Google Website Translator Gadget

10.30.2010

فلسفه ی سکس یا همان فلسفه سکسوالیته

از آنجا که شرقی هستم و ایرانی، قبل از آنکه شروع به نوشتن این نوشتار و شاید تفکر و مطالعه بر سر این موضوع کنم و پس از آن، انتشار این مقاله، بیشترین مشغله ی ذهنی ام آن بود که در این نوشتار چگونه کلمات و جملاتی استفاده کنم که دوستان فرض بر بی ادبی بنده نکنند! از طرف دیگر دلنگران آن بودم که چون دیگر در آن دیار نیستم، با این تفکر که خوانندگان عزیز که اغلب دوستان هستند پس از خواندن این مقاله بگویند که اینم رفت اونور، خودش و گم کرد. گم کردن از آن جهت که دیگر اخلاقی نیست و کلمات مترادف که البته این هم از سر دوستی است و خالی از غرض، اما این فرض که این گونه موضوع ها و لغات که برای ما خاص شده است و بیان آن نشانه‌ی بی‌ادبی ما هست تنها از اندیشه ی برگرفته از دین است که به غلط وارد فرهنگ ما شده است و الا چیزی که واضح است اندیشه ی اسلامی به قول دکتر مهر آسا یکی از سکسی ترین اندیشه هاست فقط از این لغت استفاده نکرده است (اسلام را برای این بیشتر مورد خطاب قرار دادم چون در ایران اکثر مردم مسلمان و فرهنگ و حکومت اسلامی دارد و بقیه ی اقوال در حاشیه و تحت تاثیر از این دین هستند)زیرا که هر موضوعی که در زندگی آدمی وجود دارد و بتوان به آن فکر کرد باید مورد بررسی و تحقیق قرار بگیرد.

به هر جهت این نوشتار تلاشی است در جهت شناسایی مسئله ی سکس و روابط جنسی که هدف اصلی آن پاسخ دادن به سوال های زیر میباشد.

عشق رمانتیک چیست ؟

سکس چیست؟

رابطه ی جنسی چه ارتباطی با مسئله ی اخلاقیات دارد ؟

آیا ممکن است برخی از اعمال جنسی خوب و برخی دیگر بد باشند ؟

رابطه ی جنسی بخشی از تمایلات ما میباشد و یا امری بیولوژیکی است ؟

از جمله موضوعات متنوع دیگر كه در فلسفه جنسيت مورد مطالعه قرار مي گيرد مي توان به توليد مثل، پيشگيري از حاملگي، تجرد، ازدواج، سكس ناخواسته (casual sex)، فحشاء ، فاحشگي، هم جنس گرايي، استمناء ، اغوا (Seduction) ، تجاوز، آزار جنسي، دگرآزاري، خودآزاري، پرنوگرافي، سكس با حيوانات، و ميل جنسي به كودكان اشاره كرد. نكته مشترك اين موارد چيست؟ همه آنها به اشكال گوناگون به قلمرو پهناور سكسواليته انسان مربوطند. آنها از يك سو به اميال و اعمالي مرتبط اند كه به نحوي متضمن ميل يا ارضاء مي باشند، و از سوي ديگر به آن دسته از اميال انساني مربوط مي شوند كه متضمن خلق يك انسان جديد است.

فلسفه جنسيت اين موضوعات را هم به صورت مفهومي و هم به صورت هنجاري (normative) مطالعه مي كند. تحليل مفهومي در فلسفه جنسيت به منظور تبيين و روشن سازي ايده هاي بنيادي ميل و عمل جنسي به كار گرفته مي شود. تحليل مفهومي همچنين كوششي است براي دستيابي به يك تعريف قانع كننده از معناي زنا، فحشاء، تجاوز جنسي، پرنوگرافي و... . تحليل مفهومي ( مثلا اين مورد كه آن ويژگي هاي متمايز كننده اي كه يك ميل را، ميل جنسي مي سازد چيست؟ و يا اينكه در چه جاهايي اغواي جنسي از تجاوز عاري از خشونت (nonviolent rape) متمايز مي شود؟ ) اغلب مشكل و پيچيده به نظر مي آيد، اما در نهايت پاسخ خاي غير مترقبه و غافل گير كننده اي را به همراه دارد.(۱)

فلسفه هنجاري جنسيت درباره اعتبار عمل جنسي و ميل جنسي و همچنين از اعتبار صور گوناگوني كه آنها به خود مي گيرند پرسش مي كند. بنابراين فلسفه جنسيت با پرسش هاي اخلاق جنسي سر و كار داشته و از همين رو شاخه بزرگي از اخلاق كاربردي (applied ethics) را بنا مي نهد. فلسفه هنجاري جنسيت، آنچه كه سكسواليته براي خوب و ارزشمند ساختن زندگي در اختيار مي نهد را مطالعه كرده و تلاش مي كند تا آنچه را تجويزهاي اخلاقي ما درباره نحوه كنش جنسي ما معين مي سازند ريشه يابي كند.

ارزيابي اخلاقي ما از عمل جنسي برخاسته از نگاهي است كه ما از ماهيت سائقه جنسي (sexual impulse)، يا ميل جنسي در حيات انساني داريم. از اين زاويه يك تقسيم عميق وجود دارد ميان آن فلاسفه اي كه ما مي توانيم آنها را خوش بينان متافيزيك جنسي، و آنهايي كه مي توانيم بدبينان متافيزيك جنسي بناميم.(۱)

بدبينان در فلسفه جنسيت، مثل سنت اگوستين، امانوئل كانت، و گاهي زيگموند فرويد بر اين باورند كه سائقه يا عمل جنسي در هستي خود چيزي اگر نگوييم ضروري دست كم هميشگي است، اما با اين حال در شأن و مقام انسان نيست. آنها ماهيت و نتايج جنسيت را در مغايرت با بسياري از معاني و اهداف متعالي و رفيع انساني مي دانند، و از اينكه قدرت و خواست سائقه جنسي براي حيات مدني خطرناك و مضر شود واهمه دارند. آنها در جنسيت تهديدي را نه تنها براي روابط حقيقي انسان، بلكه براي رفتار اخلاقي مي بينند، و از اين رو آن را خطري براي كل انسانيت مي دانند.

در سوي ديگر اين تقسيم بندي، خوش بينان متافيزيك جنسي قرار دارند. كساني همچون افلاطون در برخي آثارش، فرويد در برخي مواقع، برتراند راسل، و بسياري از فلاسفه معاصر هيچ چيز زننده و نامطبوعي را در سائقه جنسي نمي بينند. آنها جنسيت در انسان را تنها به عنوان يكي ديگر از جنبه هاي هستي او مي دانند كه بي خطر و همچنين تاثير گذار است. آنها بر اين باورند كه جنسيت تا اندازه زيادي تحول برانگيز است و موجب رشد و تكامل ما مي شود. جنسيت چنانکه با گرايش عقلاني همراه شود سعادت و خوشي ما را به همراه خواهد داشت. آنها بيش از آنكه از قدرت يك سائقه جنسي بترسند، آن را تحسين مي كنند كه ما را به سوي صور گوناگون شادماني هدايت مي كند.

تعریفی که راسل از عشق رمانتیک ارائه میدهد این است که:

محبوب را چیزی فوق العاده ارزشمند و صعب الحصول میداند و از اینرو در راه تحصیل وانگری محبوب با توسل و سرود و یا هنر نمایی و یا هر وسیله و طریقه ی دیگری که بیشتر خوشایند وی باشد مجاهدات عظیم و عدیده ای میپذیرد. عقیده به ارزش عظیم بانوی مورد نظر، از لحاظ روانشناسی معلول دشواریاب بودن او است، و من خیال میکنم بتوان گفت اگر مردی در تحصیل عشق زنی با دشواری مواجه نگردد احساسش نسبت به او صورت و شکل عشق رمانتیک به خود نمیگیرد. عشق رمانتیک به صورتی که در قرون وسطی دیده میشود در بادی امر متوجه زنان نبود که بتوان بطور مشروع و یا غیر مشروع مناسباتی با ایشان برقرار ساخت، هدف آن زنان بسیار متشخصی بود که سد ها و موانع اخلاقی و اجتماعی غیر قابل عبوری ایشان را از معشوق جدا میساخت. کلیسا ( در جامعه امروز میشود دین را جایگزین این کلمه کرد ) وظیفه خویش را که کثیف جلوه دادن عمل جنسی باشد چنان بخوبی انجام داده بود که بیان احساس شوری شاعرانه نسبت به یک بانو به صورت امری نا ممکن در آمده بود، مگر آنکه غیر قابل حصول تصور میباشد. از این قرار عشق برای اینکه واجد زیبایی باشد ناگزیر باید رنگ افلاطونی به خود بگیرد .... اشخاص شریف قرون وسطی التفاتی به این زندگی فانی نداشتند و این غریزه را نتیجه و حاصل پذیرا شدن گناه نخستین میدانستند، چون چنین بود از جسم و امیال نفرت داشتند و شادی محض و پاک و دور از آلودگی را فقط در تفکران خلسه آمیز و فارغ از هرگونه آلودگی جنسی میجستند، و این طرز فکر در قلمرو عشق تنها قادر به ایجاد آن نوع تلقی است که در آثار دانته میبینیم.(۳)

اندیشه ی خامی که عشق را در بعضی از جوامع به این شکل نشان میدهد برگرفته از همین تفکرات قرون وسطی ای است.

فرد، به عنوان موجودي صاحب تن، امكان سكس را محقق مي سازد. نسبت فرد با ديگري ، تنها به واسطه هستي آن دو، يا بدن داشتن آن دو ممكن است. فرد تنها از آن رو مي تواند از ديگري لذت برد كه قادر است او را در مقام يك تن، ببيند و لمس كند. لمس تن عرصه اي است كه سكس، چونان يك پديدار در آن امكان وقوع مي يابد. تن، ميانجي رخداد سكس است.

سكس ارتباط بي واسطه اندام هاست. اندام ها ميل به جذب يكديگر مي كنند و در هم فرو مي روند. آلي تناسلي جايگاهي است كه «ميل به جذب» در شديد ترين شكل خود را نشان مي دهد. حركت رفت و برگشت آلت مردانه در واژن، در حكم خواست بي انتهايي به فرورفتن، غرق شدن، و سرانجام يكي شدن و اينهماني (identity) است. اين شكل از طلبيد به خود، يا «مال خود كردن» همچنين مي تواند به عنوان يك «ديگر شيء انگاري» فهم شود. اما ويژگي تملك محور سكس در درون خود واجد معنايي ايجابي (positive) نيز هست. خصلت وجدآميز سكس، آن طور كه از معناي «وجد» (Ecstasy) نيز برمي آيد، گونه اي «هستی» (existence) است و اين يعني از خود بيرون رفتن. فرد در سكس، در جريان وحدت اينهماني خود و ديگري، از خودش به ديگري بيرون مي جهد. به اين ترتيب سكس علاوه بر خصلت زيست شناختي، واجد خصلتي هستي شناختي (Ontologic) نيز مي شود و در آن بخشي از تماميت و شمول هستي فرد به جلوه در مي آيد. به اين معنا، سكس حركت هستي فرد به سوي وحدت با هستي ديگري است. اوج جريان سكس، يا آن لحظه پيش از انزال، در حكم عالي ترين وجه وحدت انگاري دو فرد است. از همين رو در اين لحظه، تمامي ذرات ارگانيسم به فعاليت و حركت در مي آيند. حركت ارگانيسم، حركتي سازمان يافته نيست، با اين حال، تو گويي، در هماهنگي از پيش ساخته اي قرار دارد. اين هماهنگي ناپيدا، كه تنها در آگاهي طرفين سكس قابل فهم و درك است، همان ميل وجدآميز «از خود به ديگري گذر كردن» است. « وجد» ي كه از عمل انزال حاصل مي شود، با گذر از بدن، به «وجد» پايدارتري از نوع بسيار وسيع تري دست مي يابد كه به وسيله آن دو شخص به هستي يكديگر، از طرق بي شمار دست مي يابند. (۱)

با اين توصيف سكس را مي توان گذار از حركت به سكون توصيف كرد. يا به تعبير ديگر، حركت از بدن به آگاهي. پديدار شناسي سكس، در حكم شناخت نسبت ميان اين دو وجه است. اگر نگاه و لمس تن، به مثابه نقطه آغاز سكس باشد، آن گاه ادارك اين تن، به عنوان «هستي ديگري»، و تلاش براي ورود به اين هستي ، نقطه اوج آن خواهد بود. دست يازي به هستي ديگري، ممكن است واجد خصلتي سلطه جويانه باشد. اين ناگزير است. هر گونه تلاشي براي ارتباط با هستي انساني ديگر، در درون خود حامل گونه اي از سلطه گري است. با اين وجود، اگر بتوانيم به سكس به عنوان پديده اي انساني بنگريم، آن گاه مي توانيم همچنين آن را به عنوان دستاويزي براي يك مناسبت انساني نيز تلقي كنيم. بدين ترتيب، سكس گونه اي از ادراك ديگري خواهد بود. راسل میگوید:

تا وقتی که عفت زنان آبرومند را امری بس مهم میدانیم باید زناشویی را با دستگاه دیگری که در حقیقت جزئی از آن به شمار می آید تکمیل و حمایت کنیم منظورم از این دستگاه فحشا است. همه با آن قطعه ی مشهوری که در آن لکی از فحشا سخن میدارد و آنرا حافظ و حامی تقدس و پاکی کانون خانواده و عصمت زنان و دختران میداند آشنا هستند. ... اخلاقیون به حق مدعی هستند که اگر مردها تعلیماتشان را بکار میبستند فحشائی وجود نمیداشت اما این را هم میدانند که کسی تعلیماتشان را بکار نخواهد بست و بدین جهت بحث در این باره که اگر بکار می بستند چه پیش میامد بیهوده و بی ربط است. لزوم فحشا ناشی از آن است که بسیاری از مردها یا مجردند و یا در سفرند و دور از زنانشان بسر میبرند و خوش ندارند بدون زن سر کنند، حال آنکه عفت و اخلاق جامعه مانع از این است که به زنان محترم و آبرومند دست یابند از این رو جامعه برای رفع احتیاجات، که شرم دارد به وجودش اعتراف کند و در عین حال میترسد که آنها را پاک از نظر دور دارد طبقه ی معینی از زنان را کنار میگذارد و به این کار تخصیص میدهد. فاحشه این مزیت را دارد که نه تنها هر لحظه که بخواهند در دسترس است بلکه چون خارج از حرفه ی خود زندگی ندارد میتواند به سهولت در خفا نگهداشته شود و مردی که با او بسر برده است میتواند، بی آنکه لطمه ای به حیثیت و اعتبارش وارد آمده باشد، به نزد زن و فرزند و کلیسای خود باز گردد. این زن بینوا علیرغم خدمتی که انجام میدهد و به رغم اینکه حافظ و حامی عفت و پاکدامنی زنان و دختران و تقوای ظاهری حامیان کلیسا است مورد تحقیر عامه است و همه او را به چشم یک رانده شده مینگرند و جز در مواردی که کاری باید انجام دهند حق ندارد با مردم آمیزش کند. این ناروایی فاحش با پیروزی مسیحیت آغاز شد و از آن چس همچنان ادامه یافت.....(۳)

البته تمام موارد فوق برعکسش هم ممکن است و موجود.

این عمل در معرض سه ایراد مهم است که باید تقلیل یابد:

۱ . برای سلامت جامعه مضر است

۲ . از لحاظ روانی به زن صدمه میزند

۳ . از لحاظ روانی به مرد صدمه میزند

اما اگر بخواهیم به دنبال راه حل باشیم بر سر این جریان که نه به قول فروید دچار سرکوفتگی جنسی شویم و نه به فردی تجاوز کنیم و نه مسئولیت خانواده ای را که توانش را نداریم به عهده بگیریم باید چه کنیم؟

در صورتی که این نیاز دیده شود در فرد، بهترین روش را میشود به نوعی به قول راسل زناشوئی آزمایشی (همان دوست دختر ، دوست پسر که روابط کمی بیشتر از آنچه سراغ دارید می باشد) پیشنهاد داد، روابط جنسی که به قولی نا مشروع از نظر اجتماعی خوانده میشود را جامعه تا آنجایی نمیتواند بپذیرد که فرزندی به میان بیاید، و یا این رفتار حالت عمومی (ملاء عام) پیدا بکند ، و الا فکر نمیکنم روابط آن چنانی مضرت دیگری داشته باشد پس در خفا اگر باشد مشکلی پیدا نمیکند و طرفین که مایل هستند چنین رابطه ای را با هم داشته باشند میتوانند به مقصود خود برسند، هر چند که نمیتواند این عمل را خاصه اخلاقی نامید ولی راه حل خوبی است.

منبع :

۱. سايت والس

۲. دانشنامه ویکیپدیا

۳. اخلاق زناشویی برتراند راسل

۴. سه رساله در باب نظریه ی جنسی زیگموند فروید

۵. هنر عشق ورزیدن اریک فروم

۶. کانت چه میگوید ؟ رافائل آنتوون

6 comments:

  1. چون مطلب سکس را با مطلب عشق خیلی نزدیک پیدا کردم تصمیم گرفتم تحقیقاتم و درباره ی مطلب خاصی به اسم عشق در ذیل نظراتی در این مقاله قرار بدم ...


    عشق !
    ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم که این نکته به تحقیق نخواهی دانست

    این مقاله سخنی است کوتاه درباره ی کلمه ی عشق و استنباطی که از آن میشود سعی بر آن شده است که از دیدگاههای مختلف به این مطلب نگاه شود تا جواب را خواننده خود بگیرد البته شایان ذکر است که منظور بنده عشق آسمانی نیست زیرا که درکی از آن ندارم! عشق به خانواده، عشق به هم نوع ، عشق به طبیعت و امثالهم هم نمیباشد و هدف بنده مستقیماً عشق رمانتیک است باشد که مثمر ثمر باشد
    عشق به افراط دوست داشتن است، اوج احساس در عاشق شدن رخ میدهد، لذتی است غیر قابل وصف که به فرد عاشق دست میدهد، معشوق خود را یگانه موجود کاملی میبیند که تمام فضائل را یکسره داراست، که البته توهمی بیش نیست به معنای واقعی نمیتواند کسی بدون عیب باشد این حالت به شکلی است که مولوی میگوید
    هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق افتم خجل باشم از آن
    گرچه تفسیر زبان روشن گر است ولی عشق بی زبان روشنتر است
    همان طور که در شعر هم پیداست شاعر قادر به تفسیر عشق نیست و گویا در سکوت واضح تر است زیرا که در جای دیگر میگوید:
    چون سخن در وصف این حالت رسید ، هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
    یکی دیگر از علل هایی که می گویند عشق نامعقول است این است که بنا به خواست آنسان رخ نمیدهد یعنی به یکباره خود را در طریقی میبینی که عاشق شده ای!!
    عشقت به در من آمد و در در زد در باز نکردم آتش اندر در زد (کشف الاسرار)
    یکی دیگر از مواردی که بزرگان ادب پارسی به آن اشاره کرده اند این است که در عشق توجه به ظواهر نمیشود و باطن عشق است که مهم است مولوی در این باره این بیت را میسراید
    عشق هایی که در پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
    گفتنی است این بیت برای داستانی است که دختری عاشق پسری خوش چهره بوده است که طی جریانی از او دور میشود، دخترک بیمار میشود از بهر دوای او پسر را به بارگاه میاورند دخترک خوب میشود اما پسر که روزانه مقداری سم وارد بدن میشد به دستور شاه، مریض احوال میشود و چهره اش دگرگون میشود آن دختر از او روی بر میگرداند و بر همین اتفاق مولوی بیت ذکر شده را میسراید

    ReplyDelete
  2. گویند که این عشق سختی ها و مشقت های بی پایانی دارد که بسیار از این درد یاد کرده اند، گویا آنقدر مهم بوده است که در اولین بیت دیوان حافظ میخوانیم :
    الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
    یا در جای دیگر میگوید :
    مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله شب‌های بيداران خوش است
    همچنین عطار میگوید :
    چون عاشق شدم گفتم که بردم جوهر مقصود را ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
    عطار وادی دوم از هفت وادی خود را به وادی عشق اختصاص داده است که بعد از طلب است وی گوید :
    بعد ازين، وادي عشق آيد پديد
    غرق آتش شد، كسي كانجا رسيد
    كس درين وادي بجز آتش مباد
    وانك آتش نيست، عيشش خوش مباد
    عاشق آن باشد كه چون آتش بود
    گرم‌رو، سوزنده و سركش بود
    گر ترا آن چشم غيبي باز شد
    با تو ذرات جهان هم‌راز شد
    ور به چشم عقل بگشايي نظر
    عشق را هرگز نبيني پا و سر
    مرد كارافتاده بايد عشق را
    مردم آزاده بايد عشق را
    هفت وادی عطار عبارت است از : طلب – عشق – معرفت – استغنا – توحید – حیرت- فقر و فنا
    حضرت بهاالله نیز در هفت وادی خود وادی ای را به عشق اختصاص داده است که در اینجا خوب است به آن اشاره کنیم ، البته باید توجه داشت که عطار و بهاالله منظورشون عشق الهی است و از این گونه صحبت ها که بنده در ابتدا گفتم فهمش برای بنده صقیل است ، ولی چون میگویند که نشانه ی آن عشق آسمانی همین عشق زمینی است گفتن آن هم خالی از لطف نمیتواند باشد.
    مرکب اين وادی درد است و اگر درد نباشد هر گز اين سفر تمام نشود وعاشق در اين رتبه جز معشوق خيالی ندارد و جز محبوب پناهی نجويد و در هر آن صد جان رايگان در ره جانان دهد و در هر قدمی هزار سر در
    پای دوست اندازد . ای برادر من تا بمصر عشق در نيائی بيوسف جمال دوست واصل نشوی و تا چون يعقوب از چشم ظاهری نگذری چشم باطن نگشائی و تا بنار عشق نيفروزی بيار شوق نياميزی . و عاشق را
    از هيچ چيز پروا نيست و از هيچ ضُرّی ضرر نه از نار سردش بينی و از درياخشکش يابی .
    " نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ
    نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا "
    عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حيات در ممات بيند و عزّت از ذلّت جويد بسيار هوش بايد تا لايق جوش عشق شود و بسيار سر بايد تا قابل کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری که در راه محبّتش بخاک افتد . پس ای دوست از نفس بيگانه شو تا به يگانه پی بری و از خاکدان فانی بگذر تا در آشيان الهی جای گيری نيستی بايد تا نار هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی .
    " نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز موش مرده شکار "
    عشق در هر آنی عالمی بسوزد و در هر ديار که علم بر افرازد ويران سازد در مملکتش هستی را وجودی نه و در سلطنتش عاقلانرا مقرّی نه نهنگ عشق اديب عقل را ببلعد و لبيب دانش بشگرد هفت دريا بياشامد وعطش قلبش نيفسرد و هل من مزيد گويد از خويش بيگانه شود و ازهر چه در عالم است کناره گيرد .
    " با دو عالم عشق را بيگانگی اندر او هفتاد و دو ديوانگی "
    صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به تيرش خسته هر سرخی که در عالم بينی از قهرش دان و هر زردی که در رخسار بينی از زهرش شمر جز فنا دوائی نبخشد و جز در وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام عاشق از شهد خوشتر و فنايش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوبترست . پس بايد بنار عشق حجابهای نفس شيطانی سوخته شود تا روح برای ادراک مراتب سيّد " لو لا ک " لطيف و پاکيزه گردد .
    " نار عشقی بر فروز و جمله هستيها بسوز
    پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار "
    و اگر عاشق بتأييدات خالق از منقار شاهين عشق بسلامت بگذرد در مملکت معرفت وارد شود و از شکّ بيقين آيد ....
    و یا در کلمات مکنونه میفرماید : کدام عاشق که جز در وطن معشوق محل گیرد و کدام طالب که بی مطلوب راحت جوید عاشق صادق را حیات در وصال است و موت در فراق، صبرشان از صدر خالی و قلوبشان از اصطبار مقدس. از صد هزار جان درگذرند و به کوی جانان شتابند.

    ReplyDelete
  3. عده ای از دوستان درباره ی عشق افلاطونی پرسیدند که ماخذ معتبری وجود دارد برای مطالعه که بهترینش رساله ی ضیافت یا مهمانی (Symposium ) خود افلاطون است که میتوانند مطالعه کنند اما برای اینکه جوابی داده باشیم از کتاب سیر حکمت در اروپا نوشته ی مرحوم فروغی نوشته ی ایشان را منعکس میکنیم که به نظرم مختصر و مفید خواهد افتاد : روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنیا، حقیقت زیبایی و حسن مطلق یعنی خیر را بدون پرده و حجاب دیده است . پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بیند از آن زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده یاد میکند، غم هجران به او دست میدهد و هوای عشق او را برمیدارد، فریفته ٔ جهان میشود و مانند مرغی که در قفس است میخواهد بسوی او پرواز کند. عواطف و عوالم محبت همه همان شوق لقای حق است ، اما عشق جسمانی مانند حسن صوری مجازی است و عشق حقیقی سودائی است که به سر حکیم میزند، و همچنانکه عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و مولد فرزند و مایه ٔ بقای نوع است ، عشق حقیقی هم روح و عقل را از عقیمی رهایی داده مایه ٔ ادراک اشراقی و دریافتن زندگی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و حیات روحانی است و انسان به کمال علم وقتی میرسد که به حق واصل و به مشاهده ٔجمال او نائل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد.
    کمتر در مباحث عقلی و فلسفه دیده شده است که درباره ی عشق سخنی به میان آمده باشد و ترجیه داده شده است که بیشتر به علوم منطقی و هستی شناسی و مباحث این چنین پرداخته شود، شاید سوال شده باشد علت عشق بین دو جنس مخالف چیست؟ خصوصیات عاشق چیست ؟ چه اعمالی از عاشق سر میزند ؟ و ....
    در بین فلاسفه روسو چشمگیر تر از بقیه و فروم به این مسئله پرداخته اند
    " این خود تخیل ماست که با تحسین و تمجید از کلیه فضایل معشوق ، موجب خطا و اشتباه می شود " . او در بخشی دیگر با ذهنی روشن می افزاید که : "این خود من هستم که دوستت دارم ، اگر احتمالا چیزی را آرزو را کنیم ،خیالات به آن شاخ و برگ می دهند ." روسو آن چنان به این مضمون علاقه مند است که پس از طرح آن در مقدمه دومش بر داستان، در امیل نیز آن را بازگو می کند.
    معلم ِ امیل قاطع و رک گوست : "اگر عشق ، حقیقی ، پندار و وهم و دروغ نیست ، پس چیست ؟ ما بسیار بیشتر از آن که عاشق کسی یا چیزی باشیم دلباخته خیال و تصوری هستیم که خود ساخته ایم . اگر دقیقا می‌توانستیم آن چه را که عاشق‌اش هستیم به چشم ببینیم ، آن گاه هیچ عشقی بر روی ِ این کره ی ِ خاکی باقی نمی ماند."
    روسو یک بار دیگر نیز این اظهارات را در طول زندگی اش ابراز می دارد ، وقتی در نامه ای می نویسد که " عشق تنها وهم و پندار است ... کسی که عاشق است هیچ چیز نمی بیند ."

    ReplyDelete
  4. ژولی می گوید : " عاشق هنگامی که کلمات دروغین را بر زبان می آورد ، دروغ نمی گوید " . روسو مدت ها بعد هنگامی که به سوفی دودتو، زنی که بسیار دوستش می دارد، می اندیشد ، تصویری جسمی از او ارایه می دهد که در پس آن و به ظاهر ما نگاه عاشقانه ای را نمی یابیم :
    "مادام کنتس دودتو داشت سی سالش می شد و زیبا نبود .صورتش آبله رو بود و هیچ ظرافتی در چهره‌اش نبود . چشمانش نزدیک بین بودند و اندکی ریز"
    ما در این جا و در اولین پله از نردبان عشق پا به پا و گیج می‌شویم : چگونه می توان عاشق موجودی بود که تجسم زیبایی و فضیلت نیست؟ خوشبختانه انسان ها از این توانایی برخوردارند که آنچه را می‌خواهند ، در معشوق ِ خویش ببیند .
    روسو نیز در میانه توصیف کمالات شخصیت ادبی‌اش ، ژولی، می گفت: "من بدون آنکه معشوقی در میان باشد مسحور افسون عشق شده بودم ، آن افسون چشمانم را مجذوب خود کرده بود ؛ موضوع ( ابژه) عشق من ، در او ظاهر شد . من ژولی خودم را در مادام دودتو دیدم ، ولی سرشار از کمالاتی که پیش از آن در صنم ِ محبوب قلبم دیده و پسندیده بودم . "


    مساله اصلی در اینجا، آن گونه که یادداشت های خود زندگی نامه ای روسو نیز شاهدش هستیم ، ستایش از زندگی بر مبنای وهم و پندار نیست ، بلکه نمایشی است از توانایی ِ ما در ساختن و پرداختن واقعیت و در مسیر خدمت به روابط مان با موجودات انسانی مشخص . پندار دیگر یک کوچه بن بست و یک جایگزین ، نیست ؛ بلکه وسیله‌ای است که به انسان این امکان را می دهد تا از امر نسبی ، امر مطلق بسازد ، و اجزا را به گونه ای در کنار یکدیگر قرار دهد که نقص انسان های دیگر ، مانعی غیر قابل عبور در برابر کمال احساساتشان نباشد . بدین ترتیب چنین عشق ورزیدنی تا اندازه زیادی با مقوله عشق خیرخواهانه ( یا عشق پاک ) شباهت دارد . عاشق این عشق نه تنها در پی منافع شخصی خود نیست ، بلکه حتی عاشق دیگری با وجود نا تمامی واقعی‌اش می شود و می داند که بقیه کاستی های معشوق را قدرت خیالش خواهد ساخت .
    اکنون می فهمیم که چرا انسان گرایان تا بدان حد برای عشق اهمیت قایل بودند . مونتنی ، دوستی‌اش با لابوئس را نقطه اوج زندگی خود می داند . او در اواسط کتاب نخست مقالات با یادآوری این عشق ، جایگاه والائی را برای آن قایل می شود . میان این نوع از روابط عاشقانه آنچه که مونتنی با لحنی سرزنش‌آمیز ، دوستی های " معمولی" یا " عادی" می خواند ( یعنی پیوندهای ساده تشکیل شده) شکافی کیفی وجود دارد .
    اریک فروم در کتاب انسان برای خویشتن تعریف بسیار جالبی از عشق دارد
    او عشق را ترکیبی از چهار عنصر می داند
    توجه
    مسئولیت
    احترام
    معرفت
    او میگوید هر جوشش و علاقه و کشش و محبتی به طرف مقابل به معنای عشق ورزیدن نیست. بلکه این احساسات بیشتر مواقع ناشی از تنهایی و کمبود برآورده شدن میل جنسی است که منجر به ایجاد چنین کششی خواهند شد

    ReplyDelete
  5. اما عاشقی از نگاه فروم ابتدا به معنای توجه به فرد مقابل است اینکه به او بیشتر از دیگرانی که در کنار ما هستند توجه کنیم و البته در کنار آن شامب احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است. ریشه لاتین احترام از دیدن گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینیم و بپذیریم. خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیریم و سعی کنیم او را به دلخواه خود محدود و منزوی نکنیم
    و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنیم که او و آینده ی او را به خطر بیندازیم . همچنین در جهت مثبت کارهایی را انجام دهیم که منجر به شکلگیری بهترین آینده برای او باشد
    و البته معرفت هم که به معنای کسب شناخت از او و خواسته ها و علائق او است.
    شوپنهاور نیز مطلبی در باب زن نوشته است که در جای خود خواندنی است که چون بیشتر در باب ملامت زنان و کمتر بودن آنان سخن گفته است، کمتر هم درباره ی عشق سخنی گفته است ، اما برای مطالعه ی بیشتر در این موضوع آن مقاله هم در جای خود خواندنی خواهد بود برای اهل تحقیق

    ReplyDelete
  6. سلام دوست عزیز ، من تصمیم دارم یه مقاله کامل در مورد سکس تهیه کنم ، مطالب شما رو خوندم و با نظر شما موافقم ، میخواستم ازتون کسب اجازه کنم برای استفاده از مطالبتون در مقاله ام ، همچنین خوشحال میشم اگه منابع و کتابای بیشتری بهم معرفی کنید ، من تازه اول راهم ولی امیدوارم بتونم کمکی به کشورم دیا کرده باشم.

    ReplyDelete