Google Website Translator Gadget

11.10.2010

فلسفه به مثابه زندگی

فلسفه به مثابه زندگی

این مقاله تنها جوابی است برای عده ای از دوستان که فلسفه را به مانند بقیه ی علوم می انگارند و ابعاد دیگر آنرا مد نظر نمیگیرند

ابتدا میخواهم تعریفی از علم داشته باشیم که اول تعریفی که در علم منطق آمده است را بیان میکنم که ممکن است کمی خسته کننده باشد و برای دوستان نوآموز سخت فهم، اما تلاشم چنان است که از ساده ترین لغات استفاده کنم و ماخذی هم که در دست دارم از ساده ترین کتب آموزش منطق است، سپس تعاریف خاص تر آنرا میآوریم. این کار به نظر نگارنده واجب است چرا که ریشه ی تفاوت برخورد ما با فلسفه در همین جا شکل گرفت است.

علم همانا حاضر آمدن صورت شی نزد عقل است و یا نقش بستن صورت شی در عقل است.

خود علم به دو دسته ی تصور و تصدیق در میاید که برای توضیح این دو مثالی میاورم

هنگاهی که مثلثی را روی یک صفحه ی کاغذ ترسیم میکنیم صورتی از آن در ذهن شما پدید میاید، و این صورت در واقع علم شما به آن مثلث است، و این علم (( تصور )) نامیده میشود. این علم یک تصور صرف و تنهاست یک هیچ جزم و اعتقادی را در پی ندارد. و اگر به زوایای آن مثلث توجه کنید، صورتی از آن نیز در ذهن شما نقش میبندد؛ و این نیز یک (( تصور مجرد )) است. و اگر یک خط افقی رسم کنید و خطی را بر آن عمود سازید، دو زاویه ی قائمه پدید میاید ، و صورت این دو خط و دو زاویه در ذهن شما نقش خواهد بست. و این نیز یک (( تصور مجرد )) است.

اما هنگامی که بر تساوی آن دو، برهان اقامه کنید، حالت جدیدی، متفاوت با حالات پیشین، در شما حاصل میشود. و این حالت عبارت است از: ادراک مطابقت این نسبت با واقع، که مستلزم حکم نفس و اذعان و تصدیق آن به مطابقت است. این حالت جدید، یعنی صورت مطابقت با واقع، که آن را تعقل و ادراک کرده اید، همان علمی است که (( تصدیق)) نامیده میشود.

علم با هر دو قسمتش، یعنی تصور و تصدیق، به دو دسته است:

1- ضروری : که بدیهی نیز نامیده میشود، و آن علمی است که در پیدایش آن نیازی به کسب و اندیشه و فکر نیست؛ مانند تصور ما از مفهوم وجود و عدم و مفهوم شی، و مانند تصدیق ما به اینکه (( کل بزرگتر از جز است)) و (( دو نقیض با هم جمع نمیشوند))، و (( خورشید طلوع کرده است)) ،(( یک، نصف دو است))

2- نظری :علمی است که پیدایش آن نیازمند کسب و اندیشه و فکر است؛ مانند تصور ما از حقیقت روح و الکتریسیته، و مانند تصدیق ما به اینکه زمین ساکن و یا در حال حرکت بر گرد خویش و برگرد خورشید است. این علم را علم ((کسبی)) نیز مینامند.

تا اینجای تعریف از علم، هر کنش فکری را شامل میشود و در این نیز شامل فلسفه و همه ی علوم دیگر نیز میشود هم میشود زیرا که مراد از اندیشه یا فکر (( اجرای عملیات عقلی در معلومات موجود برای دستیابی به مطلوب)) است.و مطلوب همان علم به مجهول غایب و پنهان از ذهن است. و به بیان دقیقتر، فکر عبارت است از : (( حرکت عقل میان معلوم و مجهول))

چیستی و تعریف علم خود یک مبحث بزرگ علمی فلسفی است که آنرا "فلسفه علم" نامند. علم درباره بدست آوردن دانش دقیق و قابل اتکا از دنیای اطراف ما است، کلمه علم در عربی به چندین معنی است ، به معنی دانستن، دانش و حتی آموختن و آموزیدن. اما در انگلیسی علم "Science" از ریشه لاتین "Scire" به معنی داشتن است. علم درواقع کشف کردن (و نه اختراع کردن) واقعیت هایی است که وجود و جریان کلی آنها بطور کلی مستقل از وجود انسانی و عوامل ادراک انسانی (حس، خیال و عقل) باشد و اگر مسئله و قضیه ای بر این اساس و مفهوم استوار باشد آن قضیه و مفهوم را را قضیه و مفهوم علمی گویند. میتوان مفاهیم را به علمی و غیر علمی و ضد علمی دسته بندی نمود.

روش علمی را میتوان اینگونه خلاصه کرد:

1. مشاهده جنبه هایی از دنیای اطراف

2. ساختن تئوری سازگار با مشاهده

3. ایجاد پیشبینی های آزمون پذیر در مورد این تئوری

4. آزمودن پیشبینیها با آزمایش و یا انجام مشاهده های بیشتر

5. ویرایش تئوری با توجه اطلاعات و دانسته های جدید

6. بازگشت به مرحله سوم

امید چنان میرود که تعریف مشخصی از علم بیان کرده باشم،

پایان کار علم دقیقاً رسیدن به مجهول با توجه به معلومات است که تا اینجای کار همه ی علوم از جمله فلسفه نیز با آن هم داستان است.

اما پایان کار فلسفه اینجا نیست، فلسفه با آغاز اندیشش شروع میشود و آغاز اندیشیدن سوال است،از اینجا به عمر طولانی فلسفه که شاید برابر با عمر آدمی باشد پی میبریم.

فیلسوف که مشتق از کلمه ی فلسفه است به معنی دوستار دانش است که این کلمه را سقراط برای اولین بار به جای کلمه ی سوفیست برای خود برگزید. اما بحث ما دقیقاً درباره ی چیستی فلسفه نیست چرا که درباره ی آن قبلاً نگاشته ام و مقالات و کتابهای معتبری در این زمینه موجود است، اولین چیزی که مد نظر دارم و میخواهم پاسخ دهم این است که چرا به فلسفه علاقه مند هستم ؟ و چه دلایلی برای این علاقه وجود دارد ؟ و چه چیزی در فلسفه هست که جدای از بقیه ی علوم است.

جوابی که ایزایا برلین در مصاحبه ی تلویزیونیش به این جواب داد به مزاق من خوش آمد و میخواهم که در اینجا بیان کنم

اينكه‌ مسائل‌ فلسفي‌ در نفس‌ خودشان‌ جالب‌ توجه‌اند و غالباً با مفروضاتي‌ سروكار دارند كه‌ بسياري‌ از عقايد عادي‌ بر آنهاي‌ پي‌ريزي‌ شده‌اند. مردم‌ نمي‌خواهند چيزهايي‌ كه‌ به‌ نظرشان‌ مسلم‌ است‌ زياد وارسي‌ شود. وقتي‌ وادار به‌ تعمق‌ در اموري‌ مي‌شوند كه‌ پايه‌ي‌ اعتقاداتشان‌ است‌، كم‌ كم‌ احساس‌ ناراحتي‌ مي‌كنند. ولي‌ در واقع‌ بسياري‌ از پيش‌ فرضهاي‌ مربوط‌ به‌ معتقدات‌ عادي‌ و ناشي‌ از شعور متعارف‌ در دايره‌ي‌ تحليل‌ فلسفي‌ قرار مي‌گيرند، و وقتي‌ درست‌ سنجيده‌ شدند، گاهي‌ معلوم‌ مي‌شود نه‌ آن‌چنان‌ محكم‌ و استوارند كه‌ در نظر اول‌ به‌ نظر مي‌رسيد و نه‌ معنا و نتايجشان‌ به‌ آن‌ روشني‌ است‌. فلاسفه‌ با تحقيق‌ در اين‌گونه‌ امور، شناختي‌ را كه‌ افراد از خودشان‌ دارند افزايش‌ مي‌دهند.
: تصور مي‌كنم‌ بعضاً به‌ دليل‌ اينكه‌ مردم‌ دوست‌ ندارند بيش‌ از حد تحليل‌ شوند و كسي‌ ريشه‌هاي‌شان‌ را بيرون‌ بياورد و از نزديك‌ وارسي‌ كند، و بعضاً به‌ اين‌ جهت‌ كه‌ لزوم‌ عمل‌ از اين‌ كار جلوگيري‌ مي‌كند. اگر شما به‌طور فعال‌ سرگرم‌ نوع‌ خاصي‌ زندگي‌ باشيد، اين‌ كار عامل‌ بازدارنده‌ و حتي‌ عاقبت‌ شايد فلج‌ كننده‌اي‌ است‌ كه‌ دائماً از شما بپرسند: «چرا اين‌ كار را مي‌كنيد؟ آيا مطمئنيد كه‌ هدفهايي‌ كه‌ تعقيب‌ مي‌كنيد هدفهاي‌ حقيقي‌ است‌؟ آيا يقين‌ داريد كه‌ آنچه‌ مي‌كنيد ناقض‌ قواعد اخلاقي‌ يا اصول‌ يا آرمانهايي‌ نيست‌ كه‌ اگر بپرسند، خواهيد گفت‌ به‌ آنها ايمان‌ داريد؟ آيا اطمينان‌ داريد كه‌ بعضي‌ از ارزشهاي‌ شما با هم‌ مانعة‌ الجمع‌ نيستند و از اذعان‌ به‌ اين‌ موضوع‌ نزد خودتان‌ كوتاهي‌ نمي‌كنيد؟ وقتي‌ بر سر نوعي‌ دوراهي‌ قرار مي‌گيريد، آيا گاهي‌ آن‌ قدر از روبه‌رو شدن‌ با آن‌ خودتان‌ را نمي‌بازيد كه‌ نگاهتان‌ را به‌ جاي‌ ديگري‌ مي‌دوزيد و كوشش‌ مي‌كنيد بار مسئوليت‌ را از گردن‌ خودتان‌ برداريد و به‌ دوش‌ پهن‌تر و قوي‌تر بيندازيد -از قبيل‌ دولت‌ يا مذهب‌ يا طبقه‌ يا جماعت‌ ديگري‌ كه‌ به‌ آن‌ تعلق‌ داريد- يا شايد به‌ گردن‌ قواعد عمومي‌ اخلاقي‌ مردم‌ حسابي‌ و عادي‌؟ و آيا تصور نمي‌كنيد كه‌ خودتان‌ بايد زيروروي‌ مسئله‌ را بسنجيد و حلاجي‌ كنيد؟» آگر اين‌گونه‌ سؤالها از حد بگذرد، مردم‌ مرعوب‌ يا عصباني‌ مي‌شوند و اعتماد به‌ نفسشان‌ سست‌ مي‌شود و حتي‌ شروع‌ به‌ مقاومت‌ مي‌كنند.
افلاطون‌ از زبان‌ سقراط‌ مي‌گويد كه‌ زندگي‌ بررسي‌ نشده‌ ارزش‌ زيستن‌ ندارد. ولي‌ اگر همه‌ي‌ افراد جامعه‌ روشنفكران‌ شكاكي‌ بودند كه‌ دائماً پيش‌ فرضها و مباني‌ اعتقاداتشان‌ را بررسي‌ مي‌كردند، ديگر مرد عمل‌ پيدا نمي‌شد. مع‌ هذا، اگر پيش‌فرضها بررسي‌ نشوند و همان‌ طور راكد بمانند، جامعه‌ ممكن‌ است‌ متحجر شود. اعتقادات‌ تصلب‌ پيدا مي‌كنند و به‌ صورت‌ جزميات‌ درمي‌آيند و قوه‌ تخيل‌ كژومعوج‌ مي‌شود و ادراك‌ و تفكر از باروري‌ مي‌افتد. جامعه‌ اگر در بستر راحت‌ جزميات‌ و عقايد خشك‌ ترديدناپذير به‌ خواب‌ برود، كم‌ كم‌ مي‌پوسد. اگر بنا باشد مخيله‌ تكان‌ بخورد و قوه‌ي‌ فكر و ادراك‌ به‌ كار بيفتد و زندگي‌ فكري‌ و ذهني‌ تنزل‌ و پسرفت‌ نكند و طلب‌ حقيقت‌ (ياطلب‌ عدالت‌ يا كمال‌ نفس‌) متوقف‌ نشود، مسلمات‌ و پيش‌ فرضها بايد -دست‌ كم‌ تاحدي‌ كه‌ جامعه‌ از حركت‌ بازنايستد- مورد شك‌ و سؤال‌ قرار بگيرند. انسانها و انديشه‌ها بعضاً از طريق‌ پدركُشي‌ پيشرفت‌ مي‌كنند، يعني‌ از اين‌ راه‌ كه‌ بچه‌ها حتي‌ اگر پدر را نمي‌كُشند، لااقل‌ اعتقادهاي‌ او را مي‌كشند و به‌ اعتقادات‌ جديد مي‌رسند. توسعه‌ و پيشرفت‌ به‌ همين‌ وابسته‌ است‌. در اين‌ جريان‌، كساني‌ كه‌ سؤالات‌ ناراحت‌ كننده‌ و مزاحم‌ مي‌كنند و به‌ شدت‌ درباره‌ي‌ پاسخها كنجكاوند، نقش‌ مطلقاً محوري‌ و اساسي‌ دارند. معمولاً اين‌گونه‌ افراد در هر جامعه‌اي‌ كم‌ پيدا مي‌شوند، و وقتي‌ به‌طور منظم‌ به‌ اين‌ فعاليت‌ مي‌پردازند و از روشهاي‌ عقليي‌ استفاده‌ مي‌كنند كه‌ خود اين‌ روشها در معرض‌ وارسي‌ و كندوكاو و نقد و سنجش‌اند، اسمشان‌ را مي‌گذاريم‌ فيلسوف‌.
ممكن‌ است‌ غصه‌ بخوريد، ولي‌ هستند كساني‌ كه‌ واقعاً مي‌خواهند با فكر و نگراني‌ به‌ كُنه‌ اين‌ امور برسند. مي‌خواهند بدانند چرا به‌ اين‌ طرز زندگي‌ مي‌كنند و چرا بايد اين‌ طور زندگي‌ كنند. اين‌ يكي‌ از خواستهاي‌ مطلقاً طبيعي‌ انسان‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از انسانهاي‌ برخوردار از بالاترين‌ درجه‌ي‌ تخيّل‌ آفريننده‌ و هوش‌ و استعداد عميقاً آن‌ را در خودشان‌ احساس‌ مي‌كنند. بدون‌ شك‌، قضيه‌ بحث‌ درباره‌ي‌ الفاظ‌ است‌، ولي‌ الفاظ‌ فقط‌ الفاظ‌ نيستند يا مشتي‌ مُهره‌ در فلان‌ بازي‌ زبان‌شناسي‌. لفظ‌ مبيّن‌ فكر است‌. زبان‌ به‌ تجربه‌ دلالت‌ مي‌كند؛ تجربه‌ را بيان‌ مي‌كند و دگرگون‌ مي‌كند.
. فلاسفه‌ي‌ امروز، يا دست‌ كم‌ بعضي‌ از آنها، از اين‌ جهت‌ كه‌ موضوع‌ به‌ مردم‌ مربوط‌ مي‌شود، به‌ خودشان‌ لطمه‌ زده‌اند چون‌ مصرانه‌ مي‌گويند كه‌ عمدتاً با زبان‌ سروكار دارند. مردم‌ هم‌ فكر مي‌كنند كه‌ لابد اين‌ كاري‌ پيش‌ پا افتاده‌ است‌ و فلاسفه‌ به‌ معناي‌ مراد فرهنگ‌ نويسان‌ يا اهل‌ دستور زبان‌ يا زبان‌ شناسان‌ با زبان‌ سروكار دارند و اگر اين‌ طور باشد، مسلماً فرهنگ‌ نويسان‌ و اهل‌ دستور زبان‌ در اين‌ كار ماهرترند. ولي‌ در واقع‌ فلاسفه‌ حقيقتاً سروكارشان‌ با زبان‌ است‌ چون‌ معتقدند كه‌ ما با استفاده‌ از واژه‌ها فكر مي‌كنيم‌ و واژه‌ خودش‌ گاهي‌ به‌ معناي‌ عمل‌ و كردار است‌ و، بنابراين‌، بررسي‌ زبان‌ مساوي‌ با بررسي‌ فكر و حتي‌ سراسر ديدگاهها و طرز زندگي‌ است‌. وقتي‌ كسي‌ با اين‌ مسائل‌ دشوار فلسفي‌ روبه‌رو مي‌شود كه‌ پاسخ‌ آشكاري‌ ندارند، ممكن‌ است‌ براي‌ شروع‌ كار از خودش‌ بپرسد: «اين‌ چگونه‌ سؤالي‌ است‌؟ ما دنبال‌ چه‌ نوع‌ جوابي‌ مي‌گرديم‌؟ آيا اين‌ سؤال‌ از فلان‌ قسم‌ است‌ يا از قسم‌ ديگر؟ آيا به‌ امور واقع‌ و آنچه‌ هست‌ مربوط‌ مي‌شود؟ يا سؤالي‌ مربوط‌ به‌ منطق‌ و نسبت‌ بين‌ تصورات‌ است‌؟ يا مخلوطي‌ از اين‌ دو؟ يا هيچ‌ كدام‌.» سوا كردن‌ تصورات‌ و مقولات‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ كار نسبتاً مشكلي‌ است‌؛ ولي‌ همه‌ي‌ فلاسفه‌ خوب‌، صرف‌نظر از اينكه‌ چه‌ اسمي‌ روي‌ آن‌ بگذارند، اين‌ كار را كرده‌اند و مي‌كنند. هيچ‌ عيبي‌ ندارد كه‌ نام‌ آن‌ را نظم‌ و سامان‌ دادن‌ به‌ آشفتگيها بگذاريم‌، البته‌ سواي‌ اينكه‌ كساني‌ كه‌ متوجه‌ نبوده‌اند يا سوء نيت‌ داشته‌اند، گمراه‌ شده‌اند. اين‌ قبيل‌ آشفتگيها به‌ آشفته‌ فكري‌ مي‌انجامد و آشفته‌ فكري‌ هم‌ به‌ وحشي‌گري‌ در عمل‌.
موجودات‌ انساني‌ اغلب‌ دو قسم‌ سؤال‌ در جستجوي‌ معرفت‌ كرده‌اند. در وهله‌ي‌ اول‌ سؤالاتي‌ درباره‌ي‌ جهان‌، چون‌ انسان‌ دائماً مي‌خواهد از محيطش‌ سردربياورد و بر آن‌ مسلط‌ شود يا، به‌ عبارت‌ ديگر، به‌ آن‌ تمشيت‌ بدهد. به‌ اين‌ پرسشها درباره‌ي‌ جهان‌ نهايتاً فقط‌ ممكن‌ است‌ با نگاه‌ كردن‌ به‌ آن‌ پاسخ‌ داد: يعني‌ با پژوهش‌ و مشاهده‌ و آزمون‌ و آزمايش‌ و مانند اينها. اين‌گونه‌ پرسشها به‌ امور واقع‌ مربوط‌ مي‌شوند يا، به‌ قول‌ فلاسفه‌، سؤالاتي‌ هستند تجري‌، يعني‌ مسئله‌ در آنها مسئله‌ي‌ تجربه‌ است‌. دومين‌ قسم‌ سؤال‌، نوع‌ انتزاعي‌تر يا صوري‌تر آن‌ است‌، مانند سؤالات‌ مربوط‌ به‌ رياضيات‌ يا منطق‌ يا، چنان‌ كه‌ چند دقيقه‌ پيش‌ خودتان‌ ذكر كرديد، بازيها. اين‌ قسم‌ پرسشها با نسبتهاي‌ متقابل‌ بين‌ چيزهايي‌ در درون‌ دستگاههاي‌ صوري‌ سروكار دارند و، بنابراين‌، جواب‌ آنها را نمي‌شود با نگاه‌ كردن‌ به‌ جهان‌ داد. البته‌ اين‌ گفته‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ به‌ معناي‌ دور بودنآنها از دل مشغوليهاي‌ عادي‌ ما نيست‌. يكي‌ از دستگاههاي‌ صوري‌ بسيار مورد استفاده‌ در زندگي‌ روزانه‌، علم‌ حساب‌ است‌ كه‌، به‌ معناي‌ حقيقي‌، هر روز از آن‌ براي‌ شمردن‌ و تعيين‌ ساعت‌ و پول‌ خردكردن‌ و غيره‌ و غيره‌ استفاده‌ مي‌كنيم‌. حساب‌ دستگاههاي‌ انتزاعي‌ است‌ كه‌ در زندگاني‌ عملي‌ ما مي‌تواند به‌ وفور سودمند و مهم‌ باشد. پس‌ سؤالاتي‌ كه‌ مي‌دانيم‌ چگونه‌ با موفقيت‌ با آنها دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كنيم‌ به‌ دو دسته‌ي‌ بزرگ‌ تقسيم‌ مي‌شوند. سؤالات‌ تجربي‌ كه‌ مستلزم‌ نگاه‌ كردن‌ به‌ امور واقع‌ است‌، و سؤالات‌ صوري‌ كه‌ مستلزم‌ ربط‌ دادن‌ چيزي‌ به‌ چيز ديگر در درون‌ دستگاهي‌ صوري‌ است‌. تقريباً همه‌ي‌ سؤالات‌ و، بنابراين‌، تقريباً همه‌ي‌ معرفت‌ در يكي‌ از اين‌ دو سبد قرار مي‌گيرد. اما پرسشهاي‌ فلسفي‌ اين‌ طور نيستند: نشانه‌ي‌ سؤال‌ فلسفي‌ تقريباً اين‌ است‌ كه‌ در هيچ‌ يك‌ از آن‌ دو سبد قرار نمي‌گيرد. سؤالي‌ از اين‌ قبيل‌ كه‌ حق‌ چيست‌؟ نه‌ با نگاه‌ كردند از پنجره‌ به‌ بيرون‌ جواب‌ داده‌ مي‌شود و نه‌ با بررسي‌ انسجام‌ و همسازي‌ دروني‌ يك‌ دستگاه‌ صوري‌. بنابراين‌ نمي‌دانيد از چه‌ راهي‌ در پي‌ جواب‌ برويد.

مگي‌: يكي‌ از دشوارترين‌ امور براي‌ غيراهل‌ فلسفه‌ اين‌ است‌ كه‌ چطور ممكن‌ است‌ كوشش‌ براي‌ پاسخ‌ گفتن‌ به‌ مسائل‌ فيصله‌ناپذير، واقعاً به‌ كسي‌ كمك‌ كند. پيشرفت‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ به‌ دست‌ بيايد؟

برلين‌: عرض‌ كنم‌، تاحدي‌ مي‌شود به‌ جواب‌ نزديك‌ شد. گاهي‌ با روشن‌ كردن‌ مفاهيم‌، پي‌ مي‌بريد كه‌ نحوه‌ي‌ طرح‌ مسئله‌ غلط‌ بوده‌ است‌؛ پي‌ مي‌بريد كه‌، چنان‌ كه‌ كمي‌ پيش‌ گفتيم‌، مسئله‌، مسئله‌اي‌ تجربي‌ است‌ كه‌ با مسئله‌اي‌ صوري‌ خلط‌ شده‌ است‌. اجازه‌ بدهيد مثال‌ ديگري‌ از فلسفه‌ي‌ اخلاق‌ بياورم‌ كه‌ چون‌ مردم‌ در همه‌ي‌ عمر به‌ ناچار با مشكلات‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كنند، زمينه‌ي‌ خوبي‌ براي‌ مثال‌ است‌. فرض‌ كنيد مسئله‌اي‌ بعضاً اخلاقي‌ و بعضاً سياسي‌ طرح‌ كنيم‌ كه‌ در بيمارستانها مشكلي‌ نسبتاً عادي‌ است‌. چيزي‌ وجود دارد به‌ اسم‌ دستگاه‌ كليه‌ مصنوعي‌ كه‌ بسيار گران‌ و تا اندازه‌اي‌ كمياب‌ است‌. خيلي‌ از مردم‌ از بيماريهاي‌ كليوي‌ رنج‌ مي‌برند و استفاده‌ از اين‌ دستگاه‌ براي‌شان‌ حساس‌ترين‌ چيزهاست‌. سؤال‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا بايد از معدود دستگاههايي‌ كه‌ داريم‌ فقط‌ براي‌ افراد بسيار بااستعداد يا مهمي‌ استفاده‌ كنيم‌ كه‌، به‌ نظر ما، سود فراوان‌ به‌ جامعه‌ مي‌رسانند؟ اگر دانشمند بزرگي‌ مبتلا به‌ بيماري‌ كليه‌ داشته‌ باشيم‌، آيا بايد تنها دستگاهي‌ را كه‌ در اختيار داريم‌ براي‌ او كنار بگذاريم‌؟ اگر كودكي‌ در آستانه‌ي‌ مرگ‌ باشد و اين‌ دستگاه‌ بتواند او را نجات‌ بدهد، چطور بايد از آن‌ دو نفر يكي‌ را انتخاب‌ كنيم‌؟ چه‌ بايد بكنيم‌؟ آيا بايد از خودمان‌ بپرسيم‌: «كدام‌يك‌ از اين‌ دو، سود بيشتر به‌ جامعه‌ خواهد رساند؟» اين‌ سؤال‌ زجرآور است‌. فيلسوف‌ اخلاق‌ براي‌ اين‌ نيامده‌ كه‌ به‌ اين‌ پرسش‌ جواب‌ بدهد و بگويد: «دانشمند بزرگ‌ را نجات‌ بدهيد» يا «بچه‌ را نجات‌ بدهيد». ممكن‌ است‌ به‌ عنوان‌ يك‌ انسان‌ چنين‌ حرفي‌ بزند؛ ولي‌ اگر مضافاً فيلسوف‌ اخلاق‌ ورزيده‌اي‌ هم‌ باشد، در مقامي‌ است‌ كه‌ به‌ شما بگويد چه‌ نوع‌ ملاحظاتي‌ در كار است‌. خواهد گفت‌: هدف‌ شما چيست‌؟ به‌ دنبال‌ چه‌ هستيد؟ آيا فقط‌ نگران‌ خوشبختي‌ نوع‌ بشريد؟ آيا اين‌ تنها ملاحظه‌ي‌ شماست‌؟ اگر هست‌، شايد بشود گفت‌ نجات‌ دادن‌ دانشمند درست‌ است‌ چون‌ او احتمالاً بيش‌ از اين‌ بچه‌، هرقدر هم‌ معصوم‌ باشد، سود عايد خواهد كرد. يا آيا همچنين‌ بر اين‌ عقيده‌ايد كه‌ همه‌ي‌ موجودات‌ انساني‌ بعضي‌ حقوق‌ بنيادي‌ برابر دارند؛ متساوياً استحقاق‌ نجات‌ دارند و كسي‌ نبايد حتي‌ بپرسد كه‌ كدام‌يك‌ از دو نفر «مهم‌تر» است‌؟ آيا فكر شما اين‌ است‌؟ اگر هست‌، پس‌ اينجا تعارض‌ ارزشها وجود دارد. از يكسو، به‌ افزايش‌ خوشبختي‌ بشر معتقدند اما، از سوي‌ ديگر، همچنين‌ معتقديد كه‌ درجه‌بندي‌ حق‌ حيات‌ و ساير حقوق‌ بنيادي‌ و، در نتيجه‌، ايجاد سلسله‌ مراتبي‌ از حقوق‌ به‌ جاي‌ برابري‌، نادرست‌ است‌. هر دو را نمي‌توانيد بخواهيد. اين‌ دو هدف‌ با هم‌ در تعارضند.
ويليام‌ گاودين‌،پدر زن‌ شلي‌، از اين‌گونه‌ شبهه‌ها نداشت‌. خودش‌ داستاني‌ نقل‌ مي‌كند از فنلون‌ سراسقف‌ معروف‌ و باتقواي‌ فرانسوي‌ كه‌ در اواخر قرن‌ هفدهم‌ زندگي‌ مي‌كرد و مي‌گويند روزي‌ با اين‌ مشكل‌ روبه‌رو شده‌ بود كه‌ آيا بايد براي‌ نجات‌ جان‌ نوكرش‌ به‌ ميان‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ بپرد و جان‌ خودش‌ را به‌ خطر بيندازد يا نه‌. گادوين‌ مي‌گويد چون‌ وجود فنلون‌ براي‌ پيشرفت‌ و پرورش‌ بشر به‌ مراتب‌ بيش‌ از وجود خدمتكار اهميت‌ داشت‌، «عادلانه‌» اين‌ بود كه‌ خود نوكر زنده‌ ماندن‌ فنلون‌ را به‌ زنده‌ ماندن‌ خودش‌ ترجيح‌ دهد. نتيجه‌ي‌ قهري‌ اينكه‌ نه‌ تنها جايز بود فنلون‌ نوكرش‌ را نجات‌ ندهد، بلكه‌ اصولاً نادرست‌ و ناحق‌ بود كه‌ بخواهد دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ بزند. فرض‌ كنيد مي‌گفتيم‌: «اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌؟ شما اعمال‌ قهرماني‌ را محكوم‌ مي‌كنيد؟ هركسي‌ كه‌ از جان‌ خودش‌ براي‌ جان‌ انسان‌ ديگري‌ بگذرد، مسلماً درخور ستايش‌ است‌.» گادوين‌ در برابر اين‌ حرف‌ به‌ ناچار مي‌گفت‌: «به‌ هيچ‌ وجه‌ اين‌ طور نيست‌. اينجا پاي‌ يك‌ انتخاب‌ مخالف‌ عقل‌ در ميان‌ است‌.» و باز فرض‌ كنيد كه‌ مي‌گفتيم‌ اگر جان‌ همسر يا مادرتان‌ در خطر بود، آن‌ وقت‌ چطور؟ گادوين‌ باز هم‌ شبهه‌اي‌ ندارد. عبارتي‌ كه‌ مي‌گويد اين‌ است‌ (البته‌ من‌ از حافظه‌ نقل‌ مي‌كنم‌): «همسر يا مادر من‌ ممكن‌ است‌ احمق‌ يا فاحشه‌ يا بدطينت‌ يا دروغگو يا فريبكار باشد: اگر باشد، چه‌ نتيجه‌ از اينكه‌ متعلق‌ به‌ من‌ است‌؟ مگر چه‌ جادويي‌ در اين‌ كلمه‌ي‌ مال‌ من‌ وجود دارد كه‌ حكم‌ جاوداني‌ حقيقت‌ را نقض‌ كند؟» يا به‌ هر حال‌ عباراتي‌ نزديك‌ به‌ اين‌ معنا. البته‌ چنين‌ گفته‌اي‌ فقط‌ ممكن‌ است‌ از آدم‌ خشك‌ و متعصبي‌ صادر شود كه‌ سودمندي‌ عقلي‌ را اصل‌ قرار مي‌دهد، و كاملاً قابل‌ درك‌ است‌ اگر آن‌ را مردود بدانيم‌. اما شكي‌ نيست‌ كه‌ مسئله‌، مسئله‌اي‌ فلسفي‌ است‌. گادوي‌ هم‌ در اين‌ باره‌ كه‌ هر شخص‌ عاقلي‌ ممكن‌ است‌ بي‌درنگ‌ چه‌ پاسخي‌ به‌ او بدهد، كوچك‌ترين‌ شبهه‌اي‌ نداشت‌. به‌ هر حال‌، آنچه‌ گفتيم‌ به‌ روشن‌ شدن‌ مسئله‌ كمك‌ مي‌كند. مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر پاسخ‌ گادوين‌ را رد كنيم‌، مي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ چيزي‌ را رد مي‌كنيم‌ و دست‌ كم‌ در اين‌ راه‌ افتاده‌ايم‌ كه‌ بدانيم‌ چرا چنين‌ كاري‌ مي‌كنيم‌.

در نهایت فلسفه تنها علمی است که در مورد خود فاعل شناسنده یعنی انسان میاندیشد و تلاش میکند که پاسخی به سوالهای او در زمینه های هستی شناسی و پدیدار شناسی و میزان فهم او و محیط اطراف او بدهد.

فلسفه نوعی اعتقاد است که فرقش با بقیه ی اعتقادات که قاعدتاً مذاهب هستند این است که، ساکن و راکد نیست، هیچ اندیشه ی جزمی در فلسفه شما نمیتوانید پیدا کنید، اندیشه و فلسفه را من در اینجا در یک سطح معنی میبینم، اندیشه ی من اعتقاد من است و فلسفه ای که اندیشه ی من را پی ریزی کرده است همان اعتقاد من است که نگاه من به محیط اطراف، به جامعه ، افراد و روابط من و علت هستی من را معنا دار میکند.

ماخذ

منطق المظفر

مباحثه ی ایزیا برلین

فلسفه چیست دکتر داوری

معنای تفکر چیست مارتین هایدگر

No comments:

Post a Comment