Google Website Translator Gadget

10.31.2014

آری گویی به زندگی در شعر خیام



آری گویی به زندگی در شعر خیام

حكيم ابوالفتح غياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام متولد قرن پنجم هجری در شهری به نام لوکر دیده بر جهان گشود. گویند علت نام "خیام" شغل آبا و اجدادی وی بوده است که خیمه دوزی بوده است و خود او نیز در مقدمه ی کتاب (جبر و مقابله) خود را خیامی یا الخیامی معرفی میکند و لقب خیام, گویا تنها تخلص او در اشعارش است، چنانچه به عنوان مثال در مصرعی مینویسد "خیام اگر ز باده مستی خوش باش." حکیم خیام، در علم نجوم از سرآمدان روزگار خود بود و گویند که رصدخانه ای در زمان ملک شاه سلجوقی ساخته بود و همچنین در تقویم جلالی اصلاحاتی انجام داد. از او که تقریباً به تمام علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، نجوم، علوم فصاحت و بلاغت، فلسفه، طب و رياضيات و ... احاطه ی تام داشت، پانزده اثر به جای مانده است که بدین شرح است:1- رساله ی جبر و مقابله ( که گویند در زمانی که تنها بیست و سه سال داشت این کتاب را نوشته است) 2- رساله در شرح مشکلات مصادرات کتاب اقلیدس 3- زیج ملکشاهی 4- رساله فی طبیعیات 5- لوازم الامکنه 6- رساله ای در کون و تکلیف 7- رساله فی الوجود 8- صحیفه بر زبان فارسی 9- رساله میزان الحکمه 10- رساله ای در صورت و تضاد در جواب سه مسئله از حکمت 11- ترجمه ی خطبه ی ابن سینا 12- نوروز نامه 13- رساله نظام الملک راجع به حکومت و در نهایت دو اثر دیگر که تنها از آنها نامی بیشتر نمانده است.
همانطور که از موضوع نوشته انتظار میرود، در اینجا تنها به خیام به مثابه شاعر نگاه میشود، اگرچه از پس تفسیر اشعار وی وارد بعد فلسفی وی نیز میشویم.
بنیاد اصلی اشعار خیام تامل و اندیشه به مفهوم زمانمندی انسان و در جهان بودن او و سرانجام مرگ انسان است. مرگی که به عنوان قطعی ترین امکان پیش روی ماست که بعد زمانمندی و فناپذیری ما را به عنوان هستنده ای در عالم خاک مشخص میکند.
خیام در اشعار خود زمان را به مثابه "حال" تبیین میکند که در اشعارش این را با دو کلمه ی "حال" و "دم" نشان میدهد. البته این سخن دال بر این نیست که خیام به سیر زمانه توجهی ندارد، چنانچه مینویسد " می خور که زمانه دشمنی غدار است" بلکه به باور او نباید دل نگران فردا و دیروز بود، چرا که ما نه از علت خلقتمان در این دنیا خبر داریم " معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا"  و نه از فردای خود " امروز تو را دسترس فردا نیست واندیشه ی فردات بجز سودا نیست" پس چون نه این است و نه آن " ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست". و یا در شعری کامل تر میگوید " این یکدو سه روز نوبت عمر گذشت/ چون آب به جویبار و چون باد به دشت/ هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزیکه نیامده است و روزی که گذشت". میتوان از جهتی موضع خیام را درباره ی مرگ نیز از دل مفهوم زمان او نیز دریافت و حکم بدان داد که او متاثر از اپیکور معتقد است که تا زمانی که من هستم، مرگ نیست و زمانی که مرگ آمد دیگر من نیستم پس نباید که حال را به مرگ اندیشی و ترس از مرگ سپری کرد. " مائیم و دمی و مطرب و این کنج خراب/ جان و دل و جام و جامه در رهن شراب / فارغ ز امید و رحمت و بیم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب"  اما این فارغ بودن از آنچه خواهد آمد در اندیشه ی خیام دال بر این نیست که پس چنان زندگی کن گویی همیشه زنده ای بلکه دقیقاً برعکس او در عین حال که میگوید باید به زندگی آری گفت و حال را غنیمت دانست و از آن لذت برد، باید آگاه به زمانمندی و فانی بودن خود نیز بود " آن قصر که جمشید در او جام گرفت/ آهو بچه کرد و رو به آرام گرفت/ بهرام که گور میگرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه گور بهرام گرفت" و یا میگوید " این کهنه رباط را که عالم نام است/ وآرامگه ابلق صبح و شام است/ بزمی است که وامانده ی صد جمشید است/ قصری است که تکیه گاه صد بهرام است" و یا "
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است/ گردنده فلک نیز بکاری بوده است/ هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین/ آن مردمک چشم نگاری بوده است" و در نهایت پیام اخلاقی ای خیام به ما میدهد این است که " ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است/ رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است/ با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است"

12.19.2013

سخنرانی هایدگر در جشن تولد هفتاد سالگی هوسرل

سخنرانی هایدگر در جشن تولد هفتاد سالگی هوسرل

هشتم آپریل 1929

برای دانش آموزان شما, جشن گرفتن در این روز منبع نادر و ناب شادی است. تنها راه شایسته ای که به ما اجازه میدهد به این مناسبت از شما قدردانی ای به نسبت خلق و خوی بنیادینی که اشباع کننده ی همه چیز از اول تا انتهاست داشته باشیم. 
در این مناسبت در خور جشن گرفتن و در پاسداری از این سنت زیبا،‌ما به عنوان هدیه مجلدی کم حجم شامل چند مقاله ی کوتاه را به شما تقدیم میکنیم. 
هیچ راهی هرگز نمیتواند،کافی و باز گرداننده ی همه ی لطف شما باشد، معلم ما برای بیدار کردن و سیراب کردن ما ولخرجی زیادی کرده است. 
در روزهای آینده، بسیاری سعی خواهند کرد تا کارهای فلسفی شما را بررسی و تبین کنند و به بررسی تاثیر و تاثرات آن در مقیاسهای مختلف بپردازند. در این کار، آنها خواهند آورد بسیاری چیزها در اذهان، که ما نباید فراموش کنیم. به هر حال،‌ روشی که در آن به تفکیک تاثیرات نظری یک فرد و محاسبه ی تاثیرات نوشته های او میپردازیم در درک کامل مسئله ی اساسی ای که به خاطر آن به شما یک تشکر بدهکاریم باز میماند. 
آن رکن اصلی با توجه به نحوه ی پرثمر تدریس شما پیدا نخواهد شد. مطمئناً چنین تأثیرگذاری‌ای به حیات خود به عنوان امتیاز و فرصتی برای هر استادی ادامه خواهد داشت تا مادامی که دانشگاه‌های آلمان از سرانجام شوم تبدیل شدن به دانشگاهی تجاری فرار میکنند. 
نه، ذات رهبری شما مرکب از چیز دیگریست؛ بدین معنا که محتوا و سبک سوال شما، بلافاصله ما را مجبور به وارد شدن به یک  گفتمان عمیق و انتقادی و همچنین مجبور به در نظر داشتن یک احتیاج همیشگی به آماده بودن برای معکوس و یا حتی رها کردن موضع خود میکند.
البته که هیچ ضمانتی وجود ندارد که هیچکدام از ما راه خودش را پیدا کند به آن چیزی که کارهای شما تلاش داشت ما راا به سمت آن هدایت کند: آن رهایی که هر کدام از ما در آن پرورده و آماده میشویم برای مقابله با مسائل. 
و همچنین است که کارهایی که ما به شما ارائه میدهیم تنها شواهدی هستند بر این حقیقت که ما میخواستیم هدایات شما را دنبال کنیم و نه اینکه اثباتی باشد بر موفقیت ما بر رسیدن به مقام مریدی شما. 
اما یک چیز است که ما به عنوان آخرین دارایی حفظ خواهیم کرد: هر یک از ما که امتیاز پای جای پای شما گذاشتن را داشته است، خود را با دو گزینه ی مبین شما شدن و دیگری در مقابل شما بودن ای استاد محترم مواجه می بیند. 
در این مناسبت جشن که ما نگاهی به وجود فلسفی شما در این منظر داشته ایم، ما همچنین نقاط ارجاعی بدست میاوریم برای به دست دادن ارزیابی واقعی از کارهای فلسفی شما.
آیا به خاطر این واقعیت بود که در دهه های گذشته یک حرکت جدیدی در فلسفه به وجود آمد و تاثیری در میان رویه هایی که آن روز مسلط بودند یافت؟ یا اینکه روشی جدید بود که اضافه شد به لیست گذشته؟ و یا آن مسائلی که برای مدت طولانی فراموش شده بودند رویشان کار شد؟ 
آیا واقعاً آن فضای آزادی که برای جستار فلسفی که کاشته ای وسیع و بیشتر مرکب است وجود دارد؟ یا که نه ؟ 

ایا اینچنین است که آن فضاهایی که در آن زمان برای جستارهای فلسفی در دسترس بود تنها گسترده تر و پیچیده تر شده اند؟ یا اینکه نه، اول و در درجه ی نخست تحقیقات شما تماماً فضای جدیدی برای تحقیقات فلسفی ساخته است. یک فضا با ادعاهایی جدید، ارزیابی هایی جدید، و یک ملاحظه ی تازه برای قدرتهای پنهان سنت عالی  فلسفه ی غرب؟
بله دقیقاً همان. عامل اصلی و قطعی کار شما جوابی برای پاسخ به این یا آن سوال نبوده است؛ بلکه منجر به  پیشرفت در بعد جدیدی در فلسفیدن شده است.
به هر حال، این پیشرفت عبارت نبوده است از چیزی کمتر از رادیکالیزه کردن به روشی که ما  تفلسف میکنیم. برگشتن به روی مسیر پنهان از آن اتفاق معتبر تاریخی به مانند آشکار ساختن همدلی بین متفکران بزرگ است. 
فلسفه، پس یک دکترین نیست، و نه یک شاکله ی ساده برای جهت دادن خود در جهان، و قطعاً نه یک ساز یا دستاوردی برای دازاین انسان. بلکه این فلسفه خود دازاین است تا جایی که از بیرون از زمینه ی خودش به آزادی به وجود بیاید.
هرکس باتوجه به محدودیات هر پژوهش به این فهم شخصی از فلسفه  میرسد تجربه های مقدماتی از فلسفیدن را به دست خواهد آورد؛ بدین معنی که هرچه تحقیق کاملتر و اصیلتر میشود بیشتر اطمینان حاصل میشود که آن چیزی جز تحول چند سوال ساده نیست. 
اما آنها که آرزوی تحول دارند باید صداقت را در خود حفظ کنند. و یک شخص نمیتواند این قدرت درونش را احساس کند تا زمانی که خود را آماده ی یک تامل کند. و هیچکس نمیتواند درگیر این تامل باشد بدون سفر به دورترین نقطه ی ممکن.
اما هیچکس هرگز دوست ممکنات نخواهد شد بدون باز ماندن برای گفتگو با قدرتهایی که در تمامیت وجود انسانی عمل میکنند. اما این رویه ی فلاسفه است که با دقت گوش بدهند به آنچه قبلاً گفته شده است که هنوز هم میتوانند در هر یک از اتفاقهای اساسی جهان درک بشوند. 
در چنین رفتاری فیلسوف وارد هسته ی آن چیزی میشود که حقیقتاً بحث مورد نظر آن کاری است که به او محول شده است.
افلاطون این را میدانست و گفت درباره اش در نامه ی هفتم.

آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که به وسیله ی اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود بلکه فقط در نتیجه ی بحث و مذاکره ی متوالی درباره ی آنها و در پرتو همکاری درونی و معنوی, یکباره آن ایده, مانند آتشی که از جرقه ای پدیدار شود,در درون آدمی روشن میگردد و آنگاه راه خود را باز میکند و توسعه می یابد. 341

10.21.2013

زن در اسلام

زن در اسلام

در این نوشتار سعی میکنم که به سه پرسشی که در ذیل میاورم پاسخی داده شود تا به واسطه ی پاسخ به این پرسشها بتوانیم جایگاه زن را در اسلام مشخص کنیم
آیا تصویری که اسلام در خصوص زنان ارائه میدهد با اندیشه و طرز تفکر امروزین بشر در تطابق است؟ آیا روحیه ی قالب در اندیشه ی اسلامی, یک اندیشه ی مردسالارانه است؟ اگر چنین است آیا میشود انسانی که خود را به عدالت متعهد میداند میتواند به دینی پایبند و معتقد باشد که تصویری ناعادلانه در این خصوص دارد؟

برای آنکه تصویری صحیح از جایگاه زن در اسلام داشته باشیم به نظر میرسد که بهترین راه آن باشد که از متون اصلی موجود در این شریعت که همانا قران کریم و نهج البلاغه است در درجه ی اول و سپس نظر چندی از عرفا و اندیشمندان مسلمان را مستقیماً در این خصوص بیاوریم.
باید توجه داشت که در موردهای مختلف میباید این موضوع  را بررسی کرد تا تصویری کلی در این خصوص را ارائه داد و نتیجه گیری را هم باید به نسبت آن وجهه ی کلی که در این خصوص موجود است بدست آورد. شایان ذکر است که در این مختصر نمیتوان تمام آیات و احادیثی را که در در خصوص زنان است را آورد، اما سعی راقم بر این است که تمام آیات و احادیثی را که اصل مطلب را روشن میکند را آورده و تنها از آن بخش که همان معانی و مفاهیم آیاتی که خواهد آمد را دارد خودداری میکند

در قران شریف، سوره ی احزاب آيه ی سی و پنجم میفرماید: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا
ترجمه ی فارسی آیه چنین است: مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ايمان و مردان و زنان عبادت‏پيشه و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شكيبا و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقه‏دهنده و مردان و زنان روزه‏دار و مردان و زنان پاكدامن و مردان و زنانى كه خدا را فراوان ياد مى‏كنند خدا براى [همه] آنان آمرزشى و پاداشى بزرگ فراهم ساخته است.

سوره ی نحل آیه ی نود و هفتم میفرماید: مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ.
ترجمه ی فارسی آیه چنین است: هر كس از مرد يا زن كار شايسته كند و مؤمن باشد قطعا او را با زندگى پاكيزه‏اى حيات [حقيقى] بخشيم و مسلما به آنان بهتر از آنچه انجام مى‏دادند پاداش خواهيم داد

نتیجه: زنان و مردانی که اعمال حسنه ای انجام میدهند در نزد خداوند آمرزیده و پاداشی بزرگ خواهند داشت.

سوره ی بقره آیه دویست و بیست و سه: نسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ
ترجمه ی فارسی: زنان شما [در حكم‏] كشتزار شما هستند، هرگونه كه خواستيد به كشتزار خويش درآييد و براى خويش پيش انديشى كنيد، و از خداوند پروا كنيد و بدانيد كه شما به لقاى او خواهيد رسيد، و مؤمنان را بشارت بخش‏.

نتیجه: زنان در این آیه به مزرعه (کشتزار) تشبیه شده اند که مرد در جایگاه زارعی است که آن مزرعه از آن اوست و از همین روی مرد در حکم صاحب و اختیاردار زنی است که محدودیتی برای ورود – بخوانید دخول- به زنش را ندارد.

سوره ی نساء آیه ی سی و چهارم: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا
ترجمه ی فارسی : مردان سرپرست زنانند به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مى‏كنند پس زنان درستكار فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ كرده اسرار [شوهران خود] را حفظ مى‏كنند و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاه‏ها از ايشان دورى كنيد و [اگر تاثير نكرد] آنان را ترك كنيد پس اگر شما را اطاعت كردند [ديگر] بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد كه خدا والاى بزرگ است. (ترجمه ی فولادوند)

مردان بايد بر زنان مسلط باشند چرا كه خداوند بعضى از انسانها را بر بعضى ديگر برترى بخشيده است، و نيز از آن روى كه مردان از اموال خويش [براى زنان‏] خرج مى‏كنند، زنان شايسته آنانند كه مطيع و به حفظ الهى در نهان خويشتندار هستند، و زنانى كه از نافرمانيشان نگرانيد، بايد نصيحتشان كنيد و [سپس‏] در خوابگاهها از آنان دورى كنيد [و سپس اگر لازم افتاد] آنان را ترک کنید آنگاه اگر از شما اطاعت كردند، ديگر بهانه جويى [و زياده‏روى‏] نكنيد، خداوند بلندمرتبه بزرگوار است‏ (ترجمه ی خرمشاهی)

-در این آيه به خاطر بحثهای بسیاری که موجود است از دو ترجمه ی معتبری که در دسترس بود استفاده کردم، همانطور که دیده میشود اولی برای کلمه ی قوامون از سرپرست و در ترجمه ی جناب خرمشاهی از ترجمه ی مسلط بودن استفاده شده است.

نتیجه: در این آیه واضحاً‌ مطرح میشود که مردان بر زنان مسلط و چیره هستند و عللش را نیز چنین میاورد که در این عالم به هر حال عده ای از انسانها بر دیگران برتری دارند و همچنین این مردان هستند که خرجی ده زنان هستند و این برتری اقتصادی دلیلی بر تسلط مردان بر زنان است و در ادامه چنین میاید که زن خوب باید دارای سه صفت خوب باشد، اول آنکه مطیع و فرمانبر است،‌ثانیاً در غیبت همسر خود عفیف و پارسا است و نهایتاً آنکه فرمان خداوند را پاس میدارد. حال اگر زنی چنین نبود باید با وی چه کرد؟‌ در همین آیه ی مبارکه جواب میدهد، که در ابتدا او را نصیحت کنید (راهکار نظری) اگر افاقه نکرد با او همخوابه نشوید و اگر باز نیز به مطلوب نرسیدید واضحاً باید او را کتکش بزنید و البته نباید زیاده روی هم کرد چراکه خداوند بلندمرتبه است! (راهکار عملی)

سوره ی نساء آيه ی سوم و چهارم میفرماید: وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ
وَآتُواْ النَّسَاء صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شَيْءٍ مِّنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا
ترجمه ی فارسی: و اگر بيمناكيد كه در حق دختران يتيم به عدل و انصاف رفتار نكنيد، در اين صورت از زنانى كه مى‏پسنديد [يك يا] دو و [يا] سه و [يا] چهار تن را به همسرى درآوريد، و اگر مى‏ترسيد كه مبادا عادلانه رفتار نكنيد، فقط به يك تن، يا ملك يمين [كنيز] اكتفا كنيد، اين نزديكتر است به اينكه ستم نكنيد
و مهر زنان را به ايشان با خوشدلى بدهيد، ولى اگر به طيب خاطر خويش، چيزى از آن را به شما بخشيدند، آن را نوشين و گوارا بخوريد

نتیجه: در آیه ی سی و چهارم واضحاً‌ مطرح میشود که مردان بر زنان مسلط و چیره هستند و عللش را نیز چنین میاورد که در این عالم به هر حال عده ای از انسانها بر دیگران برتری دارند و همچنین این مردان هستند که خرجی ده زنان هستند و این برتری اقتصادی دلیلی بر تسلط مردان بر زنان است و در ادامه چنین میاید که زن خوب باید دارای سه صفت خوب باشد، اول آنکه مطیع و فرمانبر است،‌ثانیاً در غیبت همسر خود عفیف و پارسا است و نهایتاً آنکه فرمان خداوند را پاس میدارد. حال اگر زنی چنین نبود باید با وی چه کرد؟‌ در همین آیه ی مبارکه جواب میدهد، که در ابتدا او را نصیحت کنید (راهکار نظری) اگر افاقه نکرد با او همخوابه نشوید و اگر باز نیز به مطلوب نرسیدید واضحاً باید او را کتکش بزنید و البته نباید زیاده روی هم کرد چراکه خداوند بلندمرتبه است! (راهکار عملی)
و در خصوص برابری از تعداد زوجات نیز چنین آمده است که یک مرد میتواند دو یا سه و یا چهار همسر داشته باشد و اگر توانایی مالی وی اجازه نمیدهد به همان کنیز خود قناعت کند، حال انکه بر عکس این موضوع برای زن نیز جایز نیست.

در نهج البلاغه ی مبارک در خطبه ی هشتادم اما وضع بالاتر میگیرد و امیرالمونین نظر محیر العقولی میدهد که بدین شرح است: إنّ النساء نواقص الإيمان والحظوظ والعقول. ترجمه ی فارسی: زنان ایمان و بهره و عقل ناقصی دارند.
اما دلیلی که ایشان میاورند بدین شرح است که از آنجایی که زنان در مدتی از ماه دچار عارضه ی عادت ماهیانه میشوند نماز و روزه بر آنها واجب نیست و چه بسا که علت آن نجس بودن آنها در این مدت است. اما علت آنکه بهره ی آنها کمتر است این است که ارث زنان کمتر از مردان است و علت اینکه عقل آنها ناقص است این است که طبق نص قران از آنجا که شهادت دو زن برابر با یک مرد است و این حکم،‌حکم الهی است و خداوند آگاه بر همه چیز است،‌این نیز نشان دهنده ی آن است که زنان عقل ناقصی دارند.
و در جایی دیگر میفرمایند: المرأة شر كلها، وشر ما فيها أنه لابد منها. یعنی آنکه زنان تماماً ( سر تا پایشان )‌ شر است و بالاترین شری که دارند این است که از آنها چاره  و گریزی نیست.

اما باید دید که نظر علما و عرفای اسلامی در خصوص نقش زن که واضحاً تحت تاثیر قران و سنت اسلامی هستند به چه نحو بوده است.

در اندیشه ی مولانا نیز موضوع متفاوت نیست چرا که در همان دفتر اول در کتاب مثنوی خود داستانی را مطرح میکند که معروف است به داستان "مرد عرب و جفت او " که در آن زن را به نفس اماره و مرد را به عقل تشبیه میکند که در نهایت از پس گفتگوی خواندنی که میان آن دو شکل میگیرد، وی در انتها چنین نتیجه میگیرد:

ماجراي مرد و زن را مخلصي
باز مي‌جويد درون مخلصي
ماجراي مرد و زن افتاد نقل
آن مثال نفس خود ميدان و عقل
اين زن و مردي كه نفسست و خرد
نيك بايستست بهر نيك و بد
وين دو بايسته درين خاكي‌سر
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همي‌خواهد حويج خانگاه
يعني آب رو و نان و خوان و جاه
نفس همچون زن پي چاره‌گري
گاه خاكي گاه جويد سروري
عقل خود زين فكرها آگاه نيست
در دماغش جز غم الله نيست
گرچه سر قصه اين دانه‌ست و دام
صورت قصه شنو اكنون تمام
گر بيان معنوي كافي شدي
خلق عالم عاطل و باطل بدي
گر محبت فكرت و معنيستي
صورت روزه و نمازت نيستي



و یا در جای دیگر مولانا شعر دیگری را مطرح میکند که در آن از قول انبیاء‌ چنین میاورد:‌

گفت امت مشورت با که کنیم
انبیا گفتند با عقل امیم
گفت گر کودک در آید یا زنی
 کو ندارد عقل و رایِ روشنی
گفت با او مشورت کن و آنچه گفت
تو خلاف آن کن و در راه اُفت
نفس خود را زن شناس از زن بَدتر
 زانکه زن جزویست،نفست کلِّ شر


و یا در جای دیگر مولانا سخن عجیبی میگوید وی مینویسد:
وصف حيوانی بود بر زن فزون
 
زانکه سوی رنگ و بو دارد رکون


حاج ملا هادی سبزواری عالم و فیلسوف مسلمان دوره ی ناصری نیز جمله ی متشابهی با این بیت مولانا دارد و مینویسد: " زنان حیواناتند خداوند پوستی از انسان به روی آنها کشیده اند تا مردان بدیشان رغبت کنند"

مولانا پای را فراتر میگذارد و حتی معتقد است که اگر مردی را با یکی از معصومینی که زن است حتی مقایسه کنیم به علت اینکه آن معصوم زن است آن مرد محزون خواهد شد، چنانکه مینویسد:
گر تو مردی را بخوانی فاطمه
گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست
گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان
مرد را گویی بود زخم سنان

از دیگر متفکرین و اندیشمندان مسلمان میتوان به امام محمد غزالی نیز اشاره کرد که وی نیز نظراتش در خصوص زن جالب توجه و ره گشا برای درک جایگاه زن در اسلام است که در اینجا چند نمونه ای را میاوریم. وی مینویسد: " دختران هم بر این نمط آنچه موافق و لایق ایشان بود استعمال باید کرد و ایشان را در ملازمت خانه و حجاب و وقار و عفت و دیگر خصالی که در باب زنان برشمردیم ‍[باید] تربیت فرمود و از خواندن و نوشتن منع کرد و هنرهایی که از زنان محمود بود بیاموخت و چون به حد بلاغت رسند با کفوی باید مواصلت ساخت." طوسی صفحه ی ۲۲۹ و ۲۳۰
و یا در کتاب عنصر المعالی صفحه ی ۷۴ مینویسد: " گر پسرت آید جای شادی خواهد بود. باید بر او نام نیکو بنهی ... اما اگر تو را دختر باشد باید بکوشی تا او را زود شوهر دهی ... او را در گردن کسی بند تا از غم برهی؛ دختر اسیر پدر و مادر است زیرا که موجودی بیچاره بود و حال آنکه پسر می تواند از راه شغلها و پیشه های که می داند زندگی کند" و یا در همین کتاب صفحه ی ۷۶ میاورد "‌ دختر را فقط تا آن حد باید به معلم سپرد که احکام شریعت و فرایض را بیاموزد و لیکن [به هیچ وجه] دبیری میاموز که آفت بزرگ باشد"‌ و یا در نصیحت الملوک چنین میاورد "‌ حکمت: معلمی، دختری را دبیری می آموخت. حکیمی پیش او درآمد. گفت ای معلم، بدی را بدی می آموزی
."‌ و یا در خصوص عقل زنان میگوید :"‌واجب آید مردان را که با زنان مدارا کنند زیرا که ایشان به خرد ناقصند و از جهت کم خردی ایشان است که هیچ کس به تدیر ایشان کار نکند و اگر (کسی) به گفتار زنان کار کند، زیان کند"‌ (همان ۲۸۳)‌
نظرات امام محمد غزالی در خصوص طبع و خلق و خوی زن چنین است که خوی و طبع زنان بر ده گونه است. خوی یک دسته چون خوک است: پرخور و حریص به دنیا و بی مبالات به دین و عقبی است. خوی دسته دیگر چون سگ است: به روی دیگران (شوهر) می پرد و دشنام می دهد. خوی دیگری چون بوزینگان است: علاقمند به زیور و زینت و لباسهای رنگارنگ. خوی دیگری چون استر است: چموش و خود رأی و ستیزه کار؛ خوی دیگری چون کژدم است: سخن چین و با نیش سخن، عداوت برانگیز؛ خوی دیگر چون موش است: دزد و مال جمع کن. خوی دیگر چون کبوتر است: سرگردان و ناآرام؛ و خوی دیگر چون روباه است: حیله گر و دغل و دو رو؛ خوی آخرین دسته، شبیه گوسفند است و این همان خوی مورد پسند غزالی است: هر جزء گوسفند منفعتی دارد و در کل، سراپا خیر و برکت است. زن گوسفند خو همین صفت را دارد و بر شوهر و فرزندان و اهل و همسایگان مشفق، و مطیع خداوند است
. (همان از صفحه ی ۷۳ تا ۲۷۵) و در نهایت در قسمت اخلاقیات نمونه ای دیگر از صدها نمونه ی موجود را از سخنان این عالم زاهد میاوریم تا در خصوص زنان مطلب آشکار تر شود‌ " حکمت: وقتی دو زن با یکدیگر مشورت می کردند حکیمی از آنجا بگذشت. گفت بنگرید، ماری زهر به وام از مار [دیگر] می ستاند.
حکمت: حکیمی زنی خواست کوتاه، چرا تمام بالا نخواستی؟ گفت زن چیزی بد است، و بد هر چند کمتر، بهتر"

در نهایت میتوان گفت که زن در بهترین حالت وسیله ایست که مرد از دامان او به معراج میرسد،ولی در نهایت آن کس که به معراج میرود مرد است و زن تنها سکوی پرتابی است و بس. و در بدترین حالت همانطور که ملاحظه شد موجودی شیطان صفت و همدست شیطان،موجودی پلید و سفیه است

اما در میان متفکرین مسلمان معاصر وضع دیگر به همان شکل نیست و این متفکرین با توجه به نقدهایی که منتقدین دراین خصوص به شریعت اسلام کرده اند، سعی و هم و غم خود را بر این گذاشته اند که وجهه ای متفاوت تر از آنچه در طول هزار و چهارصد سالی که از صدر اسلام تا امروز است را نشان دهند، که بنده برای نمونه از این نوع نگرش اندیشه های مرتضی مطهری را میاورم.
شهید مطهری معتقد بودند که زن و مرد از لحاظ حیثیت انسانی و همچنین از لحاظ انسانی با هم برابر هستند، اما از نظر حقوقی گرچه برابرند اما تشابهی با هم ندارند. ایشان مثال پدری را میزنند که مال و ملاک فراوان دارد از زمین زراعی گرفته تا املاک تجاری و خانه و مستقلات، ایشان میگویند که حقوق متشابه آن است که به هر یک از فرزندانش دقیقاً همان چیزی را بدهد که به دیگری میدهد، اما حقوق مساوی آن است که آن پدر به نسبت استعداد فرزندان و شناختی که از روی آنها دارد باید املاک خود را در میان آنها تقسیم کند. و سپس مینویسند "‌ آنچه مسلم است این است که اسلام حقوق یک جور ویک نواختی برای زن و مرد قائل نشده است. ولی اسلام هرگز امتیاز و ترجیح حقوقی برای مردان نسبت به زنان قائل نیست، اسلام اصل مساوات انسانها را درباره ی زن و مرد نیز رعایت کرده است. اسلام با تساوی حقوق زن و مرد مخالف نیست، با تشابه حقوق آنها مخالف است. " همچنین ایشان با اشاره به احادیثی از حضرت رسول نظیر "‌ من اخلاق الانبیاء‌حب النساء"‌ و یا آن حدیث که از حضرت رسول نقل است که  ایشان میفرمایند " من به سه چیز علاقه دارم،‌بوی خوش،‌زن، نماز." و یا اشاراتی که در قران از زنان نیک روزگار از همسر فرعون یا مادر حضرت موسی و یا مریم مادر حضرت عیسی موجود است بدین نتیجه میرسند که زنان از نظر سیر و سلوک و جایگاه انسانی و همچنین پاداش اخروی هیچ کم از مردان ندارند و حقوق برابری دارند. اما ایشان علت اینکه زن با مرد حقوق متشابهی در اسلام ندارند را چنین توضیح میدهد که " آنچه از نظر اسلام مطرح است اینست که زن و مرد به دلیل اینکه یکی زن است و دیگری مرد،‌در جهات زیادی مشابه یکدیگر نیستند،‌جهان برای آنها یکجور نیست، خلقت و طبیعت آنها را یکنواخت نخواسته است. و همین ایجاب میکند که از لحاظ بسیاری از حقوق و تکالیف و مجازاتها وضع مشابهی نداشته باشند."
به نظر نگارنده اگرچه ممکن است تفسیرهای جدیدی که از جایگاه زن در اسلام ارائه میشود که نمونه ی آنرا آوردیم فاقد ارزشی عینی و تاریخی باشد و تنها بتوان آنرا به ماله کشی و رفو کردن نقصان های موجود تشبیه کرد اما باید پذیرفت که این تفاسیر جدید و رویکردهای معتدل امر میمونی است که به واسطه ی انتقادهای شدیدی که به اندیشه ی اسلامی و فرایندهای قرن نوزدهمی که در غرب رخ داده است و از آنجا که شریعت اسلام ریشه در فرهنگ و زندگی مردمان دارد اینگونه تفاسیر را ارج نهاد و باورمندین به این آئین به تبلیغ و ترویج آن بپردازند تا باشد که از این طریق بشود زن در کشورهای اسلامی به همان مقامی برسد که فارغ از جنسیت،‌به عنوان یک انسان و نه یک ابزار به وی نگریسته شود.


اندیشمند باشید ایمان مطلق




منابع:
۱- قران کریم
۲- سخنرانی آرش نراقی در خصوص آزادی زن در اسلام
۳- ابن مسکویه، احمدبن محمد(۱۳۶۰)، طهاره الاعراق، ترجمه و شرح بانو امین، اصفهان، انتشارات نهضت، زنان مسلمان
۴- دوفوشه کور، شارل هنری، (۱۳۷۷)، اخلاقیات، ترجمه محمدعلی امیرمعزی و عبدالمحمد روح بخشان، تهران، نشر دانشگاهی
۵- مثنوی معنوی
۶- نهج البلاغه
۷- طوسی، نصیرالدین، (۱۳۶۰)، اخلاق ناصری، تصحیح و تنقیح مجتبی مینوی-علیرضا حیدری، تهران، انتشارات خوارمی
(۱۳۶۱)۸- نصیحه الملوک، تصحیح و حواشی و تعلیقات حلال الدین همایی، تهران، انتشارات بابک
۹- مرتضی مطهری، نظام حقوق در اسلام ، وبسایت شهید آوینی

2.27.2013

نفس و جاودانگی در اندیشه ی ارسطو




نفس و جاودانگی در اندیشه ی ارسطو
ایمان مطلق
یکی از بزرگترین متفکران یونانی که از شاگردان افلاطون بود همانا (معلم اول) ارسطوست؛ بیگمان وی را باید یکی از بزرگترین فلاسفه ای که عالم به خود دیده است دانست. برعکس افلاطون که اکثر نوشته هایی که از او به جای مانده است آثاری است که برای همه ی مردم نوشته است، کتابهایی که از ارسطو به جای مانده است از رئوس درسهایش برای شاگردان و نوشته های تخصصی وی است، و این نیز سبب میشود که کار برای ما از آن لحاظ که قصد آنرا کرده ایم که در خصوص موضوعی خاص از اندیشه ی ارسطو سخن بگوئیم بسی سختتر از آن چیزی باشد که در مورد افلاطون از سر گذراندیم، چراکه ارسطو بسیاری از سخنانش را که در این بخش گفته است بر پایه های نوشته های دیگرش قرار داده است. ما برای اینکه تشریحمان در این خصوص تسهیل بیشتری برای خوانش خواننده داشته باشد مبنا را کتاب (درباره ی نفس) ارسطو قرار میدهیم و در ذیل آن کوشش میکنیم که در صورت نیاز از نوشته های دیگر او نیز کمک بجوئیم.
ارسطو در این کتاب سخنش را با طرح سوالاتی و کلیاتی که درباره ی نفس وجود دارد آغاز میکند و همینطور نظریه هایی که از پیشینیانش به جای مانده است را بازگو میکند. اولین چیزی که از آرای ارسطو میتوانیم مطرح کنیم همانا آن است که وی معتقد بوده است که نفس با بدن در ارتباط مستقیم است، چرا که حالاتی نظیر خشم و عصبیت و ترس و جرات و نظایر اینها تاثیر مستقیمی بر روی بدن دارد و از سوی دیگر در هنگام بیماری نیز نفس آدمی پژمرده میشود.البته در حین همین سخن عمل خاص نفس را همانا اندیشیدن میداند با این توضیح اضافه که تخیل که نوعی از اندیشه است بدون بدن میسر نیست، چرا که ماده ی تخیل یا تصور همانا احساس است و احساس مستلزم بدن است.  سنت توماس در تفسیر این سخن ارسطو مینویسد: هیجانات بر حسب افراد مختلف اختلاف می یابد، گاهی به ظهور میرسد و گاهی ظاهر نمیشود؛ این اختلاف ناشی از ماهیت حالت انفعالی نمیتواند بود، زیرا که آن در همه ی افراد یکی است، بلکه ناشی از اختلاف مزاج و ساختمان بدنی است؛ پس این هیجان همیشه با مقارنات بدنی همراه است و لو بحسب ظاهر چنین نباشد. (۱) حال که معلوم شد نفس با بدن در ارتباط است ارسطو بر این نظریه قائل است که هر نفس تنها میتواند بدن خاص خود را داشته باشد- که این رای بر خلاف رای پیشینیانش چون فیثاغوریان بود- استدلالی که وی میکند این است که نسبت نفس به بدن به مانند نسبت صورت به ماده است و هر صورتی آزمند ماده ی خاص خود است و از همین روی نفس نیازمند بدن مشخصی است ، بنا به همین نظر ارسطو میتوان نتیجه گرفت که تناسخ از نظر وی باطل و محال بوده است (۲)  و چون نفس از نظر وی صورت بدن است و صورت که غایت هر چیزی محسوب میشود در نتیجه میتوان این نتیجه را نیز حاصل کرد که از نظر وی نفس مقدم بر بدن است.پس روشن است که نفس و جسم دو وجود جدا از هم نیستند بلکه باید انها را وجودی واحد دانست،‌چرا که صورت بالفعل شی است و ماده بالقوه ی همان شی. پس واضح است که میتوان این تفسیر را از نظر ارسطو داشت که اگر موجود زنده بمیرد بدن او از میان میرود، یعنی ماده ی این موجود کیفیتی را که مولد ترکیب آلی مخصوصی متناسب با غایت او بود و حیات را در او پدیدار میساخت از دست می دهد، و همچنین با مرگ موجود زنده و زوال ترکیب بدنی نفس این موجود، یعنی قدرت عامله و صورت نوعیه او، نیز دیگر وجود ندارد. نفس و بدن هر دو با هم به وجود میاید و هر دو با هم از میان میرود.(۳)
اما با تمامی این اوصاف ارسطو تعریف مشهوری درباره ی نفس دارد؛ وی میگوید:" نفس کمال اول است برای جسم طبیعی آلی که دارای حیات بالقوه است".(۴) در ابتدا باید توضیح داد که جسم طبیعی حاصل تقسیم بندی است که ارسطو برای جسم قائل است وی از دو جسم دیگر یعنی جسم صناعی و جسم تعلیمی نیز یاد میکند(۵)، و منظور از آلی بودن جسم همانا آن است که
جسمی مرکب از آلات که هر یک را منصبی جدا باشد است که به عقیده ی ارسطو این جسم قابلیت رشد و نمو را دارد ولی هنوز به ظهور نرسیده است در واقع استعداد ظهورش را ندارد از همین روی است که ارسطو میگوید که این جسم حیاب بالقوه دارد(۶) و منظور از حیات همچنان که خود ارسطو توضیح میدهد این است که جسمی قابلیت رشد و نمو و در نهایت فساد را داشته باشد (۷) و منظور از کمال هم واضحاً آن است که این جسمی که حیات بالقوه دارد را بدانجا رساند که به حیات بالفعل برسد. وی  در ادامه تعریفی دیگر را ارائه میدهد که تکمیل دهنده یا به عبارتی دیگر در ادامه ی تعریف اولش است "نفس جوهری است به معنی صورت، یعنی ، ماهیت جسمی است که دارای کیفیت معینی است. مثلاً فرض کنیم ، که آلتی مثل تبر، جسمی طبیعی باشد:ماهیت تبر جوهر آن و نفس آن خواهد بود، زیرا که اگر جوهر جدا از تبر بود، دیگر تبری جز به اشتراک اسمی وجود نداشت .. نفس ماهیت و صورت برای جسمی از این قبیل نیست، بلکه برای جسم طبیعی است که دارای کیفیت معینی است، یعنی اصل حرکت و سکون خود را در خویشتن دارد. " (۸) به عبارت دیگر نسبت نفس به بدن مثل برندگی به تبر ، یا بینایی به چشم و نظایر آن است .همانطور که در تعریف اخری آمده است ارسطو نفس را جوهر میخواند، اما از آنجا که معانی متعددی برای جوهر وجود دارد که  باید دانست روایت ارسطو در اینجا به کدام جوهر است، جوهر در معنی اول ماده است یعنی چیزی است که بنفسه شی معینی نیست در معنی دیگر صورت است که ماده را فعلیت میبخشد و شی معین میگرداند و در معنی آخر همین شی معین است که از ترکیب ماده و صورت پدید میاید که به روایت ارسطو (جوهر اول) نام دارد. ارسطو مینویسد : نفس بالضروره جوهر است، بدین معنی که صورت برای جسم طبیعی عالی است که دارای حیات بالقوه است(۹) و یا در جای دیگر مینویسد: نفس جوهری است به معنی صورت، یعنی ماهیت جسمی است که دارای کیفیت معینی است. (۱۰) پس از اینجا میشود نتیجه گرفت که از نظر ارسطو نفس مطابق با تعریف دوم ما از جوهر است یعنی صورت است که به ماده فعلیت میبخشد.به نکته ی دیگری که باید اشاره کرد این است که با تمام این تفاسیر به نظر ارسطو نفس مجرد از بدن است و تجردش بدین معنی است که به مانند صفتی برای یک چیز است و واضحاً آن صفت جدا از آن هست ولی اگر تجرد را بدین معنا بگیریم که نفس وجودی مستقل و متعین است این نمیتواند مورد پذیرش ارسطو باشد چراکه در عین حال که تجرد دارد و غیر از ماده است ، جدا از ماده هم نمیتواند باشد. به مانند رنگ ها ، بدین معنی که فرضاً آبی وجود ندارد مگر اینکه چیزی آبی باشد ما حکم به آبی بودن آن بدهیم ، و در عین حال آبی آن چیز نیست (مثال: آسمان آبی هست ولی آبی آسمان نیست)
یکی دیگر از بحثهای مهمی که درباره ی نفس ارسطو قابل طرح است همانا بحثی است که میشود از آن به عنوان وحدت نفس سخن گفت که ما این بحث را به خاطر اینکه از بحث اصلی خود به کلی دور میشویم بدین علت که این مبحث شاخه های زیادی را در زیر مجموعه ی خود دارد و به نظر ما خودش آزمند کتابی مستقل است در میگذریم ولی به اجمال به نکاتی از آن اشاراتی میکنیم که خواننده دچار ابهام نشود. ارسطو نفس را به سه دسته ی نباتی (نفس تغذیه کننده یا غاذیه) و حیوانی(نفس حساسه) و انسانی (نفس عاقله) تقسیم میکند(۱۱) و معتقد است که هر یک از موجودات هستی دارای یک یا چند یا همه ی این قوا هستند.البته باید توجه داشت که از نظر ارسطو نفس دارای اجزا نیست بلکه دارای قوایی است که هر کدام توانایی های خاص خود را دارد و هر یک از موجودات هستی یک نفس دارند ولی آن نفس قوای مختلفه و در نتیجه توانایی های خاص خود را دارد، فرضاً گیاه تنها دارای قوه ی غاذیه است و حیوان هم قوه ی غاذیه را دارد و هم حساسه را و انسان علاوه بر آن دو قوه ی عاقله را نیز دارد. سپس ارسطو به زیر شاخه های آنها میپردازد  که فرضاً موجودی که دارای قوه ی حساسه باشد حتماً قوه ی شوقیه را نیز دارد و شهوت و جرات و اراده زیر مجموعه های شوقیه است و یا موجودی که دارای قوه ی عاقله است حتماً دارای قوه ی مخیله نیز میباشد (در نتیجه ارسطو با آن تقسیم بندی که استادش افلاطون در خصوص نفس کرده بود و برای آن قوای سه گانه ای مشخص کرده بود که هر یک از آنها جای خاصی در بدن هم داشتند به کلی بیگانه است )و در خصوص این موضوع به تفسیر توضیح میدهد که ما از آن در میگذریم، البته شایان ذکر است که بخش اعظم کتاب درباره ی نفس در خصوص همین موضوع میباشد چرا که از نظر ارسطو نفس انسانی که قوه ی عاقله را داراست خصوصیاتی دارد و در آنجا به تشریح در خصوص عقل سخن میگوید.
در انتها میتوان این نتیجه را گرفت که از نظر ارسطو بقای روح بدون وجود بدن میسر نیست و نفس نیز پس از آنکه بدن از حرکت می ایستد و مرگ بر او مستولی میشود او نیز نابود میشود.


ماخذ
1-   درباره ی نفس صفحه ی ۱۰ ؛پاورقی مترجم دکتر داوودی
2-  درباره ی نفس ۴۰۷ ب ۲۲- ۲۶ ؛ متفکران یونانی ، گمپرتس کتاب دوم ۱۴۵۱
3-  عقل در حکمت مشا، علیمراد داوودی صفحه ی ۳۲
4-   درباره ی نفس ۴۱۲ الف ۲۷ و ۴۱۲ ب ۵
5-  مابعد الطبیعه ، زتا ۱۰۲۸ ب ۸
6-  درباره ی نفس ۴۱۲ الف ۲۸ تا ۴۱۲ ب ۱.
7-  درباره ی نفس ۴۱۲ الف ۱۴
8-  درباره ی نفس ۴۱۲ ب ۱۱
9-  درباره ی نفس ۴۱۲ الف ۱۴-۱۵
10-                  درباره ی نفس، ۴۱۲ الف ۲۰
11-                  درباره ی نفس ۴۱۲ ب
منابع
1-   درباره ی نفس ارسطو ترجمه ی دکتر علیمراد داوودی
2-  عقل در حکمت مشا از ارسطو تا ابن سینا تالیف دکتر علیمراد داوودی
3-  تاریخ فلسفه ی امیل بریه جلد اول ترجمه ی دکتر علیمراد داوودی
4-  تاریخ فلسفه ی کاپلستون جلد یکم ترجمه ی سید جلال الدین مجتبوی
5-  متفکران یونانی تئودور گمپرتس ترجمه ی حسن لطفی
6-  کتاب مابعد الطبیعه و سماع طبیعی ارسطو ترجمه حسن لطفی