمام، پیش به سوی پیروزی و برتری و با اخلاقی خداتبارانه و آری گوی به هستی و زندگی و به دور از خرافه و ترس باید وارد هستی شود، در واقع زرتشت نیچه، بشارت دهنده ی این نوع از انسان است که در آینده خواهد زیست و حتی از نژاده بودن او و تحولات فیزیکی او نیز صحبت به میان میاورد که تنها با خوانشی غلط از همین جریان بود که  عده ای فرض را بر آن گذاشتند که حزب نازی با فرض قراردادن نژاد آریایی ۱۶به عنوان نژاد برتر قصد بر پدید آوردن ابرانسان داشتند.
حال وقت آن رسیده است که به مثال هنرمند باز گردیم و این ادعا که هنرمندی که نیچه مد نظر دارد به معنای عامی که ما از هنرمند مستفاد میکنیم نیست بلکه مثالی برای توضیح و واضحتر شدن فلسفه ی وی است. نیچه معتقد است که هنر آن چیزیست که ماده ی محرک زندگی, شکلی از اراده ی قدرت, آری گوی به امر حسی و در تقابل و مخالف نیست انگاری و در نتیجه تثبیت کننده ی عالیترین ارزشهای نوین است؛ پس در نتیجه هنرمند آن آفرینشگر ارزشهای نوینی است که در اثر هنری خود تمام اینها را به ظهور برساند بدون آنکه نیاز باشد که در آفرینش خود، خود را در گیر و دار نظم سلسله مراتبی کرده باشد . او در اولین اثر خود " زایش تراژدی" به توضیح و تشریح هنر میپردازد، وی معتقد است که هنر چون دو خدای موسیقی یونان( دیونوسوس و آپولون)  دارای دو جنبه است که از تلفیق این دو به بالاترین شکل خود میرسد. آپولون مظهر تصور و دیونوسوس نماد اراده  است ، امر دیونوسوسی مستی آور و امر آپولونی رویایی است. نیچه بر این باور است که همانطور که موجودات محصول دو جنس مخالف هستند هنر نیز باید اینگونه باشد. دیونوسوس خدای شراب،‌باروری، حاصلخیزی و وجد و سرمستی است و آپولون خدای آفتاب و سامان و رویاست و از ترکیب آن هاست که هستی به بالاترین درجه ی خود  آن میرسد(در هنر به سبک فاخر). نیچه برای هنر ریشه ای طبیعی قائل است و هنر نزد او نه تقلید از طبیعت×  بلکه تمثیلی برای زایش هنر است. هایدگر در توضیح هنر نزد نیچه مینویسد:‌" از نظر نیچه هنر آن شیوه ی اصلی است که در آن موجودات برای آنکه موجود باشند آفریده میشوند. زیرا آنچه مهم است این جنبه ی آفرینندگی، قانونگذاری بنیادگذاری شکل هنر است."۱۷   در واقع هنری که نیچه آنرا معرفی میکند نظام بخش فلسفه ی وی است، بدین معنا که تمام مباحثی که نیچه در فلسفه اش مطرح میکند را میتوان از درک هنر و مثال هنرمندی که نیچه طرح کرده است فهمید.




ماخذ و حاشیه های متن

۱- نیچه،‌ مارتین هایدگر،جلد یک،اراده ی معطوف به قدرت به مثابه هنر صفحه ی ۲۱۴ ترجمه ی ایرج قانونی، چاپ دوم نشر آگه
۲- همان صفحه ی ۲۱۷
۳- همان صفحه ی ۲۲۲
×کتاب غروب بت ها،‌ که در سال ۱۸۸۸ نوشته شد یکی از آخرین کتابهای نیچه است که در سال آخر فعالیت فلسفی اش نوشته شد نیچه در این کتاب در آخرین خط بخش پویندگی های مرد نا به هنگام مینویسد: من به بشریت ژرف ترین کتابی را که دارد، داده ام، زرتشت خویش را: و تا چندی دیگر نا وابسته ترین کتاب را. غروب بت ها ترجمه ی استاد داریوش آشوری، چاپ پنجم نشر آگه ( منظور نیچه از ناوابسته ترین کتاب، کتاب اراده ی قدرت است که هیچگاه این کتاب به پایان نرسید ولی پاره نوشته های آن را ویراستاران و دوستانش پس از مرگ وی به چاپ رساندند که به فارسی بخشی از آنرا مرحوم محمد باقر هوشیار و کامل آنرا مجید شریف به چاپ رسانده است. )
× زرتشت پیامبر از رشته کوههای البرز، موسی از کوه سینا، عیسی از کوه زریتون، و محمد از کوه حرا (جبل النور یا جبل القران)، بهالله از کوه های سلیمانیه
۴-
تبارشناسی اخلاق،‌معنای آرمان زهد چیست ؟، بند۱۲، نیچه، ترجمه ی داریوش اشوری، نشر آگه
۵- چنین گفت زرتشت، پیش گفتار زرتشت،‌ بخش سوم،‌صفحه ی ۲۲، ترجمه ی استاد داریوش آشوری، چاپ بیست و ششم، نشر آگه
۶- چنین گفت زرتشت،‌بخش یکم، درباره ی اهل آخرت،‌ صفحه ی ۴۴
۷- غروب بت ها، پویندگی های مرد نا به هنگام، بخش ۳۲، صفحه ی ۱۲۹، ترجمه ی استاد داریوش آشوری چاپ پنجم، نشر آگاه
× آری، برادران،‌برای بازی آفریدن به آری گفتن مقدس نیاز هست: جان اکنون در پی خواست خویش است.  چنین گفت زرتشت بخش یکم،‌درباره ی سه دگردیسی، صفحه ی ۳۹ ترجمه ی استاد داریوش آشوری، چاپ بیست و ششم، نشر آگه
۸- چنین گفت زرتشت،‌بخش یکم، درباره ی خوار دارندگان تن، صفحه، ۴۵، ترجمه ی استاد داریوش آشوری، چاپ بیست و ششم، نشر آگه
× هراکلیتوس فیلسوف اهل افسوس در اواخر قرن ششم پیش از میلاد میزیسته است. از تکه هایی که از او باقی مانده است وی مینویسد:" باید دانست که جنگ در چیزها همگانی است و پیکار عدل است و همه چیز از راه پیکار و ضرورت پدید می آید." و یا در تکه ای دیگر نوشته است: " تناقض، توافق است و از چیزهای نا موافق زیباترین هماهنگی و همه چیز از راه جدال پدید می آید"‌ ماخذ نخستین فیلسوفان یونانی، از صفحات ۲۳۶ تا ۲۴۰، ترجمه ی شرف الدین خراسانی (شرف)، شرکت انتشارات علمی فرهنگی چاپ سوم.
۹- چنین گفت زرتشت،‌بخش یکم، درباره ی هزار و یک غایت،‌ صفحه ی ۴۴
× نیچه در قطعه ی ۶۶۸ کتاب اراده ی قدرت خود مینویسد: (اراده کردن) همان (‌میل داشتن)،تلاش کردن و تقاضا کردن نیست: از اینها با احساس درونی فرمان دادن متمایز میشود.
هیچ چیز به نام(اراده کردن) {به خودی خود}، در کار نیست، بلکه تنها اراده کردن چیزی وجود دارد: آدمی نباید هدف را از شرایط کلی به کناری نهد- آنگونه که معرفت شناسان چنین میکنند.(اراده کردن) آنگونه که آنان درک میکننند به همان کمی (اندیشیدن)‌واقعیت دارد: یک افسانه و خیال محض است.
اراده کردن شامل فرمان دادن میشود (‌که طبعاً به معنای آن نیست که اراده (عملی) میگردد)

×
(ابرانسان) مراد نیچه از این نام ( انسان کامل) است، یعنی انسانی که به راستی به قلمرو آزادی گام نهاده و از ترس و خرافه و پندارهایی که تا کنون بر اندیشه ی بشر حکمروا بوده رهایی یافته است. و نیز نوع والاتری ست از انسان از جهت معنوی که با (آری) گفتن به هستی، چنانکه هست،‌و روی گرداندن از هستی ها و جهان های خیالی، از نوع ( عهد امانت) را زنده میکند و (معنای هستی) را در غیبت خدا به گردن میگیرد. او این کار را با یکی کردن اراده ی خود با هستی، چنانکه بوده است و هست و خواهد بود، یعنی با پذیرش ( خواست قدرت) و (بازگشت جاودانه ی همان) که دو اصل بنیادی هستی شناسی نیچه است- انجام میدهد. ابر انسان دارای ( اراده) ای ست که خود را از ( کین توزی با زمان ) و ( چنان بودِ) آن رها ساختهو در بازی زندگی بازیگوشانه و دلیرانه و شادمانه شرکت میکند و خطر های آن را پذیره میشود.
آن حالت از تنش که به اعتبار و به موجب آن نیرو در پی رهایی و تخلیه ی خویش بر می آید، مثالی از (اراده کردن) نیست.
۱۰- چنین گفت زرتشت،‌بخش دوم، درباره ی چیرگی بر خود، صفحه ی ۱۲۹
۱۱- چنین گفت زرتشت،‌بخش دوم، درباره ی چیرگی بر خود، صفحه ی ۱۲۸
۱۲- چنین گفت زرتشت،‌بخش دوم، درباره ی چیرگی بر خود، صفحه ی ۱۲۹
× در ترجمه ی استاد اشوری، گاهاً خواست و اراده یکی گرفته شده است که من برای اینکه به ترجمه امانت دار بمانم عین ترجمه را آوردم ولی اراده ای که مد نظر نیچه است به هیچ عنوان خواست نیست که هایدگر در کتاب نیچه ی خود به توضیح من مطلب پرداخته است که برای مطالعه شما را به آن " نیچه،‌ مارتین هایدگر،جلد یک،اراده ی معطوف به قدرت به مثابه هنر صفحه ی ۷۰ ترجمه ی ایرج قانونی، چاپ دوم نشر آگه" ارجاع میدهم.
۱۳- چنین گفت زرتشت، پیش گفتار زرتشت،‌ بخش پنجم،‌صفحه ی ۲۷
۱۴- نیچه در کتب مختلفی از جمله حکمت شادان و فراسوی نیک و بد به نقد سوسیالیست ها و دموکرات ها میپردازد چنانکه در فراسوی نیک و بد مینویسد " جنبش دموکراتیک میراث خوار جنبش مسیحی است،‌اما گامهای این جنبش برای بیقرارتران، برای آنان که از غریزه ی نامبرده بیمار و رنجورند، هنوز بسی کند و خوابناک است."‌ و یا در جایی دیگر در خصوص  سوسیالیست ها میگوید: تباهی جمعی انسان تا بدان پایه که امروز در چشم ابلهان و بی مغزان سوسیالیست «انسان آینده» و آرمان ایشان مینماید
این تباه و پست شدن انسان تا حد حیوان گله ای کامل (‌یا به گفته ی ایشان،‌تا حد انسان «جامعه ی ٱزاد»‌ )؛این کار، یعنی حیوانی کردن انسان تا حد حیوانی گورزاد و دارای حقوق برابر، ممکن است، شکی در این نیست!‌ "
۱۵- اراده ی قدرت، بند۸۱۱ از کتاب سوم- اصول یک ارزشگذاری جدید: " سرمستی: احساس قدرت افزون شده،‌نیاز درونی برای اینکه اشیا را به بازتابی از سرشاری و کمال خویش بدل سازیم"
۱۶- تا آنجا که بنده به تفحس در آثار نیچه پرداخته ام تنها از نژاد آریایی در قسمت هایی از کتاب اراده ی قدرت سخن به میان آمده است که نیچه فرضاً  مینویسد: " امروزه درباره ی روح سامی (عهد جدید) بسیار داد سخن میدهند: اما آنچه سامی خوانده میشود فقط و فقط کشیشوار است
و در آن کتاب قانون آریایی که از جنبه ی نژادی ناب ترین است، یعنی در مانو، این نوع ( سامیگری)، یعنی روح کشیش، از هر جای دیگر زننده تر میباشد. توسعه ی دولت روحانی یهودی اصیل نیست: آنان این الگو را در بابل آموختند: الگو آریایی است. وقتی که بعد ها همان چیز در اروپا به برکت غلبه ی خون ژرمنی دست بالا را یافت، این امر در همسازی با روح نژاد مسلط صورت گرفت: و این، یک بازگشت بزرگ به نیاکان بود. قرون وسطی ژرمنی به احیای نظم کاستی آریایی روی آورد." بند ۱۴۳ ، و یا در بند ۱۴۵ مینویسد: " هیچ مذهب ناشی از نژاد آریایی تحت ستم نداریم، زیرا که این یک تناقض است: یک نژاد مهتر یا در راس است یا نابود و ناپدید میشود."
×  افلاطون بر این باور بود که هنر میمه سیس است ، یعنی آنکه هنر، تقلیدی از یک تقلید است، بدیع معنا که طبیعت که خود تقلیدی از مُثُل است، و هنر تقلیدی از طبیعت . حال نیچه با اصل قرار دادن طبیعت به وارونه کردن افلاطون گرایی دست میازد‌
۱۷- نیچه،‌ مارتین هایدگر،جلد یک،اراده ی معطوف به قدرت به مثابه هنر صفحه ی ۱۸۶

12.22.2011

ارباب و برده در اندیشه ی هگل


ارباب و برده در اندیشه ی هگل

هگل یکی از فیلسوفان بزرگی است که دنیا به خود دیده است این فیلسوف آلمانی ایدئالیسم
 یکی از  کسانی بوده است که روی بسیاری از متفکرین پس از خود تاثیرات به سزایی داشته است که در میان آنها فویرباخ و مارکس چشمگیر تر هستند.
این نوشتار تفسیری
 است  بر بخشی از کتاب فنومنولوژی روح (یا پدیدارشناسی ذهن )‌ که به بخش ارباب و برده ( یا خدایگان و بنده )معروف است  و در نهایت به بررسی تاثیری بر مارکس داشته است پرداخته شده.
هگل کار خود را با بیان موجزی آغاز میکند که تعریفی برای انسان بدست بیاورد و در این تعریف گزاره ای که ارائه میدهد این است که "انسان خود آگاهی است او از خویشن و از واقعیت و شایستگی انسانی خویش آگاه است... انسان هنگامی از خویشتن آگاه میشود که نخستین بار (من) میگوید" ۱ وی سپس با طرح این سوال که چه چیزی واقعیت انسانی که خودآگاهی اوست را نشان میدهد در جواب، مفهوم تازه ای به نام (آرزو) را به دست میدهد. هگل معتقد بود که در آرزو کردن است که انسان به شناسایی راستین خویش میرسد زیرا در آرزوست که آدمی هر آنچه میخواهد باشد و نه آنچه هست را متصور میشود ، پس نتیجتاً آرزو چیزیست که در حال حاضر نیست و انسان باید با نفی وضع کنونی (حال)، به سوی آرزویش حرکت کند. اما خود آرزو را میتوان به دو نوع تقسیم کرد؛ آرزوی حیوانی که سبب میشود آدمی خویشتن را احساس کند که اگر چه شرط لازم برای خودآگاهی ابتدایی است اما شرط کافی آن نیست و نوع دیگر آرزو که خودآگاهی را محقق میکند آرزویی است که باید به چیزی غیر طبیعی تعلق گیرد یعنی بر چیزی که از واقعیت داده و موجود فراتر رود. ۲
پس تا اینجا نتیجه آن میشود که شناسایی خویشتن در گرو آرزوست که این آرزو خود بر دو دسته ی حیوانی و انسانی تبدیل میشود که اولی همان آرزوهای امیالی ما است که سبب میشود ما ماهیت حیوانی خود را بشناسیم و دیگری آرزوی انسانی و متعالی ما است که با سلب وضع موجود سعی میکنیم در گذر زمان آنرا به ظهور برسانیم. اما این خود آگاهی تنها ممکن است برای خودمان شکل بگیرد و به ظهور بیرونی نرسد و همینطور هویت اجتماعی ما که بخشی از همان ( من ) است شکل نخواهد گرفت مگر آنکه در درون انبوهی از انسانها پدید آید.
"واقعیت انسانی تنها به صورت اجتماعی میتواند وجود داشته باشد ولی برای آنکه انبوه انسانها به اجتماع مبدل شود تنها تکثر آرزوها کافی نیست بلکه آرزوهای هر یک از اعضای انبوه انسانها باید بر آرزوی اعضای دیگر تعلق گیرد یا بتواند تعلق گیرد. اگر واقعیت انسانی، واقعیت اجتماعی است، اجتماع نمیتواند انسانی باشد مگر به عنوان مجموعه ای از آرزوهایی که یکدیگر را به عنوان آرزو بخواهند. آرزوی انسانی که فردی آزاد و تاریخی و آگاه از فردیت و سر انجام تاریخیت خویش پدید می آورد فرقش با آرزوی حیوانی آن است که نه بر عینی واقعی و (محصل) و داده ، بلکه بر آرزوی دیگر تعلق میگیرد." ۳
در اینجاست که مایه ی اندیشه هگل شکل میگیرد زیرا که خود این آرزوهای انسانی به دو دسته تقسیم میشوند، که یکی آرزوهایی است که دیگری آرزویش را دارد و انسان آرزوی او را آرزو میکند ، که میشود آنرا آرزوی بینابین یا آرزوی میانجی دانست ، و دیگری آرزویی مستقل است که تعالیش را از آنجا میگیرد که بر آرزوی حیوانی فائق و چیره شود و از آنجا که اوج آرزوی حیوانی نگهداری از (جان) است؛ پس باید انسانیت را در آن دانست که در راه آرزوی انسانی جان فشانی کرد و حیات خود را به خطر انداخت .
"آدمی با جانبازی در راه برآوردن آرزوی انسانی خود، یعنی آرزویی که بر آرزوی دیگر تعلق یافته است انسانیت خود را محقق میکند. از سوی دیگر هرگاه که من آرزویی را آرزو میکنم این بدان معناست که میخواهم به جای ارزش مطلوب این آرزو قرار گیرم. زیرا بدون این جایگزینی ، آدمی آرزومند ارزش و مطلب مورد آرزو خواهد بود و نه خود آرزو" ۴
در نهایت امر، انسان میخواهد که دیگری آرزویش را بشناسد و به آن ارج نهد و« من» را به عنوان ارزشی مستقل بازشناسد.
پس در اینجا دو  گزاره داریم ، اول: آنکه در راه آرزو جانفشانی کنیم. دوم: آنکه دیگری به آرزوی من ارج دهد. هگل می اندیشید که برای اینکه به هردوی اینها برسیم باید دو آرزو ( دو شخص ) در روبروی هم قرار گیرند و در این نبرد است که واقعیت انسانی زاده میشود. در این کار و زار یا هر دو در یک زمان میمیرند و نابود میشوند و یا هر دو زنده میمانند و یکی پیروز و دیگری شکست میخورد، در این جنگ شکست خورده نباید بمیرد زیرا که باید باشد و واقعیت فرد پیروز - یا همان آرزوی او را
درک کند و الا حریف مرده بی بهره از شعور و هرگونه آگاهی است و به کار پیروزمند نمیخورد.
وی با نگارش این مقدمه  و بیان این شرط که " اگر واقعیت انسانی فقط میتواند به حالت اجتماعی پدید آید هیچ اجتماعی نیست مگر آنکه
دست کم در مبدا خود- یک عنصر خدایگان (ارباب) و یک عنصر بندگی (برده) یا هستیهای (خود فرمان) از یک سو و هستیهای وابسته از سوی دیگر داشته باشد " ۵ نظریه ی ارباب و بنده را طراحی میکند.
حال که پیروزمند از طریق جانفشانی و پیروزی خودآگاهی خود را (آرزوی خود را) بر دیگری (برده) شناساند و دیگری ارج او را دریافت که وجود این خودآگاهی بسته به آن است که ارجش شناخته شود؛ متوجه نقصانی برای ارباب میشویم زیرا که خودآگاهی و یک خودآگاهی واسطه مند است.دوم آنکه برده که هنوز آرزویش عینیت نیافته اما فی حد ذاته موجود است اما وی این برتری را نسبت به ارباب دارد که علاوه بر اینکه خودآگاهی خود را در نهان دارد خودآگاهی ارباب را نیز شناخته است، حال آنکه ارباب ارج و مقام برده را نشناخته و تنها هویتش را از آنجا میگیرد که جانفشانی کرده و از آن نبرد پیروز بیرون آمده است، اما برای اینکه وضعیت باقی بماند از آنجا که نباید حریف شکست خورده را نابود کند تنها باید استقلال او را از میان ببرد زیرا او همان کسی است که بر ضد او جنگیده و خواستش آن بوده که خودش پیروز شود و واقعیت خود را بشناساند، پس پیروزمند باید شکست خورده را برده ی خود کند بی آنکه او را بکشد؛ و اما بنده همان کسی است که از قانون خدایان که مرگ یا پیروزیست تبعیت نمیکند و بندگی را بر مرگ رجحان داده و به آن تن میدهد. همانطور که پیشتر گفته شد خودبودگی ارباب واسطه مند است و وی سببیتش را از برده داشتن میگیرد، و برده که استقلالی هم ندارد کاری هم که میکند برای ارباب است، یعنی برده باید مواد خام طبیعت را دگرگون کند تا ارباب مصرف کند.و در گذر زمان این دیگر تنها ارباب نیست که برده را به چشم برده می بیند بلکه خود برده هم دیگر خود را به چشم برده می بیند و پذیرای آن میشود.
"ارباب تنها کسی نیست که خود را ارباب میداند. بنده نیز او را چنین میداند. از این رو حقیقت و شرف انسانی ارباب، (یعنی ارج او) شناخته شده است. ولی این ارج شناسی یک جانبه است. زیرا ارباب، واقعیت و شرف انسانی برده را نمیشناسد. پس ارج او از جانب کسی شناخته شده است که خود ارباب ارج او را نمیشناسد. عیب و تراژدی ارباب در همین است{...} بنده ، برای او در حکم یک حیوان نا چیز است. پس ارج او در واقع از جانب یک چیز شناخته شده است. به این دلیل آرزوی او در واقع بر یک چیز تعلق گرفته است و نه بر یک آرزو و میل انسانی{...} اگر انسان تنها هنگامی خشنود میشود که ارجش شناخته شود انسانی که به عنوان ارباب رفتار میکند هرگز به خشنودی نخواهد رسید. و چون- در آغاز- انسان یا ارباب است یا بنده، انسان خشنود الزاماً بنده خواهد بود، یا دقیقتر بگوئیم، کسی خواهد بود که از مرحله ی بندگی گذشته و بندگی را به طور جدلی رفع کرده"۶
حال، مسئله این است که بنده چگونه میتواند بندگی را به طور جدلی رفع کند ؟
جوابی که هگل به این سوال میدهد این است که بنده کسی است که توانسته است با بندگیش ارج ارباب را بشناسد پس استقلال و آزادی انسان را میتواند حدس بزند که چیست و همینطور او همان کسی است که خودآگاهی برای خود دارد ولی هنوز به مرحله ی ظهور نرسیده است، پس بنده کافی است که خود را بر ارباب تحمیل کند و با این تحمیل سبب شود که ارباب نیز ارج او را بشناسد. از آنجا که ارباب ، بنده را مجبور میکند که کار کند و خودش از برای اینکه ارباب است در این حالت به سکون رسیده زیرا که نهایتش همین است و به تبع آن وقتی ارباب باشی تن پرور هم میشوی ،چرا که هر کاری را که بخواهی بنده برایت انجام میدهد، و همین کار کردن برده را به ارباب طبیعت شدن تبدیل میکند و در ارباب طبیعت شدن است که بنده خود را از غریزه ی خود که او را سطحی کرده بود می رهاند. الکساندر کوژو مینویسد:"بنده در عالم طبیعی و داده و خام، بنده ی ارباب است ولی در عالم صناعی که به وسیله ی کار او دگرگون شده است به عنوان ارباب مطلق سروری میکند{...} اگر اضطراب از مرگ که به دیده ی بنده در شخص ارباب جنگاور تجسم یافته، شرط لازم پیشرفت تاریخی است، این فقط کار بنده است که این پیشرفت را محقق میکند و به کمال میرساند.۷
کار چون شکل دهنده و پرورش دهنده است و از سوی دیگر سبب میشود که طبیعت از نوعی به نوع دیگر دربیاید و به قولی نابودی آنرا هم بنده به تعویق می اندازد و هم محتوا و شکل میدهد، پس از آنکه کارش تحقق عینی پیدا کرد دو معنا برای خود ایجاد میکند که اولی این است که خود را والاتر از طبیعت در می یابدو دومی آنکه بنده در حین کار متوجه میشود که در خود و برای خود وجود دارد.
نتیجه آنکه اربابی که در ظاهر امر نقش خدایان را گرفته بود اما اصالتاً از آنجا که محدود به حدود طبیعت است و آگاهی و ارجش وابسته است تنها وسیله ای بود که انسان دیگر به کمال خویش برسد و به قول کوژو، بنده در جایی که خدایگان ناکام شده بود کامیاب در خواهد آمد. پس تنها آگاهی که نخست وابسته و خدمتگزار و چاکرانه بود، در فرجام کار ، کمال مطلوب انسان را که خودآگاهی و مستقل است و بدینسان حقیقت آنرا پدید میاورد تحقق خواهد بخشید.۸
حال که مشخص شد {سعی کردیم که مشخص کنیم} که در این بخش از پدیدارشناسی روح هگل چه میگذرد وقت آن رسیده است که بدانیم که تاثیر این بخش از کتاب پدیدارشناسی روح هگل بر آیندگان چه بوده است. بی شک یکی از تاثیرگذارترین اتفاقات در قرن گذشته و هم اکنون جریان مارکسیسم است که کماکان میدانیم که تاثیرات زیادی بر تفکرات روشنگری و جوامع مختلفه گذاشته و میگذارد. در اینجا تلاشمان بر این است که نشان دهیم اندیشه ی مارکسیسمی چه رابطه ی با هگل دارد و یا بهتر است جواب به این سوال دهیم که مارکس از هگل چه آموخت؟
مارکس می گوید: "من خویشتن را آشکارا شاگرد این اندیشمند بزرگ (هگل) خواندم." ۹
برای اینکه به این مهم پی ببریم که مارکس چرا خود را شاگرد هگل میدانست باید با مرکز اندیشه های مارکس یعنی نظریه ی طبقاتی او آشنا شویم، مارکس نیز آرایش طبقاتی را به دو دسته ی اشرا
ف یا اربابان و سرفها یا برده ها تقسیم میکند وی با تحلیل تاریخی این جریان ( که این نیز از میراث هگل است و از روح تاریخ هگل سرچشمه میگیرد) به اینجا میرسد که در جامعه ی صنعتی امروز نیز همان دو دستگی وجود دارد منتها با نامهای سرمایه دار ( بورژوا ) و کارگر ( پروتالیا). مارکس بر این باور بود که تاریخ جوامعی که تا کنون پدید آمده اند تاریخ نبرد همین دو طبقه بوده است به نظر مارکس منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به دنبال می اورد تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی اند؛ وی مینویسد"رابطه ی بین طبقات رابطه ی بهره کشی است، در جوامع فئودالی بهرکشی اغلب شکل انتقال مستقیم از دهقان به اشراف را به خود میگرفت در حالی که در جوامع سرمایه داری امروزی ، منبع بهره کشی کمتر آشکار است" ۱۰ هسته ی مرکزی این اندیشه که مارکس پیوسته در تحلیل ان بود که چگونه روابط میان انسانها با موقعیت شان در ارتباط با ابزارهای تولید شکل میگیرند یعنی این روابط به میزان دسترسی افراد به منابع نادر و قدرتهای تعیین کننده بستگی دارند پس نبرد طبقاتی نیز بر سر بدست آوردن همان ابزارهای تولیدو منابع است که به نظر راقم این سطور این مسئله نیز ارتباط مستقیمی با نبردی که هگل بر سر بدست آورن هویت مطرح میکند دارد. یکی دیگر از مباحث هگل که به مارکس به ارث رسید مسئله ی کار و کارگر بود که به قولی میتوان آنها را در نظریه ی طبقاتی طبقه ی دوم خطاب کرد به نظر مارکس نیز تحقق انسانیت در گرو کار است ، اما کار با ویژگیهای فوق: نخست باید کار آگاهانه باشد، دوما‍ً کارگر باید قدرت به فرایند کار داشته باشد ( اعمال اراده در کار) و در نهایت، تملک بر نتیجه ی کار داشته باشد (‌تصاحب نتیجه ی کار) اگر این خصوصیات در کار نباشد انسانیت انسان تحقق نخواهد یافت. و در ذاتیت این مسئله است که مارکس تمام سعی خود را میگذارد که فرایند کار که سبب تحقق انسانیت است با این خصوصیات باشد و در همینجا هم هست که به قولی نبرد طبقاتی آغاز میشود چرا که مارکس در پی تنظیم مانیفست کمونیست درسال ۱۸۴۸  به این نتیجه می رسد  که پرولتاریای هر کشور باید در راستای مبارزه طبقاتی  خویش  ابتدا قدرت سیاسی را از چنگ طبقه سرمایه داران به در آورد.به همین منظور وی‏ در پی استفاده از کلمه دیکتاتوری پرولتاریا در چندین اثرخود آگاهانه بیان می کند که تنها طبقه کارگر است که می تواند با اعمال سلطه سیاسی خود یعنی ديكتاتوري پرولتاريا دربلند مدت کمر سرمایه داری را خورد کند.اما وی درپس این آموزشها  کرارا تاکید دارد که سلطه سیاسی  پرولتاریا هدف درازمد ت وخصلت طبقه کارکر نیست وپرولتاریا یاید لاجرم به زوال دولت خویش بی اندیشد تا دوام آن در دراز مدت. و در اینجاست که به طور کامل متوجه میشویم که مارکس چگونه اندیشه ی هگل را که به قول خودش بر روی سرش بود، روی پاهایش ایستاند، چرا که در اندیشه ی هگلی همانطور که پیشتر گفته شد برده رهاییش را از آنجا بدست میاورد که کار کند و چون ارباب طبیعت میشد رهایی را نیز تجربه میکرد اما مارکس از این هم فراتر میرود و دنبال این میرود که برده از زیر یوغ ارباب نیز خارج شده و چه بسا نظام اربابان را از بین برد.


پی نوشت:
لازم به ذکر است که تاثیراتی که مارکس از هگل گرفته است تنها به این مختصر خاتمه نمیابد و بحثهای اساسی در اندیشهای مارکسیستی وجود دارد که کاملاً ماخوذ از اندیشه ی هگل است و در مقاله ی فوق تنها علتی که چند خطی در خصوص اندیشه های مارکس نوشته شد آن بود که اگر برای خواننده اندیشه های هگل انتزائی به نظر میرسد و درکش سخت است که به کاری آید، نشان داده شود که چه تاثیر ژرفی بر روی کارل مارکس که بدون شک تاثیرگذارترین فیلسوف و جامعه شناس قرن نوزدهم و بیستم است داشته است.
مطلب دیگر آنکه تفسیرهای متفاوتی از فلسفه ی هگل وجود دارد که تفسیر این نوشتار وابستگی زیادی به تفسیری دارد که الکساندر کوژو داشته است. کوژو میان شرح و تفسیر تفاوت میگذارد. او بر این نظر است که شرح از متن آغاز میکند و میکوشد اندیشه نویسنده را کشف کند در حالی که تفسیر از اندیشه می آغازد تا متن را کشف کند پس بدین معنا کوژه بیشتر به اندیشه های هگل که مد نظر ما نیز در این متن بود پایبند است تا تنها متن.
                                                                                                         ایمان مطلق

ماخذ

۱-کتاب خدایگان و بنده صفحه ی ۲۵
۲- همان صفحه ی ۲۹
۳-همان صفحه ی ۳۱
۴-همان صفحه ی ۳۳
۵- همان صفحه ی ۳۷
۶-همان صفحه ی ۵۷ و ۵۸
۷- همان صفحه ی ۶۴ و ۶۵
۸- همان صفحه ی ۷۷
Karl Marx, Das Kapital, 2004 Lizenzausgabe für Parkland Verlag, Köln, S. 46 ۹-
۱۰- آنتونی گیدنز صفحه ی ۲۴۲

منابع

کتاب خدایگان و بنده که بخشی از کتاب فنومنولوژی روح همراه با تفسیر الکساندر کوژو ترجمه ی حمید عنایت
کتاب فنومنولوژی روح هگل ترجمه ی زیبا جبلی

همراه با گوش چشمی به متن انگلیسی phenomenology of mind ,George allen and Unwin Ltd
کتاب فلسفه ی هگل نوشته ی و.ت ستیس ترجمه ی حمید عنایت
کتاب جامعه شناسی انتفادی . ویراستار پل کانرتون ترجمه ی حسن چاوشیان
کتاب کاپیتالیسم کارل مارکس