Google Website Translator Gadget

11.02.2010

اثبات الوهیت نطق دکتر علمراد داوودی و نقدی به آن

اثبات الوهیت نطق دکتر علمراد داوودی
ایشان در ابتدا به این نکته می پردازند که چه کسانی خدا را انکار می کنند و چرا این کار را می کنند . به نظر ایشان بعضی خدا را به آن صورتی که می خواهند پیدا نمی کنند یعنی خدا را طوری به آنها می شناسانند که نمی توانند بپذیرند، و در واقع آن چیزی که به آنها شناسانده اند طلب آنها را بر آورده نمی کند. به نظر ایشان این گونه اشخاص اشتیاق بسیاری شدیدی به قبول و تصدیق خدا دارند و از ته دل مایلند که خدا را داشته باشند. منتهی خدا را به صورتی به آنها نشان می دهند که نمی توانند بپذیرند یعنی همان نیست که آنها می خواهند اینان این کار را می کنند بدون اینکه راضی به این کار باشند 1
در قسمت دوم نطق ایشان خدا شناسان را به دو گروه تقسیم می کنند: یکی کسانی که خدا را هم در عمل می شناسند و هم به زبان و هم به دلی می شناسند .به همین سبب رفتارشان را در مورد خدا شناسی تائید می کند.
گروه دوم خدا را فقط در نظر می شناسند، به علم می شناسند ،شاید به دلیل هم می خواهند اثبات بکنند. اینان خودشان را معتقد می دانند. ولی حساب اعمالشان را جدا نگه می دارند. اعتقاد به خدا را تاثیر نمی دهند در حیات عملی خودشان، به همین سبب از اقسام خلاف ها و از اقسام فساد ها صرف نظر نمی کنند و همان طور که عرض شد در عین حال خودشان را معتقد به خدا می دانند.
این امر باعث می شود که کسان دیگری که ناظر به همین اعمال هستند رفتار این خداشناسان را به حساب خداشناسی آینها می گذارند و نمی توانند این دو را از هم جدا کنند و می گویند اگر خدا شناسی این اثر را نداشته باشد که انسان را تقلیب بکند و تاثیری در انسان بکند که معلوم بشود. که واقعاً قوه ی موثری است چه لزومی دارد و چه فایده ای دارد و در واقع اگر از این اعتقاد ثمری نیست این چه لزومی دارد که حفظ بشود. 2
دلیل دیگری که برای انکار خدا وجود دارد این است که کسانی می خواهند خدا را مثل اشیائی که می بینند و می شناسند چه مادی و چه معنوی ادراک کنند. و همان طور که عقل آنها اشیاء را می شناسد، دوست دارند خدا را با قیاس به اشیاء بشناسند و مثل همان اشیاء آنها را لمس کنند و مثل افکار محدود این جهان آنها را به خاطر بسپارند و در ذهن بگنجانند و چون (از نظر ایشان) نمی شود ، این کار امکان ندارد خلاف منطق است به همین سبب است که خداوند را نمی توانند بپذیرند.
برای این می گوئیم غیر منطقی است که خدا امر لایتناها است عمر غیر محدود است، امر مطلق است، بنابراین طبیعی است که به ذهن محدود ما ، به فکر نسبی ما ، و در ادراک متناهی ما نباید بگنجد. خدایی که ما او را بفهمیم دیگر نمی تواند خدا باشد برای اینکه خودش را محدود کرده است به فهم ما، و با همین محدود شدن خودش را از خدایی انداخت، به همین جهت است که خدا اگر وجود داشته باشد (البته این تردید را می کنیم که به هر دو جنبه ناظر باشیم، که از لحاظ ما (متدینین) این تردید بی مورد است زیرا که هر انسانی که به فطرت خودش ناظر باشد موردی ندارد) با این حال می گوئیم اگر وجود داشته باشد نباید طوری باشد که او را به ادراک محدود فهمید در ذهن محدود گنجانید و الا او دیگر خدا نیست بلکه یکی از احوال و شعور مختلف فکری ما است.
در واقع آن افراد که می خواهند خدا را بفهمند، می خواهند چیزی را بفهمند که دیگر او خدا نیست. .و اگر فهمیده شود این خدا در حدود امور نسبی حد متناهی قرار می گیرد. اگر می خواستیم خدا را در ذهن جا دهیم دیگر خدا نداشتیم. 3
دکتر داوودی در قسمت چهارم سخنانش به انسان در قرون جدید اشاره ای دارد و می گوید:
انسان در قرون جدید یک نوع احساس بلوغ در خودش می کند یعنی تصور می کند که رشد کرد بنابراین می تواند قائم به خودش باشد این همان اومانیسم یا قول به اصالت بشر است. انسان این عصر خود را از قید تعصبات دینی آزاد کرد و گفت تا به امروز تکلیف من در آسمان تائین می شده، حالا خودم تکلیف خودم را مشخص می کنم و دیگر نمی خواهم فرع چیزی به اسم دین یا خدا باشم.
که البته این فکر وقتی به انسان رسید که خیال کرد که خود او به نیروی عقل خودش باعث پیشرفت علوم و صنایع شده است و مبنای معاش را عوض بکند و فکر کند که دیگر احتیاجی به دین ندارد و از نتیجه ی حاصله از راسیونالیسم بود که انسان خواست برای هر چیز به دلیل عقل و علم برای او اثبات شود. 4
کسانی این امر را نشانه ی علم دوستی و عقل پرستی بدانند و حال آنکه زمینه ی علم زمینه ی خاص است، مطلب عقل مطلب مخصوصی است، و مثال می زنند که در احساس ، هنر و... کُمیت عقل لنگ است.ایشان عقل را بسیار خوب می دانند مشروط بر اینکه از حد خود خارج نشود و نخواهد که آنچه که از او ساخته نیست به خودش ببندد.قضاوت او ملاک اعتبار نیست در این حوضه.5
ایشان در سخنان خود به نصی از حضرت عبدالبهاء اشاره می کنند که در اینجا ذکر می شود:
عقل میزان تام نیست به این معنا که میزان برای ادراک همه چیز نیست عقل محدود به حدود معینی است فقط مطالب معینی را می شود از عقل خواستار بود، عقل قوه ی ادراک مفاهیم کلی است، عقل قوه ی استدلال است، یعنی استدلال از مقدمات به نتایج است ترکیب مقدمات با یکدیگر برای اخذ نتایج، تنها امری است یا بزرگترین امری است که می شود از عقل متوقع بود.کشف مجهول از روی معلوم و پی بردن به ارتباطی که ممکن است در بین معلوم و مجهول وجود داشته باشد. و البته این امر بسیار مزیت بزرگی است و نفس ناطقه انسان به همین مزیت مستثناء از سایر موجودات است به همین جهت عقل بسیار شریف است.
اما آنجا که نتوان مفهوم کلی تشکیل داد و آنجا که نتوان موضوعی را در محمولی مندرج کرد و قضیه ای به وجود آورد و از آن قضیه ی کلی، قضیه ی دیگری را که مشمول آن است نتیجه گرفت، از عقل کاری ساخته نیست. در اینجا مثال عشق و احساسات را میزنند که مقوله، مقوله ی غیر عقلانی است و امری است مافوق عقل و ایشان معتقدند اثبات خداوند نیز مثل همین ها است.
ایشان می گویند خدا مفهوم کلی نیست که بشود آنرا از مقدمات حاصل کرد. در اینجا مقدمات مقدم بر نتیجه است بنابراین فائق بر نتیجه است زیرا که چیزی نمی تواند بر خدا مقدم تر باشد.
و در اینجا مثال می آورند که هر چیز با روشنایی و نور دیده می شود و این مثل آن می ماند که شما خود روشنایی را بخواهید در پرتو چیز دیگری ببینید برای دیدن روشنایی فقط بینایی لازم است.
ما همه چیز را با خدا می شناسیم، اما خود خدا را باید با خود خدا شناخت یعنی از چیز دیگر نمی توانیم به خدا برسیم.
به ذاتش دلالت دارد . چیزی که ذات او دلیل خود ذات است
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیل آفتاب باید از وی رخ متاب 6
جناب داوودی می گوید: در اصل خدا را نمی توان اثبات کرد برای اینکه اثبات به حکم عقل است و علم و عقل زمینه ی خاص خودش را دارد.
ایشان می گویند خدا را به جای اینکه بخواهیم اثبات بکنیم باید احساس بکنبم یعنی به جای اینکه به خرد بپذیریم در دل خودمان او را بیابیم و اگر ما در دل خودمان او را نیافتیم به خرد اثبات کردنش برای ما یا برای دیگران میسر نیست.
در واقع خدا را باید به دل احساس کرد و بعد با به دست آوردن چنین اصل اصیلی بشود همه چیز را بر آن اساس تاسیس کرد و همه چیز به اتکا به او اثبات کرد.7
ایشان در این قسمت از صحبت های خود برای اثبات سخن قبلی خود اشاره به علم ریاضیات می کنند که از منظم ترین و دقیق ترین علوم است ایشان می گویند در این علم نیز در ابتدا لازم است که یک سری مسائل را بدیهی بدانیم و فقط کافی است که به آنها توجه کنیم و تصدیق کنیم که درست است و اگر آینها را قبول نمی کردیم و هر حکمی عطف میشد به حکم ما قبل، تسلسل به وجود می آمد و هیچ وقت هیچ چیز اثبات نمی شد. حال ملاحظه کنید در این علم نیز توقع اثبات همه چیز را نمی توان داشت.اصولاً توقع اینکه همه چیز به حکم عقل اثبات شود به حکم خود عقل معنا ندارد.
ایشان دوباره مثال دیگری میزنند که این بار خود استدلال است وی ادامه می دهد که حتی در استدلال نیز چیزی اصل گرفته می شود مثل اصل عدم تناقض یا اصل علیت و هیچ یک از این دو دلیلی ندارد بلکه بدیهی است.8
در این قست دکتر تعریفی از خدا ارائه می دهد که به این قرار است
خدا اصل واحد همه ی اشیاء و امور عالم که همه چیز به او تاسیس می شود بدون اینکه خود آنرا بشود بر چیزی تاسیس کرد.
خدا وقتی به صورت این اصل پذیرفته شد یعنی اصلی که عقل ما لازم دارد برای اینکه بتواند همه چیز را بر آن اصل تاسیس بکند قبولش نه تنها مانعی ندارد بلکه حتی لازم هم میاید.
البته ایشان حتی بعد از تعریف نیز با توجه به تعالیم دیانت بهایی می گویند که خدا را نمی شود به دلیل اثبات کرد و نفوس ضعیفه هستند که دلیل برای اثبات خدا می خواهند
ایشان می گویند :خدا همان طور که نمی شود به دلیل اثبات کرد امری هم نیست که بشود به دلیل انکار کرد و در واقع برای رد دلایل منکرین است برای رد رد است نه محض اثبات.
اگر درست توجه کرده باشید همه ی این دلایل دلایل الزامی است به همین جهت ایمان نمی آورد ایمان را صرف توجه قلب و بصیرت فواد باید حاصل بکند. دلایلی که برای اثبات خدا و برای رد رد خدا آورده می شود یک نوع آماده کردن زمینه ی دل برای پذیرفتن خدا است.
ایشان دو مثال می آورند برای اثبات الوهیت :وقتی که می گوئیم هر معلولی علتی دارد ، هر حادثی مبدایی دارد، بنابراین عالم هستی هم که حادث است و معلول است بنابراین لازم است امر قدیمی مقدم بر آن باشد تا این حدوث معنا پیدا کند
نتیجه گرفتن خدا به عنوان کمالی که از نقص حاصل می شود به این معنا که چون همه جا می نگریم و میبینیم نقص می بینیم در عالم و همه چیز را در عین نقص پیدا می کنیم و از طرف دیگر نقص امر عدمی است بنابراین تصور آن جز در تصور کمال معنا ندارد و بنابراین اگر احساس می کنیم که همه چیز و همه جا ناقص است خود به خود قبول کرده ایم که کمالی وجود دارد که این نقص با توجه به آن و با نسبت به آن بتواند معنا پیدا بکند. بنابراین چون نقص امر عدمی است نمی تواند به عنوان نتیجه ای طالی مقدمه ی دیگر به حساب بیاد .انکار خدا برای ما الزام آور نیست و نه تنها الزام آور نیست بلکه امکان ندارد زیرا که اصل اثبات نمی شود ولی بدیهی گرفته می شود.9
به نظر دکتر داوودی در هیچ زمانی و هیچ کس تا حالا نتوانسته است و از این به بعد هم نخواهد توانست که بتواند خدا را انکار کند البته ممکن است عجیب بیاید زیرا که خودمان در شروع بحث سخنمان را با همین منکرین آغاز کردیم که اینان خدا را انکار کردند و توضیح هم دادیم چرا و چگونه این کار را می کنند. اما بر می گردیم به همان سخن و می گوئیم اشتباه می کنند یعنی امر به خودشان مشتبه شده است خیال می کنند که خدا را انکار می کنند و اگر به کنه حرفشان برسیم میبینیم که نمی توانند از خدا دست بردارند چیزی را انکار می کنند که خدا را نمی توانند او بدانند و در عوض به نام دیگری به رسم دیگری خدا را می پذیرند.یعنی تصورشان از خدا با تصوری که در عرف هست متفاوت است به همین جهت نام آنرا هم خدا نمی گذارند برای اینکه خیال می کنند خدا باید همان باشد که مردم تصور می کنند یا تصور کرده اند تا حالا و حال آنکه اصل همین مطلب درست نیست از ابتدا اولیاء ادیان تصدیق کرده اند که هیچ دو نفری در عالم وجود ندارد که خدایشان یکی باشد یعنی هر کسی خدا را به نحوی تصور می کند به صورتی می تواند بفهمد و بپذیرد و به همان صورتی که فهمیده است و پذیرفته است از او قبول است "به تعداد کسانی که وجود دارند به همان اندازه راه به سوی خدا وجود دارد " در یکی از روایات آمده بود که اگر بنا بود مورچه خدای خودش را مجسم بکند خدای او به صورت یک مورچه ی درشت بالداری که دو تا شاخ هم بالا سرشان دارند مجسم میشد برای اینکه نمی توانستند از حدود ادراک خودشان خارج شوند.
بنابراین هر شخصی خدای خودشان را دارد منتها دارد یعنی نمی تواند نداشته باشد برای اینکه اصولاً خدا قابل صرف نظر نیست و نمی شود او را کنار گذاشت یعنی انسان نمی تواند این کار را بکند ، چرا نمی تواند این کار را بکند چون انسان اقتضای زندگی او اقتضای حیات خاص زندگی او این است که متوجه به سمتی باشد ، فکر او، حیات او ، عقل او و هرچیزی که به او ربط دارد هرگز توقف نپذیرد ، هرگز ساکن نشود ، هرگز جامع نمی شود.
معنی انسان بودن در همین سیلان است در همین است که مدام جاری باشد و به همین است که انسان نمی تواند بگوید که یافتم و به دست آوردم زیرا وقتی بگوید این حرف را دیگر انسانی در میان نیست. انسان چیزی یا کسی است که در زندگی او رازی دارد که نمی تواند هیچ وقت به آن برسد و این همان مفهوم انسانی بودن را تدائی می کندبه همین سبب است که توجه به مجهول مطلق و مطلوب مطلق، امری که در لایتناها است ولی با وجود این خواسته می شود امری که غایت اعمال است ولی هرگز به دست نمی آید چون اگر بدست آمد دیگر غایت نیست و دیگر در دست ما است قابل صرف نظر نیست و اگر دقت بکنیم خدا را به همین منظور می شناسیم مجهول مطلق، غایت مطلوب ، کمال مطلوب، که در همان حال که مجهول است در همان حال معلوم است، و دکتر برای توضیح این جمله به جمله ای افلاطون اشاره می کند افلاطون می گوید: ما اگر چیزی را بشناسیم به دنبال آن رفتن برای ما معنایی ندارد چون می شناسیم بنابراین به دنبال چی می خواهیم برویم، اما اگر نمی شناسیم باز نیز به دنبال آن رفتن برای ما معنایی ندارد برای اینکه به دنبال چی می خواهیم برویم وقتی چیزی را نمی شناسیم چگونه به دنبال آن می گردیم.
بنابراین همان طور که ملاحظه می کنید وقتی دنبال چیزی میگردیم ، آن چیز هم برای ما معلوم است و هم برای ما مجهول است.
این معلوم که در عین حال مجهول است و این مجهول که نمی توانیم از آن صرف نظر بکنیم به این معنا که اگر بگوئیم که مجهول است بزار باشد همان موقع ما خودمان را از انسانیت پائین آوردیم و به حیوانیت می رسیم پس بنابراین نمی توانیم این کار را بکنیم و اگر توجه به این کرده که مجهولی دارد باید توجه به آن مجهول نیز بکند دنبال آن مجهول باید برود، بنابراین انسان وقتی می تواند از خدا صرف نظر بکند که بتواند مجهول را به کنار بگذارد بتواند چیزی را به عنوان غایت امال و اعمال برای خود تلقی نکند.10

در قسمت اول و دوم نطق بیشتر از لحاظ کارکردی به خدا نگاه شده است و بیشتر مسئله بر سر منکرین خدا است که چرا نمی پرستند که دلایلی که دکتر در اینجا می آورند بیشتر برای عوام مردم است که به این دلیل نمی پرستند و خدایی که به آنها شناسانده اند غلط است. حال آنکه آیا کسی خدا را شناخته است که بخواهد به کس دیگر آن را بیاموزد؟ البته این نظریه ی خود ایشان است که در ادامه ی نطق آمده است که کسی نمی تواند خدا بشناسد .پس کسانی که سعی کرده اند که خدا را بشناسانند کار بی موردی کرده اند زیرا که قابل شناختن نیست چه برسد به این که این شناسایی را منتقل بکنیم. در قسمت دوم نطق به نحوی مسئله ی کارکرد گرایی دین که در آن خدایی وجود دارد که باعث می شود که به خاطر او کسانی از اعمال شر خودشان دست بردارند مطرح شده است که ایشان می گویند کسانی به اصطلاح خشیت الله دارند و کسانی ندارند و آن کسانی که ندارند و در واقع تنها خدا را قبول دارند ولی اعمال شر انجام می دهند سبب می شوند که عده ای از (ساده لوحان) از مردم به خاطر عمل آنها دست از خدا (که بهتر بودن می گفتند دین) بردارند. این مردم که مورد نظر دکتر هستند باز نیز از عوام هستند زیرا که چشمشان به کار دیگران هستند و تنها نتیجه ی کاری را میبینند که اصلاً ربطی به آن ندارد. البته من فکر می کنم که دو گروهی که دکتر داوودی تقسیم کرده اند هر دو بر باطل هستند زیرا که هیچ کدامشان به خاطر نفس عمل خیر کاری را انجام نمی دهند و همچنین گروه اول کار شر را به خاطر این انجام نمی دهند که آن کار شر است و بد است و مورد پسند نیست بلکه به خاطر ترسی که از خدا دارند این کار را می کنند ولی خوبی این گروه(گروه اول) از گروه دوم این است که حداقل ترس از خدا باعث شده است که اینان دست از کار شر خود بردارند ولی در گروه دوم این اتفاق نیفتاده است. و مسئله ی دیگر که در قسمت دوم مطرح است این است که فرض اینکه خداشناسان عمل خیرشان را به خاطر خدا انجام می دهند پس در نتیجه حتماً چیزی هست که آنها از او می ترسند یا به خاطر او آن کار را می کنند یا نمی کنند ، فرضی باطل است. (ارجاع داده می شود به نقد کانت از وجود)
ولی در قسمت سوم نطق مسئله ای مطرح میشود که جای بحث درآن زیاد است و آن این است که عده ای از منکرین می خواهند خدا را مثل اشیائی که میبینند و می شناسند چه مادی و چه معنوی ادراک کنند و همان طور که عقل آنها اشیاء را می شناسند ادراک کنند ایشان می گویند که این عمل غیر ممکن و خلاف منطق است و دلایلی را می آورند که در متن موجود است. اما سوالی که بنده دارم این است که برای شناسایی هر چیزی اول باید بدانیم که وجودیت دارد یا که خیر، یعنی شناسایی بعد از این است که وجودیت آنرا اثبات کنیم، ما اگر ندانیم که چیزی به نام باطری وجود دارد چگونه دست به شناسایی آن بزنیم، باید اول بدانیم که چنین چیزی وجود دارد بعد گوئیم که حال دست به شناسایی آن بزنیم. البته دکتر در ادامه ی سخن صفاتی را بیان می کنند که آن صفات را به چیزی به اسم خدا نسبت می دهند فی المثل امر لایتناها، عمر غیر محدود، امر مطلق، و چنین صفاتی که حداقل بنده نمی دانم که این شناسایی از خدا چگونه حاصل شده و برای ایشان چگونه به اثبات رسیده است. در اینکه میزان فهم بشر حدی دارد و نسبی هست شکی نیست (در کتاب نقد عقل محض کانت به دلیل عقلی ثابت شده است) ولی اینکه آیا این صفات که به خدا داده شده است، نیز حقیقی است در آن شک است. مگر اینکه ما در تعریف خدا بگوئیم که خداوند همان چیز هایی است که ما نمیشناسیم و یا قادر به شناخت آن نیستیم،پس اگر این نتیجه را بگیریم می توانیم بگوئیم که خداوند هر آنچه که ما می فهمیم هم حداقل نیست، پس خداوند همان چیزی است که ما نمی فهمیم و حال شک این است که آیا چیزی وجود دارد که عقل آدمی نفهمد (مثل مابعدالطبیعه) یا اینکه مثل چیز های دیگری مثل جن و پری تنها تصور و خیال است یعنی ما خیال می کنیم که چیزی به اسم خدا وجود دارد یا شاید هم دوست داریم که چنین چیزی برای ما وجود داشته باشد ولی اینکه آیا حقیقتاً وجود دارد جای تردید است.
در قسمت چهارم و پنجم اشاره ای به مکتب امانیسم و راسیونالیسم دارد و در باره ی میزان فهم بشر سخن می گویند که در کجا می تواند حکم به شناسایی و وجودیت بزند.
ایشان معتقدند که خدا با باید احساس کرد نه اثبات ، ایشان می گویند که اگر کسی خدا را احساس نکند نمی تواند اثبات هم بکند به همان دلیلی که کانت برای شناخت مابعدالطبیعه می آورد ولی نمی گویند که آن کسانی که نمی توانتد احساس کنند چه کنند. آیا فقط خدا برای کسانی که وجود دارد که احساس می کنند ؟ این جای تردید است
ایشان بعد از اینکه می گویند خدا را احساس کردید روشی را نشان می دهند که به هستی شناسی برسیم و آن این است که ابتدا خدا را احساس کنید و با توجه به چنین اصل اصیلی بقیه ی چیز ها را تاسیس کرد، ولی برای من سوال این است که درست است که به این وجه ما به یک هستی شناسی می رسیم ولی این هستی شناسی ما که پیش بر چیزی ریخته شده است که وجودیت در هاله ی ابهام است چگونه می تواند درست باشد، ما هستی شناسی داریم که همه چیز در نهایت معلول علتی است که ما نمی دانیم آن علت (اصیل؟) اصل وجود دارد یا خیر.
در قسمت هشتم از سخنانشان ایشان به علومی چون ریاضیات و یا منطق اشاره می کنند که حتی در این ها هم یک سری مسائل را بدیهی می گیرند ولی خودشان توجه به فقطی که خودشان نی آورند نمی کنند ایشان می گویند که این بدیهیات اصل گرفته می شوند ولی قبل از اصل گرفته شدن ( کافی است که به آنها توجه کنیم و تصدیق کنیم) پس با اینکه اینها بدیهی هستند ولی قبل از اینکه بدیهی گرفته شوند باید به آنها توجه کرد و این توجه درست است که استدلال قبلی ماقبلش نیست ولی خودش دلیل خودش است زیرا که منطقی است. جمع دو نقیض از لحاظ عقلانی غیر ممکن است یعنی این توجه باید به چیزی متوجه باشد که هست .
در قسمت نهم از نطق ایشان تعریفی را ارائه می دهند از خدا به عنوان اصل واحد همه ی اشیاء و امور عالم که همه چیز به او تاسیس می شود بدون آنکه خود آنرا بشود بر چیزی تاسیس کرد.
اگر این تعریف را ما به عنوان تعریفی از خدا بپذیریم، برداشت من از این جمله این است که خداوند طبق این تعریف پایه ای است سطحی است که در آن عالم در آن تاسیس شده است یعنی همانند زمین زراعی می ماند که محصولات در آن به وجود می آیند و رشد می کنند . یعنی خداوند یک فضای نا متناهی است که همه چیز را در خود جا داده است در وافع تمام مکان ها است، درون مایه ی تمام چیز ها است. حتی می شود گفت آن روحی که در همه چیز وجود دارد آن قسمتی از خدا است. که شاید اگر بخواهیم بیشتر پیش برویم در این جمله به وحدت وجود هم برسیم ، به وحدت در کثرت هم برسیم ، همه چیز در واقع خدا است و همه چیز واحد است ولی ما آنرا به صورت کثرت و چیز های دیگر میبینیم. اگر این گونه از این جمله برداشت کنیم البته قبولش برای عقل تناقصی ندارد، و حتی وجوش لازم هم برای عقل باشد، ولی اگر ما چنین چیزی را چنین فضای لایتناهی را خدا بنامیم، کمی از آن تعریفی که دین به ما ارائه داده است آیا دور نخواهیم شد؟
بعد از این تعریف باز ایشان توجه را به دل و قلب جلب می کنند که باید خدا را با بصیرت فواد شناخت و نه استدلال .
در ادامه ی بحث اشاره به عالم حادث می کنند ایشان که باید این حادث از امر قدیم تری به وجود آمده باشد. چند سوال به نظر من می آید اول آنکه می توان به نظریه انفجار بزرگ آیا نمی شود این قضیه را رفع و رجوع کرد؟(همان طور که می دانید نظریه ی هابرمارس قوی ترین نظریه ی موجود درباره ی پیدایش عالم است) نظریه ثانی نظریه ای است که ارسطو به آن معتقد بود که عالم ازلی است و حضرت عبدالبهاء نیز وقتی می فرمایند (انسان از اول لا اول بوده است) احتمالاً منظورشان همین ازلی بودن عالم بوده است و البته این سوال در صورتی مطرح می شود که دکتر داوودی را بر حوضه ی دیانت بهایی نشانده باشیم و گر نه ایشان حتماً می دانستند که عمر زمین چهار میلیارد و هفتصد هزار سال است و تاریخ قبل از آن نیز متصور است.
درباره ی نظریه ی کمالی که از نقص مستفاد می شود که دکتر داوودی به نحوی اشاره به نظریه ی آنسلم است که نقد های (آکوئینی، هیوم، کانت) وجود دارد که نیاز به بازگو نیست.
در قسمت دهم و آخر صحبت هایشان دکتر داوودی میفرمایند که هیچکس تا به حال خدا را انکار نکرده است و اگر هم کرده است چیزی را انکار کرده است که آن چیز خدا نبوده است که به هر حال تنها نظر ایشان است و دلیل مستدلی برای آن نیاورده اند ایشان باز نیز اشاره به چیزی می کنند که در درون انسان می گذرد و معتقدند به طور ذاتی انسان انسان توجه به خدا دارند. البته این نظریه درست است که هر شخصی به هنگام مشکلات یاد خدا می افتد و این تبیین علمی دارد و آن این است که انسان در هنگام مشکلات حتماً می خواهد چیزی وجود داشته باشد که کمکش کند وقتی که شخصی در دریا افتاده است و می داند که غرق می شود که دوست دارد که کسی کمکش کند و وقتی که دید انسانی آنجا نیست تخیل می کند، دوست دارد که چیزی باشد که به او کمک کند پس می گوید خدایا کمکم کن. ولی چیزی که هست این است که آیا این خواهش پاسخ مطلقی دارد یا که خیر؟ حتی اگر پاسخ مثبت هم باشد (که هیچ وقت نیست) باز نیز دلیل دارد و آن، اعتماد به نفسی است که شخص هنگام صحبت با چیزی به نام خدا می کند که بدست می آورد که مثال آن نیز زیاد است که می شود نمونه ی آنرا در اطراف خودمان ببینیم. یک محصل سال ها کلاس کنکور می رود چه شبها که نخوابیده است و درس خوانده است ولی بعد از قبولی می گوید که من هیچ کاری نکرده ام خدا کمکم کرد یا خاص خدا بود و مثال های دیگری که می شود در این زمینه زد. البته این توهم که خدا کمک می کند و به اسطلاح تائید می رساند بسیار خوب است زیرا که اولاً سبب اعتماد به نفس و روحیه مضائف می شود دوم که اگر هم شکست خورد آن فرد، می گوید حتماً حکمتی در کار بوده است خاص خداونگار بوده است. در اینجا فقط ما به کار کرد گرایی اسم خدا می رسیم که البته در حین اینکه خوب است از همان جا که آدمیان فکر می کنند که آن واقعی است بد است. در هر حال تامل و تفکر در مورد خداوند و تلاش بشر در مورد آن هم چنان ادامه دارد. و در انتها سخنی از بوبر می آورم که لب مطلب دکتر داوودی است او می گفت: خدا از لحاظ منطقی وجود ندارد ولی من احساسش می کنم

No comments:

Post a Comment