Google Website Translator Gadget

11.02.2010

زندگی

زندگی

تا به حال به این فکر کرده ایم که زندگی چیست؟ و چرا زندگی میکنیم؟ شاید همیشه ما زندگی میکنیم و به فعل درش میاوریم بدون آنکه بدانیم چیست و مقصد از آن چیست و بی آنکه بدانیم فاعل جمله ی من زندگی میکنم هستیم. جالب است که هیچگاه بیان این نمیکنیم که فاعل این جمله هستیم و همیشه در پس جملات دیگر مخفی میکنیم زندگی کردنمان را ! ، میگوئیم من آب میخورم ، من غذا میخورم، من کار میکنم ، من در حال ورزش کردن هستم و ... غافل از آنکه من دارم زندگی میکنم در پس اینها و تمام این اعمال ها تنها میخواهد بگوید که من زنده ام و زندگی میکنم.

به راستی ما به چه علت زندگی میکنیم؟

تا حالا بی علت کاری را انجام داده اید ؟ اگر پاسخ سوال بالا را نمیدانید فکر کنید همیشه در حال انجام دادن کاری هستید که نمیدانید برای چی انجامش میدهید.

زن و مردی که همانا پدر و مادر ما هستند پس از شبی عاشقانه آن هم نه همیشه ما را به بار می آورند که تنهایی هایشان را با ما پر کنند و دوست بدارنمان و مدت زیادی از زندگیشان را صرف بزرگ کردن و بارور کردن ما کنند که متوجه گذران زندگی نشوند، لابد تحت تاثیر حرفهای شاملو بودند که میگوید: آدمی به جبر دنیا میاید که دوست بدارد و دوست داشته شود.

اما به راستی زندگی این است ؟ به دنیا بیائیم که کسانی دوستمان داشته باشند و به مشقت بزرگمان کنند و ما هنگامی که بزرگ شدیم کسی را به دنیا بیاریم و به مشقت بزرگش کنیم؟

البته منکر کارهای دیگرمان نیستم، کار میکنیم، غذا میخوریم، به سفر میرویم، ورزش میکنیم، کسب علم میکنیم و بسیار کارهای ریز و درشتی که در طی این شصت، هفتاد سالی که زندگی میکنیم انجام میدهیم، چرا؟ مگر غیر از این است که میخواهیم به نحوی ثانیه ها را یکی پس از دیگری بکشیم با این کارها؟

بله بله بله میدانم به گمان بعضی از شما انسانهایی که زندگی میکنید که میتوانید فیلسوف و روشنفکر و صاحب نظر هم باشید و یا یک متدین راستی ، زندگی فقط این دنیا نیست و دنیای دیگری در کار هست و هدف اصلی انسان به واسطه ی آنکه کمال طلب است رسیدن به کمال است و این سیر در آن دنیا هم ادامه دارد، میدانم که میخواهید بگوئید که جهان طبق هدف غائی به وجود آمده است و ما در به وجود آمدن آن سهیم نبودیم که حال برای غایتش تصمیمی بگیریم.

نظریات افلاطون را نیز خوانده ام که میگوید دنيای مادی فقط سايه ای موهوم است از يک دنيای عالی و فرا مادی. ما انسانها مانند زندانيانی هستيم که در غار تنگ اين جهان سـُفلی (پست و پائين) نشسته ايم وفقط تاريک و روشن های مبهم جهان واقعی ايده ها را می بينيم. با اين ديدگاه، معضل بسيار ساده و عوام پسند می گردد: زندگی اين جهانی در جوهر خود واقعيت ندارد وهدف ازاين سير وسلوک موقت و توهمی اين جهانی، رسيدن به دنيای ايده آل و بعبارت ديگر به وجود باريتعالی است.

معضل معنی و هدف زندگی در اديان بمراتب ساده تر می شود. با توجه به اينکه هنوز برای بسياری از معضلات مربوط به فلسفه ی زندگی پاسخ علمی وجود ندارد، اربابان اغلب مذاهب می کوشند با تکيه بر اسطوره های دينی که طی قرون واعصار بهم بافته شده اند، پاسخ های عامه پسند و حاضر و آماده بخورد مردم دهند. مثلأ در دين بودا هدف زندگی رهائی از رنج است که خود از هوس زاده می شود. اين سرکوب هوس های انسانی است او را به والاترين درجه ی روشنگری (نيروانا) می رساند. برخی از اديان آفريقائی به نظريه دايره وار زندگی اعتقاد دارند. به اين ترتيب که ما انسانها بصورت های مختلف به زندگی بر می گرديم و اگر کاری نيمه تمام داريم با مرگ ما آن کار به اتمام نمی رسد. ما می توانيم به زندگی بر گرديم و کار نيمه تمام خود را تمام کنيم. در اين حالت، هدف زندگی بايد اين باشد که ما همواره با شعائر و بااعمال خود بصورت های والاتری به زندگی باز گرديم.

در اديان سامی (دين يهود، مسيحيت و اسلام) دنيا کشتزازی است که انسان برای آخرت خود در آن دانه می کارد (الدنيا مزرعة الاخره). زندگی اين جهانی آدميان جنبه ی آزمايشی دارد و هدف نهائی آن حصول به قلمرو الهی است. انسان خاکی برای دست يابی به اين غا يت آسمانی بايد راه عبادت واطاعت پروردگار را در پيش بگيرد و ضمن رعايت قوانين الهی خود را به خدا نزديک سازد. از ديگر وظايف زندگی آدمی اين است که خدا را بشناسد و به ديگران بشناساند

از ديد اهل عرفان هدف زندگی رها شدن از نفس امّاره و حصول به نفس ناطقه ا ست که انسان را قادر به بازگشت می سازد. مرگ برای عارف آغار يک زندگی جديد روحانی و "نيستی عين اليقين هستی است."

اما من مثل شما نمیتوانم فکر کنم و نمیتوانم با این افکار خود را قانع کنم، نمیتوانم ریسک این را کنم که آیا دنیایی در کار باشد یا نه، و نمیتوانم باور کنم که مٌثٌل عالی ای در کار باشد زیرا که در طی تاریخ زندگی بشری رنگهای زیادی عوض کرده است که برای هر دوره اش مثل خاص خود میخواهد.

بعضی هام مثل کریشنا مورتی پیچیدش میکنند و میگن : زندگی چيزی است بی اندازه بیکرانه و ژرف. زندگی رازی است شگرف. زندگی قلمروئی است وسيع که ما در آن بعنوان موجودات انسانی عمل می کنيم. اگر ما هدف زندگی را تنها تامين معاش خود بدانيم، اهميت زندگی را بتمامی از دست خواهيم داد. آيا زندگی چيزی خارق العاده نيست؟ پرندگان، گلها، درختان شکوفه دار،آسمان، ستارگان، رودخانه ها و ماهی های درونشان همه ی اينها زندگی است. زندگی تشکيل شده از فقرا و ثروتمندان. زندگی نبرد دائمی بين گروه ها، نژاد ها وملت هاست. زندگی يعنی انديشه. زندگی آن چيزی ا ست که ما آنرا مذ هب می ناميم. زندگـــــــی همچنين چيزی است ظريف و پديده ای است لطيف. زندگی تمام اسرار نهفته ی ذ هن بشر است: حسا د ت ها، جاه طلبی ها، شورا نگيزی ها، شيدائی ها، ترس ها، وظيفه ها و نگرانی ها. تمام اين چيزها وچيزهای بمراتب بالاتر از ا ينها زندگی را تشکيل می دهند. ولی ما معمولأ خود را آماده می سازيم تا فقط گوشه ی کوچکی از زندگی را درک کنيم.


نیچه می گوید: باید رأفت و رقت قلب را دور انداخت. رأفت از عجز است. نیچه با چنین افکار و اندیشه هایی طبعا جهان را بر خویشتن بصورت یک زندان ساخته بود. در اواخر عمر ثمره این اندیشه ها عائدش شد. در نامه ای که اواخر عمر به خواهرش نوشته می نویسد
هر چه روزگار بر من می گذرد زندگانی بر من گرانتر می شود. سالهایی که از بیماری در نهایت افسردگی و رنجوری بودم هرگز مانند حالت کنونی، از غم پر، و از امید تهی نبودم. چه شده است؟ آن شده است که باید بشود. اختلافاتی که با همه مردم داشتم اعتماد را به من از ایشان سلب کرده و طرفین می بینیم به اشتباه بوده ایم. خدایا من امروز چه تنها هستم! یک تن نیست که بتوانم با او بخندم و یک فنجان چای بنوشم. هیچکس نیست که نوازش دوستانه بر من روا بدارد.

حاصل اندیشه ای که بر پایه ی قدرت است و اسطوره اش ابرمرد آخر به این وضع می افتد و اینگونه مینالد.

آنگونه که من به زندگی نگریستم و طبق داده هایی که همین زندگی از هر کیش و بومی به من داده است چرا نباید با شوپنهاور و نیچه و امثالهم هم داستان نباشم؟

شاید واقعبینانه این باشد که چون شوپنهاور بگوئیم: اصل در زندگی رنج و گزند است. لذت و خوشی همانا رفع الم است و امر مثبت نیست، بلکه منفی است؛ و هر چه موجود جاندار در مرتبه حیات برتر باشد، رنجش بیشتر است چون بیشتر حس می کند و آزار گذشته را به یاد می آورد و رنج آینده را بهتر پیش بینی می نماید.... یک دم خوشی، عمری ناخوشی در پی دارد، ازدواج نمی کنی، در آزاری. می کنی، هزار دردسر داری. مصیبت بزرگ بلای عشق است و ابتلای به زن که مردم مایه شادی خاطر می دانند، در صورتیکه سردفتر غم ها است. معاشرت می کنی گرفتاری، نمی کنی از زندگی بیزاری. بندگی بند و خداوندی صواع. مختصر این که تا جان در تن است از این رنج و مشقت نمی توان رست. زندگی سراسر جان کندن است؛ بلکه مرگی است که دم به دم به تأخیر می افتد و سرانجام اجل می رسد؛ در صورتیکه از حیات هیچ سودی برده نشده و نتیجه مفیدی بدست نیامده است.

و اگر سودی باشد نصیب تو نمیشود و برای آیندگانت هست و شاید، در نهایت زمان خود اگر باشی تاریخی شده باشی و پاس مشقاتت این باشد که پس از آنکه زیر خروارها خاک در خواب ابدی بودی در بالای سرت در همان جا که تو جان کندی از تو یادکنند.

1 comment:

  1. ایمان فقط میتونم بگم که منم گیر کردم تو همین چیزا ولی با شوپنهاور موافق نیستم. خسته شدم و خسته هستم ولی نمیدانم امید است یا میل به زنده ماندن که چنین میکنیم. انسان در جستجوی معناست و ما باید در جستجوی معنا باشیم.

    ReplyDelete