Google Website Translator Gadget

10.30.2010

مدرنیته یا پست مدرنیته

در این مقاله سعی میشود تعریفی از این دو واژگان داشته باشیم و چیستی و نوعیت این نگرش و تفکر را معرفی کنم.

دکتر داوری، استاد فلسفه دانشگاه تهران از منظری فلسفی به مدرنیته نگریست و گفت: می توان مدرنیته را چون ماکس وبر به صورت عقلانیت بوروکراتیک و یا به گونه های دیگر تعریف کرد. اما به عقیده من مدرنیته فلسفی است و با فلسفه ساخته شده است، لااقل اگر فلسفه نبود مدرنیته پدید نمی آمد.

من نیز در اینجا به رویکرد فلسفی و نگاه فلسفه ی مدرن توجه دارم و میخواهم آنرا تعریف و تعین کنم چرا که آغاز جامعه و تفکر و هنر مدرنیته رو از فلسفه میدانم و نگاه و نتیجه ی اجتماعی آنرا به عهده ی جامعه شناسان میگذارم که البته کتاب های مفید در این زمینه ی بسیار هست و نگاه های فوکو و مارکوزه از دید نقادانه و هابرمارس به عنوان یک متفکر مدرنیته مکتب فرانکفورت را به کلی جامعه شناسی و نه فلسفی میدانم اما وقتی صحبت از ساخت تعاریف و مفاهیم میشود یک پای فلسفه را به میان آورده و استمداد میطلبند، که در قسمتهایی از این مقاله به آنها اشاره خواهم کرد.

هابرماس‌ در تعریف‌ واژه‌ی‌ نو و مدرن، بر ارتباط‌ آن‌ با گذشته‌ و گذشته‌ی‌ باستانی‌ تاكید می‌ورزد و آگاهی‌ حاصل‌ از به‌ سر بردن‌ در دوره‌یی‌ نو و مدرن‌ را، آگاهی به‌ وجود الگویی‌ كهن‌ در گذشته‌ و لزوم‌ گذر از آن‌ و به‌ كارگیری‌ الگویی‌ جدید می‌داند: «اصطلاح‌ مدرن‌ با مفاهیم‌ و معانی‌ متفاوت، كراراً‌ بیانگر آگاهی‌ از عصر یا دوره‌یی‌ است‌ كه‌ خود را به‌ گذشته‌ی‌ باستانی‌ مرتبط‌ می‌سازد تا از این‌ طریق‌ خود را حاصل‌ گذار از كهنه‌ به‌ نو قلمداد كند... به‌ بیان‌ دیگر اصطلاح‌ مدرن‌ دقیقاً‌ در دورانی‌ در اروپا ظهور و ظهور مجدد یافت‌ كه‌ طی‌ آن‌ آگاهی‌ نسبت‌ به‌ عصری‌ جدید از طریق‌ احیای‌ رابطه‌ با باستانیان‌ شكل‌ گرفت. علاوه‌ بر آن‌ هر زمانی‌ كه‌ باستانی‌ بودن‌ یا قدمت‌ كهنگی‌ الگویی‌ محسوب‌ می‌شد كه‌ می‌بایست‌ به‌ مدد انواع‌ الگوهای‌ تقلید، احیا و بازسازی‌ می‌شد.»(4)

آغاز مدرنیته (تجدد) با پایان قرون وسطی و آغاز دوره روشنگری اروپا به انجام رسید. البته این اتفاق یک روز تاریخی نباید فرض شود که ما از این روز و یا این سال به بعد وارد دوران مدرنیته و اندیشه مدرن شدیم، پس از دکارت که به راستی پدر فلسفه ی جدید است چرا که روش جدیدی را وارد عرصه ی تفکر و فلسفه کرد، زمانی بالغ بر دویست سال طی شد تا رگه های اصیلی از مدرنیته دیده شود.

جنبش رنسانس با گذشت چند صباحی به عصر روشنگری پیوند خورد و نتایج فرهنگی خود را به نام مدرنیته به بار آورد. در عصر روشنگری دوره ی تاریخی تفکر الهی در غرب به پایان انجامیداما، باورهای شخصی به دین و الوهیت همچنان باقی ماند. این سخن را با مطالعه فلاسفه این دوران میتوان دید.

دکارت یکی از برهان های اثبات الوهیت به نام برهان وجودی که از زمان آنسلم مانده بود احیا کرد و از طرف دیگر به صراحت اعلام کرد که احکام کلیسا از حوزه ی شناختی عقلی بیرون است. (1) هابز در لویاتان از یک طرف دم از اعتقاد به مسیحیت میزند و از طرف دیگر برای خدا وجود جسمانی قائل است. جان لاک در عین مخالفت با کلیسا در مورد منشا الهی حکومت، قوانین طبیعی را قوانین الهی مینامد(2) و اسپینوزا در عین اینکه عالم را مظهر خدا میداند منکر وحی است. این دیالکتیک بین دین و خدا روح عصر جدید را تشکیل میدهد و زمینه ی دین انسانیت را در فلسفه کانت فراهم میکند. انسانی کردن دین و زدودن عنصر الهی آن به نام اصالت انسان (امانیزم) در این دوره با تعبیر دیگری به نام نگرش دنیوی همراه است ( سکولاریزم ).

دوره روشنگری دوره ی استقرار تدریجی عقل به جای دین یا استقرار دین عقلانی به جای دین الهی است. نیروی محرک جامعه در این دوره، از دین به عقل منتقل میشود و حجیت دینی جای خود را به عقل فردی میدهد و جزمیت جای خود را به نقادی می سپارد.(3) تحولات این دوره را میتوان در جدول تبدیلاتی که در کتاب دین در محدوده ی عقل تنهای کانت، صانعی دره بیدی در مقدمه فراهم کرده است به خوبی دید

دین به عقل

جزمیت به نقادی

الوهیت به انسانیت

حجیت دینی به فهم شخصی

ایمان به سنجش

تسلیم به تصمیم

وابستگی به استقلال

عشق به خدا به عشق به انسان

نظر ورزی به اقدام عملی

اجبار جمعی به آزادی فردی

شاید کانت را یکی از کسانی دانست که از پیشامدرنیته (‌سنت)‌ به کلی گذر کرده و وارد مدرنیته شده است. كانت كه به قول خودش با خواندن آثار ديويد هيوم از خواب جزميّت بيدار شده بود، با امتزاج دو جريان فكري خردگراي لايب‌نيتس (راسیونالیسم)‌ و تجربه‌گراي هيوم (آمپریسم) تعريف جديدي از فلسفه و روش فلسفي ارائه كرد كه جريان روشنگري را به اوج شكوفايي خود رساند. چراكه از نظر او خرد ناب كانون و نقطه‌ي مركزي فلسفه است. كانت بر اين باور بود كه كاركرد فلسفه، تعيين حدود فاهمه است يعني فلسفه بايد مشخص كند كه عقل قادر به درك چه چيزهايي هست و از دريافت چه مفاهيمي عاجز است. از اين روست كه فلسفه‌ي كانت به فلسفه نقادي يا انتقادي معروف شده است.

وی نمونه موفقی از شیوه‌ی پرسیدن را نشان داده است چهار پرسش اصلی او به ترتیب ذیل هستند: چه چیزهایی را می‌توانم بدانم؟ چه کاری را بایستی انجام دهم؟ به چه چیزی مجازم امیدوار باشم؟ انسان چیست؟ این چهارتا، پرسش‌های کلاسیک هستند زیرا هنوز هم به هنگام فلسفیدن نمی‌شود از آنها چشم پوشید و آنها را مطرح نکرد. در قیاس با افلاطون نمی‌توانیم آنچه را کانت به ما آموخته است، به صورت امر شخص خودش درنظر گیریم. پاسخ‌های او به پرسشهای یاد شده، به ما هم مربوط است. به همین خاطر وی هیچ فیلسوف مهم پس از خود را راحت نگذاشته است. حتا آنانی که از او رویگردان بوده‌اند، برای یک بار هم که شده، به پرسش‌ها و پاسخ‌های او واکنش نشان داده‌اند. بنابراین چاره‌ای برای ما نمی‌ماند که تاریخ فلسفه را به پیش و بعد از کانت تقسیم کنیم. پس از کانت بایستی همه به شرایطی فکر کنیم که او سنجیده است. کانت مرجع فلسفی عصر ما است؛ یعنی فیلسوف کلاسیک مدرنیته.

البته کانت بدین معنا مدرن نیست که همواره مُد و باب روز باشد. اندیشه او آخرین مُد روز هم نیست که کسی بدان بنازد. این نکته را همچنین می‌شود بدین صورت معنا کرد که بسیاری از عناصر جدید و پیشرفته، عناصری که وابسته به گذر زمان و تحولات علمی هستند، در اندیشه‌ی او بازتاب ندارند.

در این جا مدرنیته را به صورت گاهشمار تحولاتش درنظر نگرفته‌ايم بلکه به صورت موقعیتی مورد توجه قرار داده‌ايم که در آن تحول فرهنگی دوران ما شکل گرفته است. این دستاورد،دورانساز کانت است که بفهمیم مدرنیته چه رهنمودهایی در عرصه‌ی معیارهای سیاسی اندیشه، شناخت و رفتار ما به همراه داشته است. این امر، هم در شکل پرسش‌ها و هم در امکان‌ها و مرزهای پاسخ‌های وی نهفته است. می‌توانیم بی‌آنکه به جدل و مناقشه‌ای بیخودی دامن بزنیم سه شاخص ساختاری را مطرح کنیم که نشانه فرهنگ مدرن هستند. این نشانه‌ها به ترتیب چنین هستند: بازبینی کامل گذشته، عرفیت و پلورالیسم. در اندیشه‌ی کانت می‌شود مشاهده کرد که چگونه این نشانه‌ها به صورت کامل در فضای درونی فلسفه‌اش نفوذ کرده‌اند. نشانه‌هایی که او در واکنش به زمانه و در تامل پیرامونش تعریف کرده است. (5)

مدرنیته با فلسفه به اوج خود رسید. مدرنیته، مدرنیته قرن نوزدهم است و فیلسوف آن هم هگل است. هگل مظهر مدرنیته است . هر آن چه در مدرنیته است در هگل یافت می شود، او فیلسوف جامع مدرنیته است و کانت در برابر او تنها راهگشا است. (6)

هابرماس ميگويد با هگل ، مدرنيته يک مساله مي شود و اصلا واژه دوره جديد (New age) را هگل اولين بار به کار مي برد. واژه مدرن را در تقسيم بندي تاريخ فلسفه ، هگل نخستين بار به کار مي برد؛ اما با همه اين اوصاف بايد بدانيم که هگل فيلسوف مدرن است، او سرانجام مدرنيته است. به عبارتي هگل در صدد رفو کردن رخنه هاي مدرنيته است ؛ بنابراين هگل از مدرنيته فراتر نمي رود، او به ايده ال هاي مدرنيته پايبند است. راز بازگشت هابرماس به هگل همين است، هابرماس مدرنيته را يک طرح ناتمام مي داند، يعني ما با تفسير دوباره از عقل مفاهمه اي به نوعي مي توانيم مدرنيته را هگل وار نقد و اصلاح کنيم. از اين منظر مي توان گفت هگل مال مدرنيته است و اين که بعدها نيچه و گاهي هايدگر، هگل را پايان مدرنيته مي دانند علتش همين است. هيچ کدام از فلاسفه به اندازه هگل و مارکس مدرنيته را نقد نکردند و اتفاقا نقد هر دو هميشه بانشاط است ؛ اما هيچ کدام به فراتر از مدرنيته نظر نداشتند. بنابراين هگل ، فيلسوف پست مدرن نيست و نقد پست مدرن ها با نقد هگل متفاوت است ، چراکه پست مدرن ها نقد را متوجه ذات و هسته مدرنيته کردند. (يعني عقل) (4)

سخن کوتاه کنم مدرنیته دارای چهار چوب فکری است که بر عقل منطبق شده است، در این نوع اندیشیدن متافیزیک دارای هویتی عقلانی است و نمیتوانیم منکر حضور متافیزیک شویم، متافیزیک نه از آن جهت که وارد امور دینی شویم از آن جهت که توانایی تفکر ایدئالیست -ایدئالیسم نامی است برای جهان بینی هائی (فلسفه ها و نگرش های فلسفی) که در پاسخ به مسئله اساسی فلسفه، معتقدند که شعور به نحوی از انحاء (به این و یا آن شکل) در تحلیل نهائی، بر ماده تقدم دارد، تعیین کننده است و کلام آخر را بر زبان می راند.- را دارد. من فکر می کنم که در این تعریف، پایانی برای تفکر مدرن وجود ندارد زیرا که پایان مدرنیته پایان متافیزیک، پایان متافیزیک پایان فلسفه و پایان فلسفه پایان جهان بینی زیر سلطه ی عقل است.

پست در لغت به معنی ما بعدی، پس و پسا می باشد. و پست مدرنیسم، به مفهوم فرا تجددگرایی، فرانوگرایی و پسانوگرایی است.

پست مدرنیسم مانند بسیاری از اصطلاحات و تعابیر دیگر دچار بی ثباتی و تزلزل در معناست؛ یعنی یک نظریه نظام مند، با فلسفه ای جامع و فراگیر نیست؛ بلکه یک پیکره پیچیده و در هم تنیده و متنوع از اندیشه ها، دریافتها، تشخیصها، شناختها، تفاسیر، تعابیر، برداشتها، آراء و نظریات متفاوتی از فرهنگ رایج و ترسیم نمایی از کثرت پدیده های مرتبط به هم می باشد.

پست مدرنهای فرانسوی این نوع نگرش به جهان را به مثابه کشفی چشمگیر و کلیدی برای آزادی و سعادت در دنیای جدید پلورالیستی(کثرت انگاری) ارائه می کنند.

پست مدرنیته بیانگر سقوط یا دگرگونی و تحول تند در شیوه های مدرنیته سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است که از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم در بیشتر کشورهای صنعتی غرب وجه غالب و مسلط را دارا بود.

پست‌ مدرنيسم‌ و ساختارشكني‌ به‌ مثابه ‌پايان‌ خودفريبي‌ فلسفي‌، تهاجمي‌ انتقادي‌ به‌ همه‌ فرا روايت‌هاي‌ سركوبگرانه‌ و زوال‌ نهايي‌ انديشه‌ وتفكر سازماني‌، جشن‌ گرفته‌ مي‌شود. از سوي‌ ديگر، پست‌ مدرنيسم‌ و ساختارشكني‌، به‌ انديشه‌نسبيّت‌گرايي‌، نيهيليسم‌، غيرعقلاني‌ و ماوراء عقلي‌ متهم‌ مي‌باشند. زبان‌ فلسفي‌ غيرقابل‌ِ دسترس‌ِ بيشتر متفكران‌ پست‌ مدرن‌ و آشفتگي‌ هيجان‌زده‌اي‌ كه‌ پست‌مدرنيست‌ها در ارائه‌ مطالب‌ خود دارند، سبب‌ گرديده‌ است‌ تا اساتيد حوزه‌ علم‌ و مذهب‌ جهت‌ آشنايي‌با اين‌ طرز تفكر، با مشكلات‌ جدي‌ مواجه‌ باشند. با اين‌ همه‌، حداقل‌ فهم‌ سطحي‌ و شتاب‌زده‌اي‌ از اين‌نوع‌ گفتگو و مذاكرات‌ در حوزه‌ مباحثات‌ علمي‌ و مذهبي‌ در قرن‌ بيستم‌، ضروري‌ مي‌باشد.

پست مدرنیسم نوعی واکنش در برابر مدرنیسم است که دارای جهان بینی کلی و یک سو نگری است.

ویژگی ها وسبک پست مدرنیسم

تناقض یکی از ویژگی هاس سبکی پست مدرنیسم میباشد

عدم انسجام

بی قاعدگی و وجود تصادف

اتصال کوتاه و پرش از امری به امر دیگر

حذف انسان به عنوان عنصر مرکزی

عشق به بدویت

اخلاق ستیزی

معیار شکنی غیر منطقی کردن عمدی زبان به دلیل تفاوت روایت پست مدرنیست ها با روایتهای قبلی و نیز فوریت حوادث از ویژگیهای سبک پست مدرنیست است و یکی از مهمترین نشانه های بحث های پست مدرن ها عدم قطعیت میباشد و در این رویکرد تمام قطعیت ها و محور های ذهنی ادبی و اخلاقی و روان شناختی مورد حمله قرار میگیرد.

نمونه های این بحث ها رو سعی میکنم در چند سطح از نوشتار های پست مدرن در اینجا نشان بدهم.

ژان فرانسوا ليوتار، مرشد پست مدرنیسم می گوید مردم معاصر با ناباوری و شک درباره ی كلان روايت‌ها (metanarratives) شناخته می شوند. كلان روايت را می توان یک جهان بینی انگاشت، یک داستان مفصل، یک توصیف تصویری وسیع از هر چیز. امروز مردم به این ادعاها درباره ی دانستن حقیقت شک دارند. در واقع ذهنی و فردی است، نه عینی و بیرونی. دیل اسپندر، نظریه پرداز فمنیست می گوید حقیقت چیزی است که ما به وجود می آوریم نه چیزی که کشف می کنیم.

«این حقیقت من است، تو حقیقت خودت را به من بگو» است. زیرا آن چیزی که برای من حقیقت است ضرورتاً برای تو نیست. بنابراین، در وهله ی اول پست مدرنیته یک ذهنیت است درباره ی حقیقت.

عده ای نیچه را بنیانگذار پست مدرنیسم میدانند چرا که وی بود که در چنین گفت زرتشت نگاشت خدا مرده است به نحوی اعلان کرد که پایان متافیزیک است و همین طور در غروب بتها صفحاتی چند میخوانیم که وی چه کوبنده و بی پایه به کانت ، واگنر ، استوارت میل ، رنان و .... تاخته که تنها چهار چوب ها را بشکند و به قولی همان غروب بتها را اعلام کند.

حقیقت مطلب این است که متفکران پست مدرن امروز آبشخور دو فیلسوف آلمانی هستند، نیچه و مارتین هیدگر.

هيدگر به‌گونه‌اي‌ مبنايي‌ و بنيادين‌، اساسِ تفكر مابعدالطبيعي‌ غرب‌ را مورد پرسش‌ نقادانه‌ قرار داد. اگرچه‌ تقريباً همه‌ گرايشهاي‌ فكري‌ و رويكردها و متفكران‌ پسامدرنيستي‌ كه‌ پس‌ از او ظهور كردند، مستقيم‌ و يا غيرمستقيم‌ و از جهات‌ مختلف‌، تحت‌ تأثير هيدگر قرار داشته‌ و دارند، اما پُست‌مدرن‌ ناميدن‌ هيدگر، يك‌ نامگذاري‌ كاملاً مسامحه‌آميز و غيردقيق‌ است‌. زيرا برخي‌ وجوهِ انديشه‌ هيدگر در خصوص‌ باور داشتن‌ به‌ (حقيقت) و(وجود) و «انكشاف‌ و استتار تاريخي‌ وجود» و برخي‌ رگه‌هاي‌ معنوي‌ در آراي‌ او، حساب‌ وي‌ را از نيست‌انگاري‌ نسبي‌انگار پسامدرنيست‌ها جدا مي‌كند. هرچند واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ گرايشهاي‌ مختلف‌ پسامدرن‌، به‌ صور مختلف‌، از نگرش‌ نقادانه‌ هيدگر به‌ اساس‌ تفكر مدرن‌ و ميراث‌ فلسفه‌ غربي‌، بهره‌ بسيار برده‌اند. البته‌ هيدگر با گرايشهاي‌ فكري‌اي‌ مثل‌ آراي‌ ليوتار، دلوز، دريدا، فوكو ـ كه‌ آنها را مي‌توان‌ مصاديق‌ دقيق‌ انديشه‌ پسامدرن‌ دانست‌ ـ از اين‌ زاويه‌ كه‌ رويكرد همة‌ آنها نسبت‌ به‌ مدرنيته‌ و اساس‌ تفكر غربي‌، اساساً سلبي‌ و فاقد وجه‌ ايجابي‌ است‌، مشترك‌ و همراه‌ مي‌باشد. هيدگر نيز، از جهاتي‌، در تأسيس‌ مبنايي‌ براي‌ اخلاق‌ و نظام‌ زندگي‌ سياسي‌، گرفتار سردرگمي‌ و سرگشتگي‌ بود. زيرا به‌ جاي‌ غرب‌ و متافيزيك‌ غربي‌ و بشرانگاري‌اي‌ كه‌ نفي‌ مي‌كرد، تفكر ديني‌ و معنويِ ايجابيِ مشخصي‌ را قرار نمي‌داد، و اساساً آن‌ را نيافته‌ بود. اما هيدگر، به‌عنوان‌ يك‌ متفكر عميق‌ منتقد غرب‌ مدرن‌ و اساس‌ تفكر متافيزيكي‌ آن‌، از نظر زماني‌، و ذاتاً، مقدم‌ بر طيف‌ رنگين‌ و متكثر پست‌مدرنيست‌ها (از ريچارد رورتي‌ و ماكس‌ هوركهايمر گرفته‌ تا ژاك‌ دريدا و هانس‌ گادامر) مي‌باشد؛ و ديگران‌ هريك‌ به‌ طريقي‌ از او ملهم‌ و متأثر گرديده‌اند، و رويكرد انتقادي‌ اين‌ متفكر نيز صورتي‌ بنيادين‌ و راديكال‌ در نقادي‌ اساس‌ ساختار تفكر و تمدن‌ غربي‌ دارد.

اما فیلسوف یکسره پست مدرن نام آشنای ما ایرانیان همانا میشل فوکو ی فرانسوی هست که از حجم مقالات و سخنرانی ها و ترجمه ها میتوان آنرا فهمید وی از ماركسيسم‌ آغاز كرده‌ و نهايتاً به‌ نسبي‌انگاري‌ افراطي‌ و مخالفتِ هرج‌ و مرج‌طلبانه‌ با هر نوع‌ سازمان‌ و نيست‌انگاري‌ تمام‌عيارِ معرفتي‌ و اخلاقي‌ مي‌رسد. فوكو از نيچه‌، ماركس‌، فرويد و نيز تا حدود زيادي‌ هيدگر تأثير پذيرفته‌ است‌.

اساس‌ انديشه‌ فوكو بر نسبي‌انگاري‌ و عدم‌ يقين‌ معرفتي‌ و اخلاقي‌، كنكاش‌ در ماهيت‌ «قدرت‌» قرار دارد. فوكو از آرمانگرايي‌ و مبارزه‌طلبي‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ و تلاش‌ به‌ منظور بنا كردن‌ يك‌ سامان‌ جديد، كاملاً روي‌ برتافته‌ است‌. او اساساً اعتقادي‌ به‌ وجود «حقيقت‌»، «عدالت‌»، موازين‌ و احكام‌ ثابت‌ اخلاقي‌ و هيچ‌ نوع‌ باور متعالي‌ و فراگير و ابدي‌ ندارد. فوكو انتقادات‌ جالبي‌ نسبت‌ به‌ تمدن‌ مدرن‌ مطرح‌ مي‌كند، و بويژه‌ آنجا كه‌ باطنِ قدرت‌طلبانة‌ «دانش‌ مدرن‌» و شاكله‌ و چگونگي‌ پي‌ريزي‌ و پيدايي‌ «علوم‌ انساني‌» را عيان‌ مي‌كند و يا با تاختن‌ بر سوبژه‌انگاري‌ دكارتي‌، مرگ‌ قريب‌الوقوع‌ «بشر» اومانيست‌ را اعلام‌ مي‌كند، داراي‌ آموزه‌هاي‌ قابل‌ تأملي‌ است‌. اما اساس‌ و روحِ انديشة‌ فوكو ـ علي‌رغم‌ انتقاداتِ تيز و تندي‌ كه‌ بر سوبژكتيويسم‌ دكارتي‌ وارد مي‌سازد ـ همچنان‌ سوبژكتيويستي‌ است‌.

فوكو معترضي‌ سترون‌ است‌، كه‌ اگرچه‌ با تكيه‌ بر قدرت‌ نفيِ نهيليستي‌، عليه‌ تمدن‌ مدرن‌ بانگ‌ اعتراض‌ بلند مي‌كند، اما چون‌ با هر نوع‌ آرمانگرايي‌ و تعالي‌خواهي‌ و مبارزه‌ و اعتقاد به‌ وجود حق‌ و عدل‌ مخالف‌ است‌ و چون‌ به‌گونه‌اي‌ شكاكانه‌ و فردي‌ و نسبي‌ و جزئي‌نگر و از منظري‌ نيست‌انگارانه‌ و سلبي‌ محض‌ و به‌ صورتي‌ هرج‌ و مرج‌طلبانه‌، فقط‌ به‌ نفي‌ و انكار مي‌پردازد، در نهايت‌ خود و مخاطب‌ خويش‌ را منفعل‌ و سرگردان‌ ـ اما ناخشنود و با اعتراضي‌ آرام‌ و در خود فرورونده‌ ـ تسليم‌ سيطرة‌ زندگي‌ مدرن‌، رها مي‌سازد.

نسبي‌انگاري‌، فطرت‌گريزي‌ و ستيز بيمارگونه‌ با عقل‌ بديهي‌ و هر نوع‌ سامان‌ استوار و جهت‌دهندة‌ عقلاني‌ و اخلاقي‌ و اعتقادي‌ و معنوي‌ و معرفتي‌ در انديشه‌ فوكو، تجسم‌ انحطاط‌ مدرنيته‌ و جلوه‌اي‌ از جلوات‌ ظهور نيست‌انگاري‌ خود ويرانگر پسامدرن‌ است‌. فوكو عمدة‌ توجه‌ خود را به‌ مقوله‌ نسبت‌ ميان‌ «دانش‌» و «قدرت‌» معطوف‌ مي‌كند، و مي‌كوشد تا از نويسندگان‌ و ديگر افراد ـ تحت‌ لواي‌ ايدئولوژي‌ستيزي‌ و مخالفت‌ با هر نوع‌ نظام‌ انديشة‌ جزمي‌ ـ مسئوليت‌زدايي‌ نمايد.(9)

فوكو در يقينيات‌ تفكر مدرن‌ ترديد مي‌كند و همة‌ اصول‌ و مفروضات‌ آن‌ را مورد خدشه‌ و نفي‌ و انكار قرار مي‌دهد، اما خود و مخاطب‌ خود را در خلا و به‌گونه‌اي‌ معلق‌ و اسير بي‌معنايي‌ و بحران‌ هويت و ميل‌ بيمارگونه‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ و همچنان‌ محكوم‌ و پذيرايِ زندگي‌ مدرن‌، رها مي‌كند. هرچند، بحرانِ مرگ‌ و زوالِ مدرنيته‌، وقتي‌ در انديشه‌ فوكو منعكس‌ مي‌گردد، به‌ آراي‌ او سيمايي‌ مأيوس‌ و مضطرب‌ و بي‌هويت‌ مي‌بخشد (بي‌هويتي‌اي‌ كه‌ حكايتگر انحطاط‌ نيست‌انگاري‌ خودويرانگري‌ است‌ كه‌ نيچه‌ از آن‌ سخن‌ گفته‌ بود و فوكو يكي‌ از نمونه‌هاي‌ مجسّم‌ آن‌ است‌)، اما به‌ هرحال‌، در آراي‌ فوكو و بويژه‌ برخي‌ رويكردهاي‌ انتقادي‌ او نسبت‌ به‌ شئون‌ و مظاهر تمدن‌ مدرن‌، خاصه‌ مقوله‌ ماهيت‌ قدرت‌طلبانه‌ تمدن‌ اومانيستي‌ و دانش‌ مدرن‌، نكته‌هاي‌ مفيد و قابل‌ استفاده‌ و جالبي‌ وجود دارد.(9)

سخن آخر

از نظر من پست مدرنیسم جریانی است طنز گونه،‌ شوخ، استهزاءگر و حتی روان پریشانه است موضوع آن در مورد کلمه "فرهنگ" نوعی تقلیب سطحی مخرب و بی ادبانه است. سطحی نگری یا بی محتوایی ساختگی و تصنعی ٱن هر نوع وقار و عظمت متافیزیکی را تضعیف و نابود میکند.

1 . کتاب قواعد ذهن اثر دکارت

2 . رساله دوم در باب حکومت مدنی جان لاک

3 . دین در محدوه ی عقل تنها ایمانوئل کانت

4 . مدرنیته پروژه ای ناتمام هابرمارس

5 . فیلسوف کلاسیک مدرنیته هربرت شندل باخ

http://www.mehdi-estedadishad.de

6 . پایان مدرنیته پایان فلسفه داوری اردکانی

7 . مقاله ی هگل فیلسوف و نقاد مدرنیته علی مراد خانی

8 . آنچه باید از پست مدرنیسم بدانیم ویلیام گراسی

9 . نگاهی کوتاه به مفهوم پست مدرنیته شهریار زر شناس

10 . پایان فلسفه فائق آمدن به مابعد الطبیعه مارتین هایدگر

No comments:

Post a Comment