Google Website Translator Gadget

11.02.2010

خیر وشر


این مقاله تلاشی است بس ناچیز برای آشنایی بیشتر با تاریخ فلسفه ی خیر و شر و همچنین آشنایی با دیدگاه های مختلفی که در این حوزه مطرح شده است که امیدوارم برای شما عزیزان مفید الفایده باشد .
میزان سنجش (خوب و بد)،خیر و شر در جهان چیست؟ ما چگونه پی به شناخت خیر و شر در جهان می بریم ؟ آیا خوبی و بدی موضوعی است که در ارتباط یک عمل با اعمال دیگر پیش می آید؟
اسن سوالات و سوالات متشابهی که وجود دارد ،سوال هایی است که به اندازه ی طول عمر تاریخ قدمت دارد و از سوال هایی است که ذهن تمام فلاسفه و عده ای از مردمان را به خود مشغول کرده است .
همان طور که می دانید پاسخ های متعددی به این مسئله داده شده است، این پاسخ ها برای خود آن شخص و هوادارانش به معنای حل این مسئله می باشد ولی با وجود اینکه ما برای این سوالات پاسخ های زیادی داریم در حال حاضر نیز ذهن بسیاری از متفکران به این مسئله مشغول است .
آیا واقعاً میزان و معیار مطلق و نهایی و بدون هیچ شکی وجود دارد که خوب و بد را از هم باز شناسد . میزانی که از ازل وضع شده باشد و تا ابد پایدار باشد ؟ خیلی از انسانها به چنین معیاری معتقدند که می توان به کتب ادیان اشاره کرد که نشان دهنده ی گرایش بشر به فکر مطلق است این مجموعه دستورات اخلاقی که همتای آنرا می توان در دیگر ادیان دید به عقیده ی خیلی از افراد از قدرت الهی صادر شده و در تمامی زمان ها و کلیه ی مکان ها معتبر و بر جا می باشد.
از سوی دیگر متفکرانی هستند که معتقدند خوب و بد اموری نسبی هستند و بستگی به زمان و مکان دارد چه بسا که کاری در یک زمان و مکان خیر و در مکان و رمان دیگر شر محسوب شود.فی الوثل میتوان به داستان پزشک و بیمار اشاره کرد که، پزشک برای آنکه بیمار روحیه اش را از دست ندهد به او می گوید رو به بهبودی هستی ،در حالی که چنین نیست،این سخن دروغ و نادرست،منشاء خیر است در صورتی که دروغ گفتن در کل امر صحیحی نیست.
در اینجا سعی بر آن می شود که با آرای فیلسوفان در رابطه با معنی و مفهوم این قضیه بیشتر آشنا شویم
هراکلیتوس معتقد بود که خیر و شر مانند دو صورت در یک قطعه هماهنگ موسیقی هستند او فکر می کرد ما فقط اضداد را میبینیم{خیر و شر-خوبی و بدی-راست و کج-یخ و آب و ....} ولی خداوند هماهنگی را میبیند به طوری که برای او تمام چیز ها در ارتباط با هماهنگی در جای درست خود قرار گرفته اند و انسان باید سعی کند که هماهنگی در جهان را بفهمد و اعمال و رفتارش با اصل حاکم بر تمامی جهان هماهنگ باشد .
از نظر دموکریتوس ،خیر مسئله ای نبود که تنها به عمل مربوط شود بلکه به خواست درونی انسان نیز ارتباط پیدا می کند . آدم خوب کسی نیست که کار خوب انجام دهد ، بلکه کسی است که می خواهد همیشه منشاء خیر باشد.
سقراط اعتقاد کامل داشت که می بایست اصل بنیادینی در ارتباط با خیر و شر وجود داشته باشد میزان و معیاری که ورای اعتقادات فردی باشد.او معتقد بود بالاترین خوبی و خیر دانش است .وی ادامه می دهد که اگر کسی بداند که خیر چیست و یا کدام است بی شک به آن عمل خواهد کرد (او می گفت هیچکس داوطلبانه بد نمی شود)
از نظر افلاطون مسئله ی خیر و خوبی با تئوری او در ارتباط با ماهیت جهان گره خورده است . افلاطون معتقد بود که جهان حواس،جهانی است دائم التغییر، زودگذر و غیر واقعی.اینها همه نشانه های شرند پس جهان حواس ،منبع شر است . از دید او ، جهان خالص و لا یتغیر مثل جهان آکنده از خیر و نیکویی است . انسان این جهان را توسط قوه ی فاهمه اش می تواند بشناسد بنابراین عقل و قوه ی فاهمه برای انسان وسیله ی دستیابی به خیر است و داشتن آن نیز خود بالاترین خیر می باشد.
اپیکور معتقد بود که هدف تمامی فعالیت های بشر کسب لذت است و سعادت برای ابناء بشر خیر اعلی می باشد ولی او در ضمن به هم نوعان خود هشدار میداد که در انتخاب لذایذ هشیار باشند زیرا که بعضی از لذایذ زندگی انسان را به درد و رنج منتهی می کند.
رواقیان اعتقاد داشتند که بالاترین خیر از هماهنگی با جهان کسب می شود . از نظر آنها ، انسان بخشی از جهان است و در ارتباط با بسط کامل جهان عهده دار انجام وظایف مشخصی است . از آنجا که قدرت حاکم بر جهان عقل و خرد است ، لذا بخردانه است که عقل و اعمال اشخاص حکومت کند.
با به روی کار آمدن نهضت مذهبی در فلسفه به طور واضحی بین خوب و بد و خیر و شر خطی کشیده شد که بدین وجه باعث شد که از این پس فلاسفه با روی کرد خاصی به این مسئله نگاه کنند.
آپولوژیست ها معتقد بودند که خداوند انسان را منزه و خوب آفریده است. ولی این آدم است که از خدا روی برگرداند و بر بدن و ارضای تمنیات آن متمایل می شود. با این عمل گناه وارد جهان می گردد .
سنت آگوستین دریافت که نشانی از پایان یافتن شر در جهان وجود ندارد . از نظر او خداوند ،به تمامی خیر و کمال است و این خداوند است که جهان را از هیچ به وجود آورد .اگر چنین است پس خداوند خیر ، و توانایی مطلق ، جهان را می آفریند که در آن شر و مصائب گوناگون موج زند؟
آگوستین می آموزد که در جهان همه چیز خوب و خیر است حتی آن چیزی که از نظر ما بد و شر است در کلیت جهان خوب و خیر است . برای زیباسازی تابلوی نقاشی ،ایجاد سایه و لکه های تیره لازم است . هر چند که سایه ها و لکه های تیره در ظاهر و به تمهای زشت و نا به هنجار است ولی در کل تابلو را زیبا جلوه می دهد.از نظر وی شر نسبی است و در حقیقت غیبت خیر است .
آبلارد که یکی از فلاسفه مدرسی است در رساله ی خود می نویسد (خداوند به آنچه انجام شده التفاتی ندارد بلکه به نیتی که آن کار به خاطر آن انجام گردیده است اهمیت می دهد . لذا شایستگی و یا ستایش و تشویق فاعل فعل نه در عمل که در قصد و نیت او نهفته است .
توماس هابز فیلسوف ماتریالیست معتقد بود که :حرکت عامل بنیادینی است که در جهان وجود داشت ،لذا خیر و شر موضوعاتی وابسته به حرکت بودند .هر وقت حرکت موفقیت آمیز است تولید لذت می کند و وقتی که موفقیت آمیز نیست منتج به رنج و تعب می شود . آنچه انسان را نیک می آید خیر و خوب است و آنچه موجب درد و رنج می شود شر و تباهی است بدین منوال خیر و شر با توجه به دید هابز با شخص تجربه کننده در ارتباط است .
اسپینوزا فیلسوف وحدت وجودی معتقد بود که هم اشتباه و خطا از نبود شناخت ناشی می شود عمل بدون شناخت و دانش لازم نتایجی را به بار می آورد که مطلوب نیست و متضمن درد و رنج است چنین کوششی خوب است . پس هر آنچه باعث می شود که این تلاش متوقف شود بد است و باالعکس هر آنچه کمک کند که این هدف بر آورده گردد خوب است.به نظر اسپینوزا بالاترین سعادت آدمی در فهم کامل آن کاری است که در دست انجام دارد و به خاطر تحقق اش تلاش می کند .
جان لاک فیلسوف تجربه گرا در رابطه با مسئله خیر و شر معتقد است که همان طور که تصورات ذهنی از خارج حاصل می شود و بر روی ذهن ما ترسیم می یابد همان طور نیز مفاهیم ما از خوب و بد شکل میگیرد .والدین ما از بدو تولد تصوراتی را از درست و غلط و یا خوب و بد در ذهن ما کاشته اند بعد ها در بزرگی ما به این اعتقاد می رسیم که گویا این مفاهیم از ابتدا در ذات ما مندرج بوده است . از نظر لاک ،وجدان انسان چیزی نیست جز تصوراتی که در طول عمر خود حاصل می کنیم و خیال می کنیم که موجودی الهی آنها را در ضمیرمان نهاده و لذا ذاتی ما است.
ریچارد کامبرلند ،موسس مکتب سودانگاری(قائل به اصالت نفع-یوتیلتارین) عقیده داشت که انسان فطرتاً خود خواه نیست ،بلکه خوی دلسوزی و همدردی نیز در او وجود دارد . لذا در قضاوت او برای تشخیص خوب و بد ،رفاه گروهی و اجتماعی نیز مدخلیت پیدا می کند.
لایبنیتس می آموزد که این جهان بهترین جهان موجود است، ولی کامل نیست خداوند وقتی می خواست خود را در موجودات فانی ظاهر سازد به محدود کردن خود تن داد. نتیجه قائل شدن به محدودیت رنج و گناهی بود که متعاقب آن پیش می آمد از این گذشته فایده شر و پلیدی این است که انسان قدر خوبی و خیر را بیشتر می داند شر و پلیدی به سایه های تصویری می ماند که باعث می شود رنگهای تابلو زیبا تر و مشخص تر نمایان شوند.
لایبنیتس همچنین معتقد بود که در روح آدمی اصول ذاتی وجود دارد که اگر به طور منطقی پیروی شوند می توانند او را با ارائه موازینی مشخص به تشخیص خوب و بد را هنمایی کنند.
روسو عقیده داشت که چیز مطلقاَ خوب در جهان خواست درون شخص است که نسبت به قانون حاکم بر اخلاقیات احترام قائل شود و از وظیفه خود در جامعه نیز آگاه و مستحضر باشد. عمل یا فعلی است که از روی احترام به قانون انجام شود نه برای دستاوردهای خودخواهانه و یا دلسوزی برای دیگران.
مسئله مهم برای کانت این بود که معنای درست و نادرست، خوب یابد،را کشف کند.
به نظر کانت،نتایج عمل را نبایستی ملاک تشخیص درستی یا نادرستی قرار داد . اساسا اینکه نتایج یک فعل شادی بخش است یا درد آور مسئله ای نیست که واجد بیشترین اهمیت باشد،همین که فاعل فعل،عملی را با نیبت خوب و از روی احترام به قوانین اخلاق انجام دهد،برای خوب دانستن آن فعل کافی است. قانون اخلاق، در تفکر کانت، ذاتی خود انسان است. به عبارت دیگر این قانون «قبلی یا مقدم»می باشد که قبل از تجربه،در طبیعت تفکر بشر،نهادینه شده است
کانت معتقد بود که این قاعده،یعنی«امر مطلق و غیر مشروط»معیار مطمئنی است که میتوان آن را در تشخیص درست یا نادرست به کار برد. این معیاری است که شما معتقد خواهید بود که هر کس طبق آن عمل کند عملی منطبق با موازین اخلاقی انجام داده است.
کانت در جایی دیگر می گوید:چنان رفتار کن که گویی انسانیت« نوع انسان»را،خواه در شخص خود خواه در دیگری ،در هر مورد همچون غایت می انگاری ، و نه به عنوان وسیله .بدین ترتیب ،از نظر کانت در عقل بشر قانونی به ودیعه گذاشته شده است که آنچنان بنیادی و پایه ای است که هدایت کامل عملکرد های اخلاقی را به عهده دارد .
شوپنهاور فلسفه ی خود را در مورد خیر و شر با استقرار اراده به عنوان اصل اساسی جهان شروع کرد. شوپنهاور (شی فی نفسه)کانت را که منبع کلیه ی منطبعات ذهنی است همان اراده و خواست می داند . اراده به بودن ، اراده به زندگی کردن، مسبب تمام تلاش های آدمی در این عالم است و به همین جهت نیز سرچشمه کلیه رنج ها و درد های او است .برای شوپنهاور ،دلسوزی و ترهم پایه و اساس اخلاق را تشکیل می دهد ، تا آنجا که کسی برای دیگران دلسوزی می کند ،او به برای خود که برای دیگران عمل می کند و لذا عملکردش فعلی اخلاقی است.
جان استورات میل که معتقد به مکتب اصالت نفع می باشد معتقد است که معیار خیر و نیکویی برحسب (بیشترین خوبی برای بیشترین تعداد) تعین می شود . یعتی شخص به هنگام انجام عمل باید از خود بپرسد که آیا عمل او نفع کافی برای بیشترین تعداد را دارد یا خیر ؟ داشتن تفکر این چنین ، باعث حذف خود خواهی می شود و نتایج اجتماعی عمل مورد نظر معیار سنجش قرار می گیرد علاوه بر این میل معتقد است که (خوبی ها) در کیفیت با هم فرق می کنند. خیری که منشاء ذهنی و عقلی داشته باشد از خوبی هایی که از حواس برخواسته اند بهتر است.
هربرت اسپنسر به مسئله ی خیر و شر از دیدگاه علمی آن می نگرد و می کوشد که کلاً برای تشخیص خوب و بد در رفتار ،اساسی علمی کشف کند. از نقطه نظر اسپنسر ،بالاترین رفتار و در نتیجه بهترین رفتار فعلی است که زندگی را برای افراد بشر و نیز کسانی که او در میان آنها در حال حاضر زندگی میکند و یا بعد از او خواهد آمد غنی تر و پربار تر سازد .برای اسپنسر گروه اجتماعی هدف نهایی اخلاق است خیر باید بر حسب آن تعیین شود . اسپنسر بین رفتاری که مطلقاَ خیر و یا نسبتاَ خیر است فرق می گذارد و رفتار مطلقاً درست رفتاری است که لذت فوری عاید شخصی می کند و در عین حال برای آینده او و یا گروه نیز شادمانی و سعادت می آفریند . در صورتی که خیر نسبی برای فرد و گروه فاقد شادمانی و لذت فوری است ولی برای آینده آنها متضمن سعادت می باشد.
فلاسفه پراگماتیست (معتقدان به اصالت عمل) نتایج اجتماعی یا فردی فعالیت را معیار تشخیص خیر و شر می دانند . ویلیام جیمز و جان دیونی از معتقدان به این مکتب هستند که معتقدند که خیر آن است که اهداف گروه و فرد در گروه را تاءمین کند . عمل خوب عملی است که فرد را به خودی خویش هدف بینگارد نه وسیله.آدمی به عنوان واحد اجتماعی ،معیار نهایی تشخیص خوب و بد است . آنچه باعث غنای زندگی او می شود لزوماَ زندگی همگانی را نیز غنا می بخشد .دیونی معتقد بود فرد انگاری فراورده یک اجتماع است و هیچکس فردیت راستین ندارد مگر به صورت عضوی از گروه
خوب و بد مطلق است و از آغاز زمان بوده است و در تمام موقعیت ها نیز به کار می رود .
بعد از آنکه از دید فلاسفه با معانی خیر و شر آشنا شدیم بد نیست که از نگاه دینی به این مسئله نگاهی بیندازیم و جایگاه خیر و شر را در این زمینه بررسی کنیم.
حضرت عبدالبهاء میفرمایند :حقایق معقوله مثل صفات و کمالات ممدوحه ی انسان جمیع خیر محض است و وجود است و شر عدم انهاست مثل جهل که عدم علم است. حقایق محسوسه آن نیز خیر محض است و شر اعدام است یعنی کوری عدم بصر است آنچه خدا خلق کرده خیر خلق کرده این شر راجع به اعدام است «مفاوضات»
دکتر علیمراد داوودی روشنفکر بهایی در رابطه با مسئله ی خیر و شر سخنرانی کرده اند ایشان در نطق خود با این پیش فرض مطلب خود را شروع می کنند که اصولاً خلق با نقص همراه است و کمال فقط خاص حق است و ادامه می دهند که لازمه ی خلق ،نقص است و اگر خدا خلقی کرده آن خلق ناقص نیست بلکه خصوصیت خلق نقص است .
د رجلد دوم الوهیت و مظهریت دکتر داوودی در قسمت خیر و شر در توجیه بیانات حضرت عبدالبهاء در کتاب مفاوضات میپردازند . همان طور که ملاحظه کرده اید حضرت عبدالبهاء در آنجا می فرمایند شر وجود ندارد و شر امری عدمی است .
دکتر داوودی در توضیح این مطلب میفرمایند:به این معنی است که شر را به نقص تعبیر فرموده اند . شر نقص است و نقص هم امری عدمی است .نقص یعنی چیزی وجود ندارد . هر شری که هست نتیجه ی نقص است .نقص هم هم یعنی عدم امری که کمال محسوب می شد . مثلاً میکروفن ممکن است خوب کار نکند می گوئیم نقص دارد، یعنی چیزی که باید در آن باشد نیست.
خالق در حد کمال است . نقص در او نمی تواند باشد.نقص در خلق است .وجود شر هم به معنی نقص است . بنابراین آنچه شر است ناشی از ما است که ناقصیم و هر چه خیر است ناشی از خدا است که در حد کمال است.
جان هیک در کتاب فلسفه ی دین خود مطالبی بیان کرده است که بازگو کردن آن در اینجا خالی از لطف نیست.او در مسئله ی شر این مبحث را باز می کند که اگر همه ی افکار و اعمال ما را خداوند از پیش مقدر کرده باشد ، آنگاه هر اندازه هم که خود را آزاد و مسئول بدانیم ، در پیشگاه خداوند آزاد و مسئول نیستیم .بلکه در واقع بازیچه هایی در دست خداوند هستیم . اگر ما این باور را داشته باشیم آن وقت است که مسئله ی مجازات و مکافات معنا پیدا نمی کند چرا که هر کار خیر یا شری رخ می دهد همگی خاص خداوند بوده است و بعلاوه اصلاً اراده ای انسان نداشته است همگی اراده ی الهی بوده و خواهد بود .
نرمن گیسلر نیز در فلسفه ی دین خود به موضوع خیر و شر پرداخته است در اینجا نگاهی به دیدگاه های مختلفی که در این حوزه مطرح شده می کنیم .
خدا شناسی توحیدی واقعیت شر را انکار نمی کند . او می گوید {هیچ چیز واقعاً شر نیست ، فقط به نظر می رسد که بعضی چیز ها شر هستند .} شر،واقعیتی انکار ناپذیر از تجربه ی انسانی هستند.
عده ی دیگر بر این باورند که خداوند دگر آزاد (سادیست) بزرگ است که تعمداً جهان را آفریده است و شر را بر آن تحمیل کرده است . چرا که او از اینکه موجودات رنج می برند لذت می برد.
نظر دیگر که در هیوم به بعد مطرح شده این است که خداوند یا در خیر خواهی یا در قدرت (یا هر دو)متناهی است و محدود است زیرا اگر اینگونه بود که خداوند می خواست مانع شر شود ولی توانسته است چنین کند ، در آن صورت او قدرت کامل را نداشته است و اگر او می توانسته است شر را از بین ببرد ولی نخواسته است چنین کند در آن صورت بد خواه بوده است .
نظریه ی دیگر آن است که شاید خداوند آنچنان آزاد نبوده است که بتواند جهانی را که ناگذیر از شر است نیافریند . یعنی شاید خداوند مجبور بوده است که آن نوع جهانی را بیافریند که اکنون ما در آن هستیم .
اگر در خاطر داشته باشید نظریه ی دکتر داوودی نیز به این طریق گرویده است چرا که ایشان پیش فرضی داشتند که خلق با نقص همراه است که در نتیجه خداوند مجبور بوده است که خلقی همراه با نقص بیافریند.
یک مسئله ی دیگر نیز که فکر می کنم در این بحث جای داشته باشد وجه فیزیکی مسئله ی شر است . پیداست که همه ی شر نتیجه ی اختیار انسان نیستند و حتی شر فیزیکی که از اراده ی آزاد ناشی می شود ،با مداخله ی الهی می توانست خنثی گردد. ولی اگر خداوند به این شر فیزیکی راه داده باشد، آن وقت اقدام بر ضد مقاصد خداوند با ومقاومت در برابر شر فیزیکی از سوی انسان ها کاری غیر اخلاقی خواهد نمود. شاید مسئله از سوی کامو برای همه به خوبی شناخته شده باشد ، او ، در نقل داستان طاعونی که موش ها به شهر آوردند ،چنین استدلال می کند :
یا باید دست به دست پزشک داد و با طاعون جنگید ، یا باید با زهد زاهد همراه شد و با طاعون مقابله نکرد.
ولی نجنگیدین با طاعون عملی ضد انسان دوستانه است
و از سویی جنگیدن با طاعون جنگیدن با خدایی است که این بلا را فرستاده است.
بنابراین، اگر انسان دوستی به حق باشد خداباوری باطل است.
حال به راستی حقیقت این مسئله کدام است یا اینکه حقیقت دیگری در میان است؟آیا می شود به پاسخ واحد و مطلقی دست یافت؟من فکر می کنم که هر کنش یا واکنشی که برای شخص سود مند باشد و باعث شادمانی او شود و یا اینکه برای دیگر افراد سودمند باشد و باعث شادمانی آنها شود و در عین حال به خود شخص و افراد دیگر ضرری را وارد نکند آن کار خیر است و اگر هر یک از موارد زیر را شامل نشود وباعث ضرر فرد یا افراد دیگر(اجتماع) شود آن کار شر است. البته مبحثی که برای من قابل تامل بود مسئله ای بود که کانت مطرح کرده بود و آن این بود که کاری که انسان انجام می دهد نباید به خاطر حس سودجویی خود باشد و یا عوض کارش را بخواهد او میگفت که کار خیر را فقط به خاطر نفس خیر و خیریت انجام باید داد که این کار بسیار سخت می باشد .باشد که روزی در جامعه ای با این افکار والا زندگی کنیم

No comments:

Post a Comment