Google Website Translator Gadget

11.02.2010

ماهیت خداوند


آیا خدا وجود دارد؟ماهیت خدا چیست و بستگی او به عالم چگونه است ؟ آیا خدا شخص است مانند انسان ؟ یا اینکه فقط یک اسم است که به نیرو یا نیرویی هایی اطلاق می شود که جهان را به وجود آورده و نگهداری می کنند؟ آیا ذهن آدمی می تواند خدا را بشناسد یا اینکه خداوند آن قدر بالاتر از ما قرار دارد که هیچ چیزی راجع به او نمی توان دانست ؟ آیا ما خدا را می توانیم بشناسیم ؟ تمام اینها سوالاتی است که سعی می شود در این مقاله به آنها جواب داده شود هر چند که از عهده ی بنده بر نمی آید ولی تلاش می گردد با ارائه ی نظرات اهل خرد به آنها جوابی داده شود.
هسیود نویسنده ی یونان باستان می تواند ما را با آراء آن زمان در رابطه با خدا آشنا سازد. او به نحوی سعی کرده بود طبق عقاید آن زمان شجره نامه خدایان را بنویسد. او به ما آموخت که در آغاز خدای (کائوس) بود که به (گائیا) ، (زمین) و (اروس)، عشق تولد بخشید . این دو خدا با هم متحد شدند و به روشنایی و (هومرا) ،روز ، حیات بخشیدند . زمین(پونتوس) ،دریا و با اتحاد با آسمان ، (اورانوس) را به وجود آورد که آن نیز به نوبه ی خود به (کرونوس) ، زمان، زندگی داد.
طبق شواهدی که ما در حال حاضر در دسترس داریم تصور چند خدایی قبل از تصور یک خدا به وجود آمد. زمانی که ما برای نخستین بار خبر یونانیان را در تاریخ می خوانیم متوجه می شویم که آنها نیز به چندین خدا اعتقاد داشتند (چون هسیود) در راس جامعه ی خدایان یونان طبق دیگر شواهد زئوس که همچون پادشاه بزرگی حکم می راند قرار داشت . روی تخت شاهی زئوس ، همسرش که هرا نام داشت در کنار او بود .زئوس مرد شکوهمندی بود که که همه ی ضعف ها شهوات و عیب های مردمان عادی را داشت ولی در ضمن خیلی از خصلت های نیک آنها را نیز در خود جمع کرده بود از دیگر خدایان که وظایف خاص خود داشتند می توان از : آپولو، هرمس، آفرودیت، و بسیاری دیگر نام برد که جامعه ی الهی متشکل از این خدایان بود .
گویا عبرانیان اولیه از اولین کسانی بودند که تصور می کردند فقط یک خدا وجود دارد و با این کار سایر خدایان را از صحنه حذف کردند و نامی که موسی در تورات برای خدای یگانه نهاده است یهوه می باشد که تمام صفات قدرت و نفوذی که به خدایان متعدد منسوب بود به او (یهوه) منتقل کرد.
نکته : لازم به ذکر است که ایرانیان آن زمان تحت تاثیر آراء زرتشت بودند و معتقد به خدای یگانه ای به نام مزدا بودند ولی متاسفانه به علت حملات وحشیانی چون اعراب و مغول ها و ترک ها تمام فلسفه ی اساطیری ایران از بین رفته است و تنها کتابی که از آن زمان به یادگار مانده کتاب اوستا می باشد و همچنین مطالبی که غربیانی چون هرقلیطوس در رابطه با ایران و فلسفه ی ایرانی آن زمان گفته اند .
گزنفون ، چکامه سرا و فیلسوف و شاعر قرن ششم ق. م گویا در یونان جزء اولین کسانی بود که به اعتقادات رایج آن زمان یونانیان حمله ور شد او در رساله ی خود می نویسد : بله، اگر گاو ها و شیران دست می داشتند و می توانستند مانند آدمیان با دست های خود نقاشی کنند و اثر هنری به وجود آورند ، مطمئن باشید که آنها هر یک ، خدایان را به شکل خود می کشیدند . به این معنی که اسب ، خدای خود را به شکل اسب و گاو نیز خدای خود را به شکل گاو ترسیم میکرد.
گزنوفون معتقد بود که خداوند به هیچ وجه شباهت به انسان ندارد خداوند کسی است که دنیا را بدون هر گون تقلا اداره می کند او در یک جا بدون حرکت زندگی می کند.
از نظر وی خداوند اصل اساسی جهان است او خود جهان است طبیعی یگانه و زنده بدین ترتیب به وضوح ملاحظه می شود که گزنفون معتقد به همه خدایی (وحدت وجودی) است.
یکی از کسانی که می کوشید تا مفهوم دقیق تری برای خداوند بیابد سقراط بود ولی چون کتابی از خود به جا نگذاشته است باید از طریق افلاطون که تحت تاثیر استاد فرزانه ی خود بود با آراء وی و البته خود افلاطون در یک جا آشنا شد . افلاطون در تیمائوس شرح می دهد که چگونه دمیورژ، معمار عالم، با ترسیم مثل که از پیش آماده اند بر ماده که آن نیز از قبل وجود داشته ، جهان و موجودات آن را ی سازد یا می آفریند. در جای دیگر افلاطون از خالق جهان به عنوان منبع ارواح سخن می گوید
گویا افلاطون معتقد به خدایان متعدد بوده که هر یک از آنها به زعم او شباهت زیادی به روح آدمی داشته اند . ولی به صراحت افلاطون در مورد خدایان سخنی نگفته است شاید به قول فراست افلاطون می کوشیده که از اعتقادات مردم برای تعلیم حقایق عمیق تر استفاده کند او ظاهراً فرضش بر این است که این ها از ابتدا بوده اند. او هرگز نمی کوشد که منبعی را که دمیورژ از آنجا آمده است تشریح کند .
در بقیه ی رسالات افلاطون میبینیم که او از خدا به عنوان خالق همه چیز در جهان نام می برد و او را هدف همه موجودات عالم (اعم از انسان و غیر آن) می داند . افلاطون با عقیده به این که روح انسان مانند خداوند است و بدن زندان روح است ، می نویسد: ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم.
افلاطون در یکی از مقالات خود می نویسد که وقتی ما دنبال چیزی می گردیم یعنی چیزی وجود دارد که ما داریم دنبال آن می گردیم و اگر وجود نداشته باشد پس ما نمی دانستیم که آن چیز وجود دارد پس هیچگاه دنبال آن نیز نمی گشتیم .
ارسطو معتقد بود که در جهان دو علت وجود دارد :ماده و صورت.از نظر او صورت نیرویی است که خود را در ماده متحقق می سازد . درست همان طور که تصور مجسمه ساز در سنگ مرمر تجسم می یابد . از این جا است که صورت علت حرکت واقع می شود و ماده به خاطر صورت است که به حرکت در می آید . فراست می گوید :خداوند ارسطو آرمان فیلسوف است . چون او تمام آن چیزی است که فیلسوف برای رسیده به آن تلاش می کند . آن چیزی نیست جز عقل خالص و ناب.
اپیکوری ها معتقد به چند خدا بودند. آنها معتقد بودند خدایان همانند آدمیان وجود دارند و شکل و شمایلشان مانند آنها است با این تفاوت که خیلی زیباترند. اپیکوری ها بر این باور بودند که بدن خداوند از نور ظریفی تشکیل شده و در جنسیت نیز با هم تکلم میکردند .این خدایان خالق جهان نبودند . به انسان ها نیز علاقه ای نشان نمی دادند . کامل و بی عیب بودند و کلاً به کار دنیا دخالت نمی کردند .
برای رواقیون فقط یک خدا وجود داشت که درست مانند روح که به بدن انسان مربوط است با جهان در ارتباط است .رواقیون معتقد بودند که همه ی نیرو ها در جهان در یک نیرو متمرکز هستند و در همه چیز انتشار دارند و روح جهان را تشکیل می دهند . زندگی و حرکت تمامی از روح نشات می گیرند . این روح همان خداست .
خدای رواقیون تقسیم نشدنی است . او به انسان عشق می ورزد و از اتفاقات آینده خبر دارد. این خدا ، شر را مجازات و خیر را پاداش می دهد. او در دورترین فلک مدار جهان (فلک الافلاک) زندگی می کند و از همان جا بر تمامی جهان نفوذ خود را منتشر می سازد .
کارنیدس که از فلاسفه ی همان عصر است نظریه اش بر خلاف نظریه ی رواقیون بود . او منکر آن بود که عقل انسان علی الاصول قادر باشد خدا را شناسایی کند . به نظر کارنیدس ، آدمی حتی نمی تواند بداند که خدا وجود دارد . او معتقد بود که ما بایستی درباره ی این موضوع تردید داشته باشیم .
وقتی فیلو و یونانیان یهودی هم معاصر او در صحنه ی فلسفه ی یونان ظاهر شدند ، مفهوم خدا اهمیت بیشتری پیدا کرد. از نظر فیلو، خدا در عظمت ، خوبی ، قدرت و کمال آن چنان بالاتر از انسان قرار دارد که شناخت ماهیت او از توان ما خارج است . با این حال می توانیم مطمئن باشیم که او وجود دارد . فیلو می آموخت که خداوند منبع همه چیز و نیز خوبی مطلق است . او کامل و مبارک می باشد . ولی او مانند شمع، موجودات و نیرو هایی ساطع می شود که در قدرت واحدی که فیلو آن را لوگوس یا خرد الهی می نامید متمکز هستند . این لوگوس بود که جهان را آفرید و اکنون میان خدا و جهان نقش واسطه و میانجی را به عهده دارد .
فلوطین می گفت : خداوند منبع همه چیز در جهان است . او آنقدر کامل است که ما قادر نیستیم چیزی را به جزم درباره اش بر زبان بیاوریم ما حداکثر می توانیم بگوئیم که خداوند چه چیز هایی نیست ولی هرگز نمی توانیم بگوئیم که او چه چیز هایی هست. از نظر وی خداوند نهر بیی پایان است که از سرچشمه ی الهی به طور دایم جاری است و هرگز پایان نمی پذیرد . جهان به خداوند متکی است خدا هرگز به جهانی نیازی ندارد .
برای آپولوژیست ها ، خداوند ، عقل خالص است که تشخص پیدا کرده است و از او همچون یک شخص یاد می کنند . بدین جهت است که برای آپولوژیست ها ، عقل همچنین دلیل وجودی جهان و نیروی راهنمایی و کنترل کننده آن نیز می باشد .
از نظر سنت آگوستین خداوند موجودی است سرمدی ، متعالی، خیر محض، دانای کل و مطلق ازجمیع جهات . او علت همه چیز می باشد و جهان را از هیچ خلق کرده است. بعلاوه آگوستین معتقد بود که خداوند در ابتدای کار، همه چیز را از پیش تائین کرده است او از ابتدا می دانست در راستای ابدیت چه بر سر آفریدگانش خواهد آمد .
از نظر اریگنا، خداوند در جهان هست ، و جهان همان خدا است ، ولی خداوند همچنین برتر و چیزی بیشتر از جهان است. او در حقیقت جهان است بعلاوه چیزی دیگر. اریگنا معتقد بود که جهان جلوه مختصری است از خداوند که با جهان فاصله بسیاری دارد .
کار فلسفی آنسلم به طور وسیعی بر این عقیده است که کلی ها مستقل از جزئی به خصوص، وجود دارند. بر اساس این نظریه، آنسلم وجود خدا را استدلال کرد . او می آموخت که تصور خداوند همچون یک موجود که وجود دارد تلویحاً این معنا را می رساند که خداوند بایستی وجود داشته باشد . اگر خدا وجود نداشت ، ، تصور او ، تصور بزرگترین چیز قابل تفکر نمی بود . بدین ترتیب ، کمال در خدا، تصور چیز کامل ، به نظر آنسبم؛ متضمن وجود خدا است . زیرا کمال می باید شامل وجود و هستی نیز باشد.
آبلارد در الهایات خود می آموزد که اقانیم سه گانه از پدر، که واحد مطلق و خیر محض است ، روح القدس که روح جهان می باشد و لوگوس که ذهن خدا به شمار می رود تشکیل شده است. او همچنین می آموزد که (سه شخصیت)اقانیم سه گانه به ترتیب عبارت اند از : توانایی، حسن نیت(خیر) و خرد الهی .
در شرق در این هنگام نهضتی به وجود آمد که فهم خداوند را به کل منکر می شد. این نهضت تحت عنوان عرفان ما آن را می شناسیم که کماکان پیروانی دارد . برای عارف ، خداوند به آن اندازه ای که تجربه می شود شناخته شده بود . برای عارف ، خداوند به آن اندازه ای که تجربه می شود شناخته نمی شود . ما او را با ذهنمان درک نمی کنیم ولی از طریق تجربه های عرفانی قادریم با او تماس برقرار کنیم .به خداوند می توان از طریق تفکر دست یافت .هدف عارف(صعود رازناک روح است به آسمان، بازگشتن شیرین روح است از سرزمین ابدان و اجسام به وادی ارواح و نیز تسلیم بلاشرط خود است به ذات الهی .)
آکویناس می گفت که خداوند صورت محض و خالص است. ما وجود او را از واقعیات مربوط به خلقت اش استنتاج می کنیم . مثلاً هر چیزی که حرکت می کند باید محرکی داشته باشد . ما در جهان شاهد حرکت هستیم پس نتیجه می گیریم که منبع نهایی این حرکت می باید در اصل غیر متحرکی وجود داشته باشد که ارسطو آنرا محرک غیر متحرک یا خدا می نامید. برای آکویناس ، خدا نخستین و آخرین علت صورت خالص یا انرژی جهان است. او کمال مطلق است. او منبع و خالق همه چیز از هیچ است. در این خلقت خداوند خود را آشکار می سازد. خداوند از طریق اراده ی کامل خود بر جهان حاکم است .
میستر آکهارت، عارف قرن سیزدهم و چهاردهم ، معتقد بود که خداوند غیر قابل تصور است . او جوهری است غیر قابل تعریف و موجودی است که تمام اشیاء عالم در او ادغام شده است. بدین ترتیب ، خداوند نمی تواند خودش را آشکار سازد و از این رو است که فقط از طریق اقانیم سه گانه به این کار مبادرت می ورزد.(سه شخصیت) اقانیم سه گانه به طور دایم از خدا به بیرون جاری می شوند و مجدداً به او باز می گردند. او زمینه تمامی عالم است. همه چیز ها در خداوندند و خداوند نیز در همه چیز حضور دارد. من خدایم که تبلیغ خود است . من در ذات الهی باقی ام و پایدار.
جوردانو برونو معتقد بود که خداوند در این جهان نامتناهی است که اصل کنش است باقی و جاودان می باشد. او معتقد بود که خداوندگار وحدتی است از تمامی اضداد این جهان ، و نیز وحدتی است عاری از اضداد که در هر دو وجه ، ذهن آدمی قادر به فهم آن نیست.
فرانسیس بیکن الهایات را به الهیات طبیعی و وحیانی تقسیم کرد . از نظر او ، الهیات طبیعی دانشی است از خداوند که ما می توانیم از مطالعه طبیعت و مخلوقات خدا به دست آوریم . این قسم مطالعه، دلیل قانع کننده ای و نه چیزی بیشتر از وجود خدا به دست می دهد . هر چیز دیگری در این زمینه می بایست توسط الهیات وحیانی حاصل شود . اینجا است که ما بایستی (از قایق کوچک انسانی پیاده میشویم و شوار کشتی کلیسا شویم که به تنهایی سوزن تنظیم دقدیق راه رستگاری را در اختیار خود دارد.)
توماس هابز که خداوند را بر حسب فلسفه ی ماتریالیستی خود تفسیر می کند به ما می گوید که خداوند به هنگام خلقت و آفرینش جهان نیرویی بر تمامی جهان و موجودات داخل آن وارد می کند هابز همچنین معتقد بود که خداوند موجودی جسمانی است ولی بعد اضافه می کند که از این امر نمی تواند مطمئن باشد چون مردد ست که ما بتوانیم از چیستی خداوند به درستی سر در بیاوریم . هابز از خدا به عنوان به حرکت در آورنده عالم یاد می کند و حکومت او را از طریق حکومت های شاهان روی زمین تبیین می کند.
دکارت تصور می کرد تصور خدا را در میان تصورات خودش، به صورت تصوری مطلقاً واقعی ، کامل و متناهی می یابد . او استدلال می کرد که علت این تصور می بایست به واقعیت خود تصور باشد. بعد نتیجه می گرفت که خداوند وجود دارد . این خدا خدایی است قائم به ذات ، سرمدی، همه-دانا، همه- توانا، خیر و حقیقت کامل و خالق و آفریننده ی همه چیز. البته که خدا قصدش فریب انسان نیست. لذا هر چه او در ذهن من گذاشته است واقعی و درست است .
از نظر دکارت ، خداوند جوهر اصلی جهان و دو جوهر دیگر است. این دو جوهر یکی ذهن است و دیگری جسم (یا بدن) که هر دو به جوهر اصلی متکی هستند.
دکارت در رساله ی خود می نویسد: خدا در اصل ماده را همراه حرکت و سکون خلق کرد و اکنون همان حرکت را که به ماده داده بود حفظ کرده ادامه می دهد.
بلز پاسکال اظهار داشت که غیر ممکن است آدمی بتواند وجود خداوند را به نمایش بگذارد. لذا دلایل فلسفی در ارتباط با خدا فاقد ارزش می باشد. او معتقد بود که ما خداوند را تنها از طریق تجربه روحی می شناسیم.
از نظر اسپینوزا خداوند تنها جوهر مستقلجهان بود. او معتقد بود که خارج از خدا هیچ جوهری وجود ندارد.وفکر و بدن، فکر و بعد، صفات الهی هستند و از او مستقل نمی باشند. خداوند علت همه چیزهای عالم است. او هم جوهر فکر است و هم جوهر بعد.خداوند فکری است در ذهن آدمی و درختی است در میانه جنگل . لذا خدا همه چیز است و همه چیز ها نیز خدایند.هیچ چیز خارج یا مستقل از خدا وجود ندارد.خداوند اصل(علت خود)، نامتناهی، جاودانی، و واحد جهان و موجودات آن است. خداوند و جهان یکی هستند اینجا است که می بینید که همه خدایی در فلسفه ی اسپینوزا به وضوح خود نمایی می کند. ما می توانیم فقط دو صفت خداوند را ادراک کنیم . و این دو صفت عبارتند از :فکر و بعد بنابراین خدا را از طریق صور ذهنی و اجسام و ابدان می شناسیم. ولی خدا به همین ها تمام نمی شود. او به مراتب بیش از این ها است . و ما هرگز نمی توانیم او را به وجه اکمل بشناسیم.
جان لاک با اعتقاد بر اینکه ما نمی توانیم هیچگونه تصور ذاتی داشته باشیم موضعی را اتخاذ کرد که در آن تصور ذاتی خداوند نفی می شد. با این همه او معتقد بود که هر گاه ما توانایی های طبیعی خود را به درستی به کار بریم قادر خواهیم بود خداوند را بشناسیم . او فکر می کرد که ما می توانیم از طریق سایر تصوراتی که داریم به شناخت خدا نایل شویم.مثلاً اگر ما تصورات هستی، زمان، قدرت، لذت، شادی، و نظایر آن را ماءخذ قرار دهیم و آنها را تا به ابدیت امتداد دهیم و بر هم اضافه کنیم و تجمعی را به وجود آوریم به تصور خدا دست می یابیم . لذا نتیجه می گیریم که خداوند تصورات معینی است که از تجربه به دست آمده و تا بی نهایت بسط داده می شود.لاک معتقد است که خداوند محققاً وجود دارد از نظر وی خدا جوهری است روحی و سومین جوهر بعد از ذهن و بدن است.
جرج برکلی این موضع را اتخاذ کرد که خداوند روح متعالی و منبع نا متناهی همه چیز در جهان است. او معتقد بود که بر اساس تئوری لاک ، اشیاء تنها زمانی وجود دارند که درک می شوند. ولی اینکه می توان به وجود یک میز تنها موقعی اذعان کرد که درک شده باشد مطلبی نبود که برکلی را قانع کند. از این جهت بود که او استدلال می کرد که گر چه ممکن است وی در آن لحظه مشغول درک میز نبوده باشد ولی باز میز وجود دارد چون خداوند آن را درک می کند . بنابراین ، میز در ذهن خداوند به وجود خود ادامه می دهد و لو اینکه او قبلاً اتاق را ترک کرده باشد.
اعتقاد به خدا ، از نظر هیوم ، از استدلال عقلی انسان بر نمی آید. این اعتقاد از آرزوی انسان برای دست یابی به سعادت ، ترس از مرگ و بدبختی آتی و عطش فراوان بعضی برای انتقام جویی بر می خیزد. از انجا که ما به عنوان بشر واجد این ویژگی های احساسی و بر انگیزنده هستیم، اعتقاد به وجود خدا را در خودمان می پرورانیم و آنگاه در صدد بر می آییم که ثابت کنیم این اعتقاد با موازین عقلی منطبق است.
لایبنیتس در بسط تئوری موناد ها به این اعتقاد دست یافت که این واحد های خود کفایی جهان در ردیف های متوالی و شفاف ترتیب یافته اند که در یک سوی آن تارترین موناد و در سوی دیگر آن خداوند ، کاملترین و متعالی ترین موناد قرار دارد که فعالیت خالص و (موناد موناد ها ) است.
خداوند برای لایبنیتس علت نهایی همه چیز ها است . اگر چه موناد ها به هم راهی ندارند و هر یک در خود محبوس هستند، خداوند جهان را طوری ساخته که هر موناد به کیفیتی عمل می کند که انگار بر آن نیرویی وارد شده و یا از آن نیرویی صادر شده است.
انسان نا توان است از اینکه تصویر روشنی از خدا داشته باشد زیرا خدا بلند پایه ترین و کامل ترین موناد است در صورتی که انسان مونادی است پست و فرومایه.
ایمانوئل کانت در کتاب (سنجش خرد ناب) خود هر نوع شناسایی را در امور مابعدالطبیعه بی اعتبار و فاقد عینیت قلمداد می کند . به نظر او از لحاظ عقل نظری و محدود انسان نمی توان وجود خداوند را به اثبات رساند ولی فراموش هم نباید کرد که عدم وجود او را نیز نمی توان ثابت کرد. وقتی گفته می شود که از لحاظ عقل نظری خداوند قابل شناخت نیست باید مقدمتاً دانسته شود منظور از شناخت چیست؟ برای کانت شناختن یعنی قرار دادن متعلق مورد شناخت در قالب های ماتقدم زمان و مکان و مقولات فاهمه ، پس در واقع باید گفت ذهن بشری قادر نیست خداوند را در این قالب ها قرار دهد و تصوری از او به دست آورد . خداوند به عنوان یک امر ناشناختنی در ورای زمان و مکان و فوق پدیدار قرار میگیرد . به این ترتیب جنبه ی منفی دیالکتیک استعلایی و عدم امکان شناخت در امور ما بعد الطبیعه از لحاظ عقل نظری می تواند مقدمه ای برای نوع دیگری از شناخت باشد و آن شناخت از لحاظ عقل عملی و بر اساس اخلاق است.
فردریک ارنست دانیل شلایرماخر ، معتقد بود که خداوند یا مطلق و جهان یکی هستند. از نظر او خداوند هرگز بدون جهان نبوده است . هر خدا بوده است ، جهان نیز بوده است . با این همه تفاوت مهمی میان خدا و جهان وجود دارد. شلایر ماخر ، بر این باور بود که محال است که بتوان صفات معمولی شخصیت را به خدا منسوب داشت. برای او خدا را باسیت به مثابه ی نیروی خلاق کلی جهان و منبع و منشاء آن دانستخدا چنان است که آدمی می تواند او را تنها از طریق احساس مذهبی، احساس اتکا مطلق ، بشناسد.
هگل به ما می آموزد که خداوند یک تصور است . منظور هگل از این جمله این است که به خداوند بایستی به مثابه جریان کامل تحول تکاملی در بستر زمان-زمان گذشته، حال و آینده نگاه کرد. فراگرد جدلی که در تحول تکاملی آشکار می شود در درون خداوند است.
بدین ترتیب، خدا عقل خلاق جهان است و خود را در جهان آشکار میکند و این آشکار سازی هماهنگ و هم زمان با توسعه جهان در راستای تحول تکاملی صورت می گیرد و در این مسیر است که خداوند به روشن ترین درجه ی خود آگاهی میرسد. واضح است که خدای هگل ، خدای کاملی نیست ولی خدایی است که همراه جهان بسط می یابد . در واقع او خدای در حال تکوین و تشکیل است.
نیچه در دانش شاد می گوید(بزرگترین رخداد روزگاران نزدیک-{یعنی} اینکه خدا مرده است ، و اینکه دیگر ایمان به خدای مسیحی هم ارزشی ندارد- تازه نخستین سایه ی خود را بر اروپا افکنده است.... سر انجام افق در پیش روی ما گشوده شده است، اگر چه افقی روشن نباشد؛ سر انجام دریا،دریای ما، فراروی ما گشاده گشته است. چه بسا هرگز دریایی به این گشادگی در کار نبوده است.) به نوعی او سخن از فرو ریختن ایمان به خدا راه را برای پرورش کامل نیرو. های آفریننده ی انسان می گشاید. نیچه در غروب بتان می گوید: (مفهوم خدا تا کنون بزرگترین دشمن زندگی بوده است.) و در کتاب دجال خود می گوید( با {مفهوم} خدا صلای جنگ با زندگی ، طبیعت ، و خواست زندگی در داده شده است! خدا فرمولی است برای هر گونه تهمت بستن بر این جهان و هر گونه دروغ درباره ی جهانی فراسوی این جهان).نیچه هیچگاه پنهان نمی کند که دین در برخی از مرحله هایش فرا نمود خواست زندگی بوده است ، بلکه خواست قدرت، اما نگره ی کلی او آن است که خدا، به ویژه خدای دین مسیحی، دشمن زندگی است؛و هنگامی که این خدا فرانمود خواست قدرت می شود، ،آن خواست خواست گونه ی پستتر انسان است.در واقع طبق رای کاپلستون رد کردن خدا برای نیچه نشانه ی قدرت درونی او و توانایی او برای زیستن بدون خدا است.
گوستاو تئودور فخنر معتقد بود که می باید به خداوند همچون متعالی ترین روح نگاه کرد. او روح جهان است و با جهان همان ارتباط را دارد که روح آدمی با بدن او دارد. برای فخنر طبیعت بدن خداوند است . فخنر تفکر خود را در مورد خدا از واقعیت مربوط به فرایندهای ذهنی شروع کرد که در انسان سراغ کرده بود . از نظر فخنر آدمی وقتی فکر میکند با کاری مشغول می شود که به آن فراگرد روحی می گویند. فخنر همچنین معتقد بود که در جهان در مقایسه با انسان فرایند های روحی اشکال بالاتری دارند . همه اینها را که با هم پیوند بزنیم جهان روح یا خدا پدید می آید.
آگوست کنت، نماینده ی پوزیتویستها (مذهب تحصلی) بر این باور بود که تمامی کوشش هایی که برای رسیدن به ذات اشیاء میشد به علت نا پختگی ذهنی آدمی است.
سر ویلیام همیلتون اعتقاد داشت که انسان اگر بخواهد می تواند به خدا معتقد باشد ولی غیر ممکن است که کسی چیزی درباره ی خدا بداند چون برای اینکه انسان بتواند چیزی را بشناسد لازم است آن چیز یا غایت محدود و مشروط باشد در صورتی که خداوند نه مشروط است و نه محدود.
هربرت اسپنسر باورشس بر این بود که تمام آنچه را که ما می توانیم بشناسیم چیز هایی است که متناهی و محدود است . البته ما می توانیم اشیاء را به مطلق یا شی غیر مرتبط تمامی چیز ها است شناسایی نمائیم . بنابراین ، مطلق طبق نظر اسپنسر نا شناختنی است.اما وجود دارد. اسپنسر منکر این نیست . ولی او معتقد بود که هیچکس قادر نیست از چیستی این ناشناختنی سر در آورد.
ویلیام جیمز ، بر اساس اصول پراگماتیستی خود معتقد بود که اعتقاد به خدا برای ارضای طبیعت بشر لازم است . ما نمی توانیم ثابت کنیم که خداوند وجود دارد و نیز قادر نیستیم چیزی را درباره ی آن به اثبات برسانیم ولی خواستی در ما هست که به خدا اعتقاد داشته باشیم و ما الزام داریم که این خواسته را بر آورده سازیم.
جان دیونی واژه ی خدا را به کار نمی برد مگر با تعریفی چنان مشبع که باعث می شود واژه خدا معنای واقعی خود را از دست بدهد. او وجود جهان را تائید می کند و این را که انسان تجارب معینی دارد که لغواً آن را به خدا تفسیر می کند می پذیرد. دیونی باورش بر این است که چنین تفسیر خیلی بیشتر از آن است که بتوان اثبات اش کرد و لذا بهتر است که گفته نشود.بدین ترتیب انسان در تفکر دیونی خود را درون جهانی یافته است که آن را نمی فهمد و با او رفتاری دارد که از خیلی جهات خصمانه است.
برتراند راسل در سنین نو جوانی اعتقاد به خدا را از دست داد، او آشکارا چنین می اندیشند که وجود شر و رنج در جهان ایرادی پاسخ نا پذیر در اعتقاد به خدایی که به خیر خواهی نا متناهی و قدرت مطلقه وصف شده است ایجاد می کند ، ولی مدعی نیست که وجود نداشتن یک موجود الوهی فراتر از جهان قابل اثبات است. اگر تعبیر فنی به کار ببریم باید بگوئیم که ادری است.در عین حال اعتقاد ندارد که دلیلی واقعی بر وجود خداوند در کار باشد. او در واقع کلیه ی براهین سنتی اثبات وجود خدا را طرد و تخطئه می کند . در یک تحلیل پدیدار شناختی از علیت استنتاج علی بر وجود یک موجود فرا پدیداری نما تواند معتبر باشد. و اگر نظم وحدت و تداوم به راستی همان قدر اختراعات انسانی باشند که فهرست ها و دایرة العارف ها هم همین طورند.
در هر حال با اینکه راسل فکر نمی کند که دلیلی بر وجود خداوند وجود داشته باشد ، این نکته را روشن کرده است که عقیده به خداوند ، فی نفسه، بیش از اعتقاد به وجود جن و پری خصومت او را بر نمی انگیزد.این اعتقاد صرفاً نمونه ی یک عقیده ی آرام بخش ولی اثبات نشده به یک موجود فرضی است که ضرورتاً شهروندان را بیشتر از کار های دیگر از راه به در نمی کند.
ویتگنشتاین در رساله ی منطقی- فلسفی چهار بار به کلمه ی (خدا ) اشاره کرده است . او می گوید: (خدا خود را در جهان عیان نمی سازد) او در این رساله ی خود اظهاراتی پیرامون سه مسئله ی مهم درباره ی خدا می کند. او می گوید:
حدود قدرت خدا در آفرینش
لوازم منطقی فعل آفرینش
نسبت خدا با سرشب با قوانین طبیعت
نخستین اظهار نظر او چنین است:( گفته اند خدا می تواند هر چیزی را خلق کند مگر آن چرا که بر خلاف قوانین منطق باشد . حقیقت این است که ما نمی توانیم بگوئیم که یک جهان غیر منطقی چگونه به نظر می رسد. )
در جایی دیگر می گوید: (اگر خدایی جهانی را خلق می کند که در آن برخی قضایا صادق باشند آنگاه با این عمل جهانی خلق می کند که در آن برخی قضایا نیز صادقند . به همین ترتیب ، او نمی توانست جهانی خلق کند که در آن قضیه ی الف صادق باشد بی آنکه مجموع مجموع مصادیق آنرا خلق کند.)
به نظر می آید در اینجا به این نظریه معتقد است که خدا نمی تواند چیزی را بر خلاف قوانین منطقی است بیافریند.
از دیدگاه او خدا نمی توانست جهانی را که بر خلاف قوانین منطق باشد خلق کند . اکنون اگر خدا جهانی خلق کند که در آن قضیه الف و نیز همه ی نتایج این قضیه و مصادیقشان صادق باشد، بنابراین حتی خدا نیز تابع قوانین منطق خواهد بود.
او در یادداشت هایی که بعد ها گفت که بی اعتبار هست (ولی در زمانی جزء آراء وی بوده است چنین می نوسد: معنای زندگی همان معنای جهان است که می توانیم آنرا خدا بنامیم. این را با تشبیه خدا به عنوان پدر پیوند دهید. دعا تفکر درباره ی معنای زندگی است. من نمی توانم رویداد ها و حوادث جهان را مطابق اراده و خواست خود پیش ببرم . من کاملاً نا توان هستم من تنها می توانم خود را مستقل از جهان و بنابراین به معنایی مسلط بر آن کنم، تنها تا آنجا که از هر گونه تاثیر گذاشتن بر رویداد ها و حوادث جهان صرف نظر کنم.)
بعد از پایان نظریات فلاسفه شاید بد نباشد که با نظریات ادیان آشنا شویم که مسلماً ما کمک خواهد کرد که به کشف حقیقت بیشتر آشنا شویم
در دیانت زرتشت خداوند را به نام های اهورا ، مزدا، اَشا یا ترکیبی از آنها و بیشتر به نام اَهورا مزدا، مزدا اهورا و گاهی هم مزدا اشا خوانده می شود. اهورا مزدا به معنی هستی بخش، سرور دانا و داور هستی است. آن چه که فردوسی(خداوند جان و خرد ) خوانده است.
اهورا از رشیه ی (اَه) به معنای هستی، مزدا از ریشه ی (من) به معنای منش و خرد ، و (اَشا) به معنای راستی و داد است. (اَشا) همچنین ، هنجار (قانون) طبیعی و خدایی است که آفرینش، را سامان می دهد، و اندیشه ، گفتار و کردار آدمیان را ارزیابی میکند . این سه ویژگی بنیادی خداوند را که هستی (مطلق وجود)، دانایی(عقل)، و داد(عدل) باشد ، بازگو می کند از نظر دیانت زرتشت ، با توجه به اینکه خداوند کلی و مطلق و آدمی جزئی و نسبی است. شناخت خداوند با توانایی های محدود آدمی و تعریف او با واژه های قرار دادی شدنی نیست. نخستین بخش نام خداوند (اهورا) به معنی هستی بخش است.(هستی) را می توان دریافت ولی نمی توان بیان کرد. در بودن(تحقق) هستی دو دلی (تردید) روا نیست.اشو زرتشت می گوید: اهورا مزدا آن هستی جهانی و کلی است که همه هستی ها داده او و پایدار از اوست .
زرتشت پس از اینکه خداوند را هستی بخش (اهورا) همه دانا(مزدا) و دادگر(اشا) ،فراگیرنده و دهنده همه خوبیس ها (سپنتامینیو) معرفی میکند، شش ویژگی دیگر هم برای خداوند بر می گزیند که عبارتند از: وَهیشتامن که به معنای بهترین منش و بهترین خرد مقدش است. اَشاوَهیشتا که به معنای راستی (داد) والاست. خشتراوییریا سومین ویژگی اهورا مزدا به معنای توانایی برگزیدنی است. سپنتا آرمیتی به معنای "آرامش ، هم آهنگی و مهر" است.هَ اُروَتا که به معنای رسایی و کمال است. اهورا مزدا گوهر کمال است. و در آخر اَمرَتا به معنای بیمرگی است. اهورا مزدا ، بی آغاز بی انجام و جادانی است.
خدایی که در اندیشه ی یهودی مسیحی وجود دارد که از کتاب مقدس وجود دارد به خدایی اشاره شده است بسیار فعال که در هفت روز جهان را با تمام موجوداتش را آفریده و هیچ وقت از فعالیت خود دست نمی کشد . همیشه به فکر آن است که انسانی که گناه کار است را چگونه از گمگشتگی نجات دهد و رستگار سازد . در این دیدگاه خدا بر عالم هستی مسلط است و تاریخ بشر را در مسیر منافع و نجات عزیزان خود ، پیش می برد.
خدای یهودی مسیحی شبیه انسان است (هنگاهی که خداوند خواست انسان را بیافریند او را شبیه خود آفریده است) و به خاطر همین است که قتل یک انسان کار گناهی محسوب می شود زیرا موجودی می میرد که شبیه خدا است. خدای کتاب مقدس اخلاقیات انسان گونه ای دارد و گویا از آینده خبری ندارد. زیرا که در قسمت زندگی نوح می نویسد( هنگامی که خداوند دید مردم غرق در گناهند و دایماً به سوی زشتی ها و پلیدی ها می روند از آفرینش انسان متاءسف و محزون شد. ) و یا در جایی که خداوند آدم و حوا را از باغ عدم بیرون می کند –به خاطر آنکه حرفش را گوش نکرده اند و از میوه ی شناخت نیک و بد خورده اند – آنها را به گونه ای انسانی ولی با توجه به توانایی خود مجازات می کند .
در ابتدای انجیل یوحنا نوشته شده است : در ازل، پیش از آنکه کسی چیزی پدید آید ، کلمه وجود داشت و نزد خدا بود . او همواره زنده بوده ، و خود او خداست،. هر چه هست به وسیله ی او آفریده شده و چیزی نیست که آن رن نیافریده باشد. زندگی جاوید در اوست و این زندگی به تمام مردم نور می بخشد . او همان نوری است که در تاریکی می درشد و تاریکی هرگز نمی تواند او را خاموش کند.
در اندیشه ی اسلامی که تفکرات خود را از قران گرفته است در رابطه با خدا چنین طرز تفکری دارند.
سوره ی فاتحه آیه ۲۵۵ نوشته شده است:
هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده که قائم به ذات خویش است، و موجودات دیگر، قائم به او هستند ، هیچگاه خواب سبک یا سنگینی او را فرا نمی گیرد . آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، از آن او است کیست که در نزد او ، جز به فرمان او شفاعت کند ؟! آنچه را در پیش روی آنها (بندگان) و پشت سرشان است می داند. و کسی از علم او آگاه نمی گردد جز به مقداری که او بخواهد . تخت او ، آسمان و زمین را در بر گرفته ، و نگهداری آن دو ، او را خسته نمی کند. بلندی مقام و عظمت مخصوص او است.
در سوره ی القصص آیه ۸۸ اشاره ای به یکتایی خداوند دارد در اینجا نیز می فرماید: معبود دیگری را با خدا مخوان ، که هیچ معبودی جز او نیست؛ همه چیز جز ذات او فانی می شود ، حاکمیت آنها از آن او است و همه به سوی او باز گردانده می شوند.
و در سوره ی الرحمن می نویسد: همه کسانی که روی آن(زمین) هستند فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند
دیانت بهائی خدا را "ذات غیب منیع لا یدرک" می داند، که شناسائی آن از طریق انسان امکان پذیر نیست، زیرا مادون مافوق خود را درک ننماید. مانند جامدات که از درک انسان عاجزند. و همواره بين خدا و انسان رابطه اى وجود داشته و دارد كه بخاطر وجود چنين رابطه اى است كه خداوند هيچگاه انسان را فراموش نمى كند و هر موقع مشاهده كند كه بندگانش از راه درست دور افتاده اند با فرستادن
پيامبران باعث مى شود تا انسان ها به راه راست هدايت مى شوند
در اندیشه ی دیانت بهایی نیز خداوند مهربان، دانا ، آگاه بر همه چیز، مدد رسان ،بی مانند ، یکتا،نجات بخش،عظیم،حافظ انسان ها و بسیاری از صفات دیگر که شامل کلیه ی صفات نیک و پسندیده است می شود.
در کتاب دریای دانش صفحه ی ۱۵۵ می نویسد چقدر غنی و مستغنی بوده ذات منزهش از عرفان ممکنات و چه مقدار عالی و متعالی خواهد بود از ذکر سکان ارضین و سموات.
در کتاب مستطاب ایقان ص ۷۲ می فرمایند: غیب هویه و ذات احدیه مقدس از ظهور و بروز و صعود و نزول و دخول و خروج بوده
و در همان جا در صفحه ی ۷۳ و ۷۴ می فرمایند:میان او و ممکنات نسبت و ربط و فصل و وصل و یا قرب و بعد و جهت و اشاره به هبچ وجه ممکن نه ، زیرا که جمیه من فی السموات و الارض به کلمه ی امر او موجود شدند و به اراده ی او که نفس مشیت است از عدم و نیستی بحت بات به عرصه ی شهود و هستی قدم گذاشتند.
در کتاب مبین صفحه ی ۷۶ می فرمایند:حق فرداً واحداً در مقر خود که مقدس از زمان و مکان و ذکر و بیان و اشاره و وصف و تعریف و علو و دنو بوده مستقر. و لا یعلم ذلک الا هو و من عنده علم الکتاب . لا اله الا هو العزیز الوهاب
در کتاب مجموعه ی الواح چاپ مصر صفحه ی ۲۱۰ می نویسد: لم یزل به علو تقدیس و تنزیه در مکمن ذات مقدس خود بوده و لایزال به سمو تمنیع و ترفیع در مخزن کینونت خود خواهد بود .
در کتاب خطاباط جلد ۱ صفحه ی ۹۰ و ۹۱ نوشته شده : حقیقت الوهیت در نهایت تنزیه و تقدیس است. از برای حقیقت الوهیت نزول و صعودی نیست. تنزل حق در عالم خلق مستحیل است. چرا که .... مناسبتی در بین غنای مطلق و فقر بحت و قدیم و حادث و قدرت محض و عجز صرف نیست.
همان طور که ملاحظه می شود آراء و افکار در رابطه با خداوند و ذات خداوند و خصوصیات او نیز مختلف است و هر یک به گونه ای در رد و یا اثبات خدا دلایلی را آورده بودند.
عده ای از دوستان در خواست کرده بودند که نظر خودم را نیز به صورت واضح در مقالات جای دهم .باید عرض کنم که بنده شاگرد هستم و روا نیست که در کنار نظریات اولیا و فلاسفه و به هر حال اساتید ، نظر خودم را عنوان کنم ولی با این وجود با این پیشگفتار نظر خودم را –که تنها شامل نظر امروزین بنده هست – عنوان می کنم .
بنده قائل بر آن نظریه هستم که عقل انسان قادر به شناخت مسائل متاگیتیگ نمی باشد و احتمال آنرا می دهم که هر یک از نظریات بالا و نظریات دیگر که در اینجا ذکر نشده وجود باشد. ولی آنچه که من را قائل به آن ساخت که قبول کنم خدایی وجود دارد مسئله ی خلقت است که به هر حال هر اتفاقی که افتاده است در آغاز زمان باید یک محرکی این کار را کرده باشد که من آنرا خدای خالق می نامم.
و در انتها این مقاله ی پر خطا را که اندازه ی تلاشی که کشیده ام هست را به دوست عزیزم فرید تقدیم میکنم که با هم شروع به کشف این سوال کردیم که خدا چیست و همچنان این تلاش ادامه دارد ولی دیگر نه در کنار هم، بلکه او در جای دیگر و من در جای دیگر.

No comments:

Post a Comment