Google Website Translator Gadget

4.24.2011

چیست آنچه فلسفه میخوانندش

چیست آنچه فلسفه میخوانندش

هدف از این نوشتار روشن شدن معنی فلسفه(1) و علم(2) و فرق عمده ی بین فلسفه و علم به معنی خواص آن است و اینکه چگونه بین این دو میشود تمییز قائل شد.
در ابتدا لازم است که تعریف دقیقی از لفظ فلسفه و علم داشته باشیم پس نوشتار را با طرح این پرسش شروع میکنیم.
فلسفه چیست؟
پرسش به این سوال ازنظر بنده بستگی به پرسنده ی سوال دارد یعنی اینکه آن فرد در چه سطحی میخواهد به پاسخ این سوال برسد، گاهی شخص در حال مطالعه ی یک کتاب و به لغت فلسفه برخورد میکند و میپرسد فلسفه چیست ؟ برای این پرسنده این جواب فکر میکنم که صحیح باشد: در زمان سقراط(قرن پنجم قبل از میلاد) افرادی بودند که آنها را سوفیست(3)( به لفظ یونانی به معنی دانشمند ) میخواندنشان که از مشاهیر آنها میتوان از آناکساگوراس، پروتاگوراس، گرگیاس،هیپیاس و اپیمنیدس نام برد که آنها در یونان باستان به شغل معلمی و آموزش فن سخن و جدل معروف بودند و بنا به دلایلی که در اینجا از آن گذر میکنیم سقراط حاضر نبود که به او نیز سوفیست بگویند و برای خود لفظ (فیلو سوفیا) را انتخاب کرد که فیلو در لغت به معنی دوستدار و سوفیا به معنی دانش است که در نهایت گذاره ی دوستار دانش را به ما میدهد، که کلمه ی فلسفه و فیلسوف از مشتق های آن است.دومین نوع پرسش از چیستی فلسفه را کسی میکند که آشنایی بر فلسفه داشته باشد ولی باز هم برایش این سوال مطرح است که میتوان آنرا اینگونه پاسخ داد که : فلسفه از اقسام علم به معنی گسترده ی کلمه است و نوعی تفکر و تفحص در عالم هستی و همینطور فاعل شناسا ( خود متفکر یعنی انسان ) میباشد، اما این تلاش برای آگاهی تنها از طریق حس و تجربه به حساب نمیاید و بدین معنا فرق عمده ای با علم به معنی خاص آن (پوزیتیویسم) دارد.البته باید خاطر نشان کرد که در زمانهای دور این واژه ( فلسفه ) مترادف با علم شمرده میشد شخصی بمانند نیوتون، کپلر، گالیله و کپرنیک تلاشهای خود را در حوضه ی (فلسفه طبیعی) میدانستند و حتی از آلات اخترشناسی بمانند تلسکوپ به عنوان آلات فلسفی نام برده میشد ! و البته این مطلب بخاطر تقسیم بندی است که نزد مشائیان ( معتقدین به فلسفه ارسطو ) صورت گرفته بود زیرا که آنها فلسفه را دو قسمت دانسته و از آنها به نامهای حکمت نظری و حکمت عملی یاد میکردند که هر کدام از این دو تقسیم بندی هایی داشت که به شرح زیل است.
حکمت نظری: 1- فلسفه طبیعی 2- فلسفه ریاضی 3- فلسفه متافیزیکی
حکمت عملی:1- اخلاق 2- تدبیر منزل 3- سیاست مدن ( کشور داری )
پس بدین معنا فلسفه به معنی تمام آگاهی های بشر است و تمام علوم از زیر مجموعه های این دانش هستند. اما به مرور زمان علوم به علت گسترده شدن و حجم زیاد اطلاعات صورتی مستقل به خود گرفتند که از اولین علومی که مستقل شد میتوان از علم طب نام برد که البته میدانیم فی المثل شخصی مثل امپدکلس را ما به عنوان فیلسوف میشناسیم اما کاوشهای او در موارد زیادی به علم پزشکی بر میگردد، علم ریاضی و اختر شناسی را نیز میتوان از علوم بعدی دانست که استقلال پیدا کرده اند که در دو قرن اخرین سیاست ، روانشناسی و جامعه شناسی را میتوان از آخرین علومی دانست که از فلسفه به معنی خاص آن جدا شده و صورتی مستقل گرفته اند و فلسفه را میتوان به معنی خاص آن میتوان تفحصی در مبانی متافیزیک و معنا بخشی به دیگر علوم دانست برای اینکه مفهوم مشخص شود مثالی میزنم. امروزه ما، علم تاریخ، علم سیاست، علم زبان، علم الهیات و ... داریم مثلاً علم تاریخ میتواند به کشف دوره ای تاریخ همت بگمارد و آن را از هر زاویه ای محل کنکاش قرار دهد اما نمیتواند به کشف ماهیت تاریخ نائل شود. در علم تاریخ نمیتوان به این درک رسید که خود تاریخ، ذات آن چیست. یک ریاضیدان نیز هرگز نمیتواند از طریق ریاضیات، به واسطه ی دانش خود ، با فرمول های ریاضی نشان دهد که ریاضیات ذاتاً چیست و برای همین است که هایدگر در بیانی موجز مینویسد که "علم نمی اندیشد" یعنی علم تفکر ندارد چون حقیقت، آن است که علم به خود، به ذات خود، نمیاندیشد. چون علم نمیتواند به خود بیندیشد و در خود بازتابد ما را با امر تفکر برانگیز مواجه کرده است و به سوی دیگری پرتاب کرده است سویی که دیگر سوی علم نیست بلکه سمت تفکر است. او توضیح میدهد که یکی از عالی ترین اصول علم آن است که به موضوع خود از هر زاویه ای ، و حتی از همه ی جوانب میتوانیم بنگریم و نه بیشتر. و در نهایت مینویسد " تاریخ، هنر، شعر، زیان، طبیعت، انسان و خدا دور از دسترس این علوم است. به هر روی، علوم یکسره مبتلا به هجو خواهند شد اگر که در این ساحت ها کار نکنند". و اینجاست که تکلیف خطیر فلسفه همانطور که عرض کردم معنا بخشی به علوم است و البته تفکر و تفحص در مورد مسائلی که دور از دسترس علم است که آن متافیزیک یا مابعدالطبیعه است که در مورد اول میتوان از فلسفه ی علم، فلسفه ی تاریخ، فلسفه سیاست، فلسفه اخلاقیات ، فلسفه دین و ... نام برد، و در مورد دوم که فلسفه را بدان معنی عرض کردم که تفکر در امور متافیزیک است باید تعریفی از متافیزیک داد. پس این سوال را طرح میکنیم که متافیزیک چیست ؟
متافیزیک(4) به معنایی یعنی هستی شناسی ! متافیزیک، نه انسان شناسی است، نه جانورشناسی است، نه گیاه شناسی، نه خداشناسی و نه ... متافیزیک نگرشی است به هستی، وقتی هنوز در قالبی ریخته نشده است. دکتر سروش مثال خوبی میزند وی مینویسد: جانورشناسی ،معرفتی است متعلق به جانوران هستی های حاندار هرچه بیرون از جانداران بماند از جانور شناسی هم بیرون خواهد ماند و این در مورد هر معرفت دیگر هم صادق است. هیچ کدام از علوم، به خود (( بودن)) نمیپردازد، بلکه با (( هستی های خاص و قالب گرفته )) سروکار دارند. وقتی (( وجود))، جامه ی ((گیاه)) بپوشد، گیاه شناس به سراغش خواهد رفت. وقتی هستی جامه ی (( بلور)) بر تن کند، بلور شناس به او خواهد پرداخت اما وقتی هنوز هستی حامه ای بر تن ندارد و عریان و بی رنگ، آزاد از هر قالب و تعینی، تحقق و تجلی پیدا کند، چه کسی از آن خبر خواهد گرفت و چه کسی از آن سخن خواهد گفت؟ متافیزیسین یا فیلسوف مابعدالطبیعه. وی در ادامه مینویسد: مابعدالطبیعه معرفت است نه جهان. منظور از واژه ی مابعدالطبیعه، جهانی برتر از طبیعت و یا ماورا طبیعت نیست. مابعدالطبیعه دانشی است که از منظری بلند، مجموع هستی را نظاره میکند و در این نظاره، پستی ها و بلندی هایی را میبیند و میشناساند و قله و دامنه ی هستی، و روابط و احکام آنها را توصیف میکند.
دانش مابعدالطبیعه ، به طور یکسان، هم به موجودات محسوس و طبیعی تعلق میگیرد، هم به موجودات نا محسوس و ماورا طبیعی ( مثل خدا یا مسئله ی وحی و ... ). مابعدالطبیعه منحصراً دانش شناخت موجودات مابعدالطبیعی نیست. بلکه از آن نظر که به مجموعه ی هستی تعلق دارد و احکام وجود را بازشناسی میکند، هر جا پای هستی باز شود و وجود هر جامعه و قالبی به خود برگیرد، و به هر صورتی تجلی کند (خالق یا مخلوق، علت یا معلول، طبیعی یا ماورا طبیعی، حادث یا قدیم، جبر یا اختیار، انسان یا جماد، زمان، مکان، بسیط، مرکب، بالقوه، بالفعل، ثابت، متغیر... ) مابعدالطبیعه را در آنجا سخنی و حکمی هست.
اما با تمام این اوصاف باز ما به پرسش چیستی فلسفه بر میخوریم اینبار به وسیله ی خود فلاسفه ، یعنی اینبار خود فیلسوف میپرسد که فلسفه چیست و در تکاپوی جواب آن بر میاید. به‌ نظر افلاطون‌ فلسفه‌ سير از عالم‌ شهادت‌ (محسوس‌) به‌ عالم‌ غيب‌ (مُثُل‌) و ديدار معقولات‌ است‌ و كانت‌ مابعدالطبيعه‌ (به‌ معني‌ فلسفه‌) را تدوين‌ مرتب‌ و منظم‌ تمام‌ آن‌ چيزهايي‌ مي‌داند كه‌ ما به‌ وسيله‌ي‌ عقل‌ محض‌ و بدون‌ مدخليت‌ تجربه‌ دارا هستيم‌. مطابق‌ تعريف‌ كانت‌، وجود كه‌ به‌ اصطلاح‌ كانت‌ از مقولات‌ فاهمه‌ و به‌ تعبير فلاسفه‌ از معقولات‌ ثانيه‌ است‌، موضوع‌ فلسفه‌ نيست‌ بلكه‌ در زمره‌ي‌ مسائل‌ است‌ و فلسفه‌ محدود به‌ مبحث‌ شناسايي‌ و تحقيق‌ انتقادي‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌شود. پيداست‌ كه‌ تعريف‌ افلاطون‌ با آنچه‌ كانت‌ در باب‌ ماهيت‌ فلسفه‌ گفته‌ است‌ تفاوت‌ دارد. اكنون‌ اگر به‌ تعريفي‌ كه‌ برگسون‌ كرده‌ است‌ توجه‌ كنيم‌، مي‌بينيم‌ كه‌ تعريف‌ او با آنچه‌ از افلاطون‌ و كانت‌ نقل‌ شده‌ و از تعريف‌ تمام‌ فلاسفه‌، ممتاز است‌. برگسوان‌ فلسفه‌ را به‌ عنوان‌ شهود وجداني‌ زماني‌ كيفي‌ (به‌ معني‌ دهر و ديرند) تلقي‌ مي‌كند كه‌ مخصوص‌ فلسفه‌ي‌ اوست‌. اين‌ اختلاف‌ مخصوصاً در عصر ما دستاويز مخالفت‌ با فلسفه‌ و نفي‌ و انكار آن‌ شده‌ است‌.

مخالفان‌ و منكران‌ فلسفه‌ مي‌گويند در حالي‌ كه‌ هر فيلسوفي‌ طرح‌ نو درانداخته‌ و آراي‌ اسلاف‌ خود را نقض‌ كرده‌ و در هيچ‌ موردي‌ فلاسفه‌ به‌ اتفاق‌ رأي‌ و نظر نرسيده‌اند از كجا مي‌توان‌ دانست‌ كه‌ كدام‌ رأي‌ درست‌ است‌ و كدام‌يك‌ درست‌ نيست‌، و شايد كه‌ همه‌ برخطا باشند و سخنانشان‌ پايه‌ و اساس‌ نداشته‌ باشد. اين‌ اشكال‌ در حد خود اهميت‌ ندارد اما از آن‌ جهت‌ كه‌ با وضع‌ تفكر عصر حاضر ارتباط‌ دارد بايد به‌ آن‌ توجه‌ كرد، به‌ خصوص‌ كه‌ مدعي‌ چيزي‌ را در برابر فلسفه‌ قرار نداده‌ و وجود فلسفه‌ها را دليل‌ شكست‌ فلسفه‌ قلمداد كرده‌ است‌. اينكه‌ آيا فلسفه‌ شكست‌ را در درون‌ و باطن‌ خود دارد يا نه‌
پاسخي‌ كه‌ به‌ اين‌ پرسش‌ داده‌ مي‌شود تابع‌ رأي‌ و نظر پاسخ‌ دهنده‌ نسبت‌ به‌ فلسفه‌ است‌. اگر پاسخ‌ دهنده‌ در مرتبه‌ي‌ حس‌ و خيال‌ و وهم‌ مانده‌ و فلسفه‌ را مجموعه‌ي‌ سخناني‌ مي‌داند كه‌ هر فيلسوف‌ به‌ مقتضاي‌ فهم‌ و ذوق‌ خود گفته‌ است‌ و اختلاف‌ آراي‌ فلاسفه‌ را حجت‌ موجه‌ بي‌اعتباري‌ فلسفه‌ مي‌انگارد، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ احكام‌ و قواعد فلسفه‌ را با قوانين‌ علم‌ جديد كه‌ مي‌تواند مورد قبول‌ و تصديق‌ همگان‌ قرار گيرد قياس‌ مي‌كند و هر قاعده‌ و حكمي‌ را كه‌ واجد اين‌ خصوصيت‌ نباشد در مرتبه‌ي‌ پايين‌تر نسبت‌ به‌ احكام‌ و قوانين‌ علمي‌ قرار مي‌دهد، به‌ اين‌ اعتبار فلسفه‌ اگر بي‌معناي‌ صرف‌ نباشد و بتوان‌ به‌ آن‌ اطلاق‌ شناسايي‌ كرد، نسبت‌ به‌ علم‌ به‌ معني‌ جديد ناتمام‌ و ناقص‌ است‌.

سخنی با پوزیتویست ها )مکتب اصالت تحصل)

اتباع‌ اگوست‌ كنت‌ شناسايي‌ را به‌ دو نوع‌ سطحي‌ و علمي‌ تقسيم‌ مي‌كنند. فلسفه‌ و ديانت‌ و هنر را با علم‌ و شناسايي‌ علمي‌ به‌ معني‌ جديد لفظ‌ نمي‌توان‌ اشتباه‌ كرد. پس‌ آيا بايد هر چه‌ غير از شناسايي‌ علمي‌ است‌ در ذيل‌ عنوان‌ شناسايي‌ سطحي‌ قرار گيرد؟ اوگوست‌ كنت‌ و اتباع‌ او طرح‌ چنين‌ پرسشي‌ نمي‌كنند. اما اگر قرار باشد كه‌ به‌ آن‌ پاسخ‌ بدهند، مي‌گويند فلسفه‌ نه‌ در گذشته‌ و نه‌ درحال‌ حاضر شناسايي‌ سطحي‌ نبوده‌ و نيست‌، منتهي‌ فلسفه‌ي‌ گذشته‌ صورت‌ تمدن‌ گذشته‌ بوده‌ و در دوره‌ي‌ تحصلي‌ هيچ‌ شأن‌ و مقامي‌ ندارد و اگر هم‌ بقايايي‌ از آثار آن‌ مانده‌ است‌ بايد از بين‌ برود. فلسفه‌ي‌ كنوني‌ گرچه‌ عين‌ علم‌ تحصلي‌ نيست‌ ولي‌ آن‌ را سطحي‌ نبايد دانست‌ زيرا فلسفه‌ شامل‌ كلي‌ترين‌ قواعد و قوانين‌ موجودات‌ و اصول‌ و مبادي‌ علوم‌ و روش‌ پژوهش‌ علمي‌ است‌. در واقع‌ شأن‌ فلسفه‌ در نسبتي‌ كه‌ با علم‌ دارد معين‌ مي‌شود. فلسفه‌ي‌ تحصلي‌ ره‌آموز علم‌ است‌. نقص‌ فلسفه‌ي‌ گذشته‌ اين‌ بود كه‌ علل‌ پديدارها را امري‌ وراي‌ پديدار مي‌دانست‌ و حال‌ آنكه‌ بر طبق‌ فلسفه‌ي‌ تحصلي‌ علت‌ هر پديدار، پديداري‌ است‌ از سنخ‌ پديدار معلول‌. فلاسفه‌ي‌ گذشته‌ اين‌ نكته‌ را نمي‌دانستند و نمي‌توانستند كه‌ بدانند تا اينكه‌ به‌ تدريج‌ كه‌ علم‌ تحصلي‌ به‌ وجود آمد دوره‌ي‌ مابعدالطبيعه‌ هم‌ به‌ سر رسيد. اوگوست‌ كنت‌ و اتباع‌ او به‌ كساني‌ كه‌ مي‌گويند پس‌ از جدا شدن‌ علوم‌ از فلسفه‌ و تقسيم‌ فلسفه‌ به‌ علوم‌، چيزي‌ به‌ نام‌ فلسفه‌ باقي‌ نمي‌ماند، پاسخ‌ مي‌دهند كه‌ آثار افلاطون‌ و مابعدالطبيعه‌ي‌ ارسطو و آثار حكماي‌ قرون‌ وسطي‌ و كتب‌ دكارت‌ و لايب‌ نيتس‌ و اسپينوزا و كانت‌ و هگل‌ سطحي‌ نيست‌، اما اين‌ آثار در تاريخ‌ آينده‌ اهميتي‌ ندارد و حتي‌ مانع‌ بسط‌ علم‌ و فلسفه‌ي‌ تحصلي‌ است‌.
با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد، اوگوست‌ كنت‌ منكر فلسفه‌ نيست‌ بلكه‌ با مابعدالطبيعه‌ مخالف‌ است‌ (رد و انكار مابعدالطبيعه‌ در قرون‌ نوزدهم‌ با آغاز آخرين‌ مرحله‌ي‌ آن‌ مناسبت‌ دارد و گرنه‌ فلسفه‌ و مابعدالطبيعه‌ دو چيز نيست‌.) قبلاً گفتيم‌ كه‌ مذهب‌ تحصلي‌ به‌ انكار فلسفه‌ مي‌انجامد. كدام‌يك‌ از اين‌ دو قول‌ را قبول‌ بايد كرد؟ اين‌ دو قول‌ را در حكمي‌ كه‌ به‌ ظاهر عجيب‌ مي‌نمايد جمع‌ مي‌كنيم‌ و مي‌گوييم‌ اوگوست‌ كنت‌ فيلسوفي‌ است‌ كه‌ انكار فلسفه‌ كرده‌ است‌. او از آن‌ جهت‌ فيلسوف‌ است‌ كه‌ به‌ قول‌ خودش‌ بر اثر تفكر طولاني‌ در تنهايي‌، فلسفه‌ي‌ تحصلي‌ را يافته‌ است‌. اما اين‌ فلسفه‌ي‌ تحصلي‌ اصول‌ و مبادي‌ و قواعدي‌ دارد كه‌ اثبات‌ يك‌ ساحتي‌ بودن‌ انسان‌ مي‌كند. البته‌ اوگوست‌ كنت‌ هم‌ وقتي‌ پرسش‌ از انسان‌ و ماسواي‌ انسان‌ مي‌كند در ساحت‌ ديگري‌ غير از ساحت‌ علم‌اليقين‌ و خارج‌ از عقل‌ معاش‌ است‌؛ مع‌ذلك‌ جزء عقل‌ جزوي‌ و عقل‌ معاش‌ و ساحت‌ علم‌اليقين‌ چيزي‌ نمي‌بيند و مرتبه‌اي‌ براي‌ فلسفه‌ قائل‌ نمي‌شود.

اگر پرسش‌ از ماهيت‌ موجودات‌ و علم‌ به‌ اعيان‌ اشياء وجهي‌ نداشته‌ باشد، فلسفه‌ هم‌ بي‌وجه‌ مي‌شود. در چه‌ صورت‌ مي‌توان‌ بحث‌ از ماهيات‌ اشياء را بي‌وجه‌ انگاشت‌ و آيا اِعراض‌ از اين‌ بحث‌ نوعي‌ كمال‌ است‌ و بشر مي‌بايست‌ به‌ مرتبه‌اي‌ از كمال‌ برسد تا علم‌ به‌ اعيان‌ اشياء را بي‌مورد انگارد؟ جواب‌ مي‌دهند كه‌ نفس‌ اعراض‌ از مابعدالطبيعه‌ (چنان‌ كه‌ خواهيم‌ گفت‌ اين‌ اعراض‌ عين‌ اصرار در مابعدالطبيعه‌ است‌) مستلزم‌ طي‌ مراتب‌ كمال‌ نيست‌، بلكه‌ كمال‌ در اين‌ است‌ كه‌ بشر به‌ عجز خود از ادراك‌ ماهيت‌ پي‌ برده‌ و حدود علم‌ خود را دانسته‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، بشر ضعف‌ و قوت‌ خود را نمي‌شناخته‌ و نمي‌دانسته‌ است‌ كه‌ اگر به‌ جاي‌ بحث‌ از اعيان‌، كه‌ در حد او نيست‌، به‌ پژوهش‌ علمي‌ به‌ معني‌ جديد لفظ‌ بپردازد به‌ قدرتي‌ كه‌ شايسته‌ي‌ آن‌ است‌ مي‌رسد و سلطان‌ كائنات‌ مي‌شود. با اينكه‌ هنوز نمي‌دانيم‌ كه‌ بشر به‌ چه‌ معني‌ از ادراك‌ ماهيات‌ عاجز است‌، بايد بپرسم‌ كه‌ آيا پيشرفت‌ و ترقي‌ باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ بشر طريق‌ احراز قدرت‌ را بيابد يا ابتدا در اين‌ طريق‌ وارد شده‌ و پيدايش‌ علم‌ جديد لازمه‌ي‌ طي‌ طريق‌ تقدم‌ و ترقي‌ و تحقق‌ قدرت‌ بوده‌ است‌.
مي‌دانيم‌ كه‌ در ابتداي‌ رنسانس‌، يعني‌ در زماني‌ كه‌ علم‌ تحصلي‌ جديد به‌ وجود نيامده‌ بود، فلاسفه‌ طرح‌ علمي‌ درانداختند كه‌ به‌ مدد آن‌ بتوان‌ امور معاش‌ را اصلاح‌ كرد و بعضي‌ از صاحب‌نظران‌، علمي‌ را كه‌ در رسيدن‌ به‌ اين‌ مقصود مددكار بشر نباشد زايد و بيهوده‌ دانستند. فرانسيس‌ بيكن‌ نمي‌دانست‌ و مدعي‌ نبود كه‌ مي‌داند بشر چه‌ چيزها را مي‌تواند بداند و از دانستن‌ چه‌ اموري‌ عاجز است‌، بلكه‌ مي‌گفت‌ علمي‌ بايد تأسيس‌ كرد كه‌ در بهبود معاش‌ بشر مؤثر باشد... پس‌ روگرداندن‌ از فلسفه‌ مقدم‌ بر طرح‌ مسئله‌ي‌ حدود شناسايي‌ بشر به‌ صورت‌ جديد بوده‌ است‌ نه‌ آنكه‌ بشر ابتدا حدّ خود و شناسايي‌ خود را شناخته‌ و همّ خود را مصروف‌ پژوهش‌ علمي‌ كرده‌ باشد.
از اين‌ مطلب‌ كه‌ بگذريم‌، آيا حقيقتاً آنچه‌ در باب‌ حدود علم‌ گفته‌ مي‌شود حاكي‌ از كمال‌ علمي‌ بشر است‌ و اصولاً فلسفه‌ در طريق‌ كمال‌ سير كرده‌ و في‌المثل‌ فلسفه‌ي‌ جديد را مي‌توان‌ صورت‌ كامل‌ فلسفه‌ي‌ قديم‌ دانست‌؟

ارباب‌ فلسفه‌ي‌ تحصلي‌ نمي‌گويند كه‌ فلسفه‌ در طي‌ تاريخ‌ خود و در دوره‌ي‌ مابعدالطبيعه‌ به‌ كمال‌ رسيده‌ است‌ (و مخصوصاً اوگوست‌ كنت‌ نسبت‌ به‌ دوران‌ متأخر عصر مابعدالطبيعه‌ بسيار بدبين‌ است‌) بلكه‌ ظهور دوره‌ي‌ تحصلي‌ را آغاز مرحله‌اي‌ مي‌دانند كه‌ نسبت‌ به‌ دوره‌ي‌ قبل‌، ترقي‌ و كمال‌ محسوب‌ مي‌شود.
اين‌ حكم‌ را بايد مورد رسيدگي‌ قرار دارد. مي‌گويند مابعدالطبيعه‌ محال‌ است‌ و بشر قبلاً اين‌ معني‌ را نمي‌دانسته‌ و در راه‌ كج‌ مي‌رفته‌ است‌. اكنون‌ كه‌ اين‌ نكته‌ را دانسته‌ است‌ جزء به‌ علم‌ تحصلي‌ و به‌ آنچه‌ لازمه‌ي‌ پيشرفت‌ اين‌ علم‌ است‌، به‌ چيزي‌ نبايد بپردازد. معمولاً در اين‌ مورد به‌ تحقيقات‌ كانت‌ استناد مي‌كنند و در واقع‌ اين‌ فيلسوف‌ آلماني‌ با نقادي‌ در عقل‌ نظري‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ مابعدالطبيعه‌ به‌ معني‌ قديم‌ لفظ‌ غيرممكن‌ است‌؛ اما كانت‌ نگفته‌ بود كه‌ علم‌ جديد بايد جانشين‌ مابعدالطبيعه‌ شود. شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ كانت‌ در پايان‌ قرن‌ هجدهم‌ با تحقيق‌ جدي‌ در ماهيت‌ مابعدالطبيعه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بود كه‌ فلاسفه‌، عقل‌ و فاهمه‌ را با هم‌ اشتباه‌ كرده‌ و به‌ مدد فاهمه‌ خواسته‌اند به‌ اثبات‌ و رد مسائل‌ مابعدالطبيعه‌ بپردازند، و اين‌ غيرممكن‌ است‌. مقصود كانت‌ اين‌ نبود كه‌ علم‌ جديد بايد جانشين‌ مابعدالطبيعه‌ شود و نمي‌گفت‌ كه‌ اين‌ علم‌ به‌ صورت‌ كامل‌ مابعدالطبيعه‌ است‌. شايد كانت‌ اجمالاً حس‌ كرده‌ بود كه‌ تاريخ‌ بسط‌ مابعدالطبيعه‌ به‌ علم‌ تحصلي‌ جديد مي‌رسد اما اين‌ حكم‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ از مابعدالطبيعه‌ بايد اعراض‌ كرد تا راه‌ براي‌ علم‌ جديد گشوده‌ شود.

آيا حقيقتاً علم‌ به‌ اعيان‌ اشياء غيرممكن‌ است‌ و اين‌ معني‌ را متجددان‌ كشف‌ كرده‌اند وبشر از خطا نجات‌ يافته‌ و در راه‌ درست‌ و مستقيم‌ افتاده‌ است‌؟ اين‌ حكم‌ در كجا آمده‌ است‌ و چگونه‌ مي‌توانيم‌ آن‌ را اثبات‌ كنيم‌؟ آيا اين‌ قول‌ به‌ تحولي‌ كه‌ در تاريخ‌ مابعدالطبيعه‌ پيش‌ آمده‌ باز نمي‌گردد؟ اگر عقل‌ و به‌طور كلي‌ وجود بشر در دوره‌ي‌ جديد معني‌ ديگري‌ پيدا نكرده‌ بود آيا امكان‌ داشت‌ كه‌ علم‌ جديد به‌ وجود آيد و به‌ مرحله‌اي‌ از بسط‌ و پيشرفت‌ برسد كه‌ جاي‌ فلسفه‌ را بگيرد؟ نه‌، در دوره‌ي‌ جديد ذات‌ بشر و عقل‌ بشر تغيير كرد و شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ ساحتي‌ از وجود بشر غلبه‌ پيدا كرد كه‌ در دوره‌ي‌ يوناني‌ و در قرون‌ وسطي‌ تحت‌الشعاع‌ ساحت‌ ديگر بود. فلاسفه‌، انسان‌ را حيواني‌ ناطق‌ مي‌دانند اما ارسطو از نطق‌ معنايي‌ مراد مي‌كرد كه‌ متجددان‌ مراد نمي‌كنند. آيا ارسطو اشتباه‌ مي‌كرد و متجددان‌ كشف‌ كردند كه‌ عقل‌ و نطق‌ معناي‌ ديگري‌ دارد؟ تحقيق‌ كانت‌ بسيار جدي‌ است‌ و بايد نظر او را تأييد كرد كه‌ در استدلالهاي‌ فلاسفه‌ عقل‌ و فاهمه‌ با هم‌ خلط‌ شده‌ و اشتباهاتي‌ پيش‌ آمده‌ است‌. مع‌ذلك‌ به‌طور كلي‌ نه‌ يونانيان‌ اشتباه‌ مي‌كردند نه‌ متجددان‌ در راه‌ خطا هستند. بحث‌ از درستي‌ و نادرستي‌ احكام‌ فلسفه‌ در صورتي‌ مورد دارد كه‌ به‌ احكام‌ مطلقاً درست‌ معتقد باشيم‌ و حقيقت‌ را حقيقت‌ حكم‌ بدانيم‌. در اين‌ صورت‌ اگر ارسطو نادرست‌ گفته‌ است‌ ممكن‌ است‌ قول‌ متجددان‌ درست‌ باشد و اگر متجددان‌ درست‌ مي‌گويند حكم‌ ارسطو نادرست‌ است‌. اما هر دو درست‌ مي‌گويند.

اين‌ حكم‌ عجيب‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ دو نظر و رأي‌ مخالف‌ اثبات‌ شود و اي‌ بسا كه‌ متوسل‌ به‌ قاعده‌ي‌ امتناع‌ اجتماع‌ نقيضين‌ شوند. اما در اينجا هيچ‌گونه‌ تناقض‌گويي‌ نيست‌. توضيح‌ مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌ بشر موجود تاريخي‌ است‌ و در هر دوره‌ي‌ تاريخي‌ يكي‌ از ساحات‌ وجود او غلبه‌ دارد و با غلبه‌ي‌ هر ساحتي‌ ماهيت‌ او و نظري‌ كه‌ به‌ موجودات‌ دارد متفاوت‌ مي‌شود. اگر يونانيان‌ به‌ علم‌ جديد و تكنولوژي‌ نرسيده‌اند (كه‌ البته‌ اساس‌ آن‌ را گذاشتند) بدان‌ جهت‌ نبود كه‌ به‌ مرتبه‌ي‌ فهم‌ و عقل‌ متجددان‌ نرسيده‌ بودند و اگر متجددان‌ احياناً فلسفه‌ را غيرممكن‌ مي‌دانند، با نظر تازه‌اي‌ به‌ عالم‌ و آدم‌ و منشأ عالم‌ و آدم‌ نگاه‌ مي‌كنند و از عالم‌ يونانيان‌ و قرون‌ وسطاييان‌ دور شده‌اند، نه‌ اينكه‌ در علم‌ و دانايي‌ و فهم‌ و عقل‌ به‌ كمال‌ رسيده‌ باشند. البته‌ يونانيان‌ با تفكري‌ كه‌ داشتند به‌ علم‌ جديد و تكنولوژي‌ نمي‌رسيدند. اما متجددان‌ هم‌ نمي‌توانند چنان‌ كه‌ بايد با يونانيان‌ هم‌ زبان‌ شوند و عوالم‌ آنان‌ را درك‌ كنند؛ يعني‌ متجددان‌ هم‌ جزء آنچه‌ دارند نمي‌توانند داشته‌ باشند.
برتراندراسل‌ كه‌ فلسفه‌ و علم‌ جديد را در عرض‌ هم‌ قرار مي‌دهد، رأي‌ او مبتني‌ بر اين‌ اساس‌ است‌ كه‌ علم‌ حاصل‌ عقل‌ مشترك‌ و عقل‌ جزوي‌ است‌ و جزء اين‌ عقلي‌ وجود ندارد. راسل‌ فلسفه‌ را به‌ اين‌ معني‌ مقدمه‌ي‌ علم‌ مي‌داند كه‌ بسياري‌ از احكام‌ علمي‌ ابتدا در فلسفه‌ عنوان‌ مي‌شود و حدسهاي‌ فلاسفه‌ ممكن‌ است‌ بر اثر پژوهشهاي‌ اهل‌ علم‌ اثبات‌ يا رد شود. اگر حدسهاي‌ اهل‌ فلسفه‌ اثبات‌ شود، در عداد قوانين‌ علمي‌ درمي‌آيد و اگر معلوم‌ شود كه‌ با احكام‌ و قوانين‌ مسلّم‌ علمي‌ منافات‌ دارد از اعتبار مي‌افتد. بنابراين‌ نظر، فلسفه‌ در حد ذات‌ خود اهميت‌ ندارد و علمي‌ نيست‌ كه‌ موضوع‌ و مسائل‌ خاص‌ خود داشته‌ باشد بلكه‌ نوعي‌ وسعت‌ مشرب‌ و قوت‌ حدس‌ است‌ كه‌ بزرگان‌ اهل‌ علم‌ دارند. پس‌ فلسفه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ به‌ طرح‌ فرضيه‌هاي‌ علمي‌ مدد مي‌رساند مهم‌ است‌. راسل‌ تاريخ‌ علم‌ و فلسفه‌ را هم‌ با اين‌ نظر تفسير مي‌كند و چنان‌ كه‌ قبلاً اشاره‌ كرديم‌، فلسفه‌ را صورت‌ ناقص‌ يا صورت‌ ثابت‌ نشده‌ي‌ علوم‌ مي‌داند و مي‌گويد به‌ تدريج‌ قواعد و احكام‌ علمي‌ از حدود فلسفه‌ خارج‌ شده‌ و عنوان‌ علم‌ پيدا كرده‌ است‌. در اين‌ قول‌، علم‌ جديد و عقل‌ جزوي‌ مطلق‌ انگاشته‌ شده‌ و تمام‌ انواع‌ شناسايي‌ و حتي‌ تفكر با علم‌ تحصلي‌ قياس‌ شده‌ است‌.
مطلب‌ ديگر كه‌ به‌ نحوي‌ مي‌تواند با مطلب‌ بالا ارتباط‌ پيدا كند اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ حاصل‌ اتخاذ طريق‌ نادرست‌ در پژوهش‌ است‌ و از وقتي‌ كه‌ بشر راه‌ درست‌ را بداند به‌ مابعدالطبيعه‌ نيازي‌ ندارد. به‌ اين‌ مطلب‌ در جاي‌ خود خواهيم‌ پرداخت‌. فعلاً اين‌ نكته‌ بايد روشن‌ شود كه‌ آيا فلسفه‌ با چه‌ وضع‌ تاريخي‌ مناسبت‌ دارد. بعضي‌ گفته‌اند كه‌ فلسفه‌ تابع‌ تاريخ‌ علوم‌ است‌ و بسته‌ به‌ اينكه‌ علوم‌ تحصلي‌ در چه‌ مرتبه‌ و مرحله‌اي‌ بوده‌ فلسفه‌هاي‌ متناسب‌ با آن‌ مراتب‌ و مراحل‌ پديد آمده‌ است‌، چنان‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ دكارت‌ مناسب‌ با رياضيات‌ و فيزيك‌ عصر اوست‌ و كانت‌ نظر به‌ فيزيك‌ نيوتن‌ داشته‌ است‌ و فلسفه‌هاي‌ حيوي‌ با بسط‌ علم‌ زيست‌شناسي‌ رونق‌ يافته‌ و در عصر حاضر، با پيشرفت‌ تاريخ‌ و علوم‌ انساني‌، بشر و تاريخ‌ او مدار فلسفه‌ شده‌ است‌.

اين‌ قول‌ در ظاهر متضمن‌ نفي‌ و رد و تحقير فلسفه‌ نيست‌، اما در صورت‌ كلي‌تر آن‌ فلسفه‌ بالصراحه‌ نسبت‌ به‌ امور روزمره‌ و شناسايي‌ مناسبْ با آن‌، امر ثانوي‌ مي‌شود. بر طبق‌ اين‌ نظر، فلسفه‌ در مراحل‌ انحطاط‌ ظاهر مي‌شود و هرگز قومي‌ كه‌ رو به‌ پيشرفت‌ است‌ و عالم‌ و آدم‌ را تغيير مي‌دهد به‌ فلسفه‌ اعتنايي‌ ندارد. مدعيان‌ اين‌ قول‌ شاهد مي‌آورند كه‌ فلسفه‌ يوناني‌ بعد از جنگهاي‌ پلوپونز و در دوران‌ از هم‌ پاشيدن‌ مدينه‌هاي‌ يوناني‌ به‌ وجود آمده‌ و در اسكندريه‌ هم‌ آخرين‌ سعي‌ و جنبش‌ فلسفي‌ و كلامي‌ با انحطاط‌ يونانيت‌ همراه‌ بوده‌ است‌. در روم‌ هم‌ فلسفه‌ در دوران‌ انحطاط‌ جمهوري‌ اهميت‌ يافته‌ است‌ (اين‌ سه‌ مورد را هگل‌ در مقدمه‌ي‌ درسهاي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ ذكر كرده‌ است‌.) و در عصر جديد، بسط‌ فلسفه‌ي‌ فرانسه‌ در قرن‌ هجدهم‌ نشانه‌ي پايان‌ يافتن‌ رژيم‌ قديم‌ است‌. درمورد اوج‌ فلسفه‌ي‌ آلماني‌ از زمان‌ لايب‌ نتيس‌ تا هگل‌ ، ماركس‌ گفته‌ است‌ كه‌ اين‌ امر مربوط‌ به‌ فقر آلمان‌ و انحطاط‌ آن‌ پس‌ از جنگهاي‌ داخلي‌ است‌ و عقب‌ افتادگي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ آن‌ نسبت‌ به‌ انگلستان‌ و فرانسه‌ را در فلسفه‌ بايد جست‌. پس‌ فلسفه‌ كه‌ ايدئولوژي‌ هر عصري‌ است‌ و از وضع‌ موجود دفاع‌ مي‌كند همواره‌ محافظه‌كار و ارتجاعي‌ است‌. افلاطون‌ مدينه‌ي‌ فاضله‌ خود را در دوره‌ي‌ انحطاط‌ مدينه‌هاي‌ يوناني‌ از روي‌ نمونه‌ي‌ مدينه‌ي‌ قديم‌ آتن‌ ساخته‌ و سنت‌ آگوستين‌ در دوره‌ي‌ ضعف‌ و انحطاط‌ مردم‌ و در آغاز قرون‌ وسطي‌ طرح‌ مدينه‌ي‌ خود را درانداخته‌ است‌. اين‌ مدعيات‌ از جهات‌ مختلف‌ سست‌ و قابل‌ ايراد است‌.

هيچ‌ فلسفه‌اي‌ از علم‌ تجربي‌ و تحصلي‌ استنتاج‌ نشده‌ است‌ و مناسبت‌ فلسفه‌ي‌ دكارت‌ با فيزيك‌ گاليله‌ و آراي‌ كانت‌ با فيزيك‌ نيوتن‌ و فلسفه‌هاي‌ حيوي‌ با پژوهشهاي‌ زيست‌شناسي‌ و.. گرچه‌ به‌ اعتباري‌ نادرست‌ نيست‌، اما بيان‌ اين‌ مناسبت‌ با نظر سطحي‌ در احوال‌ فيلسوف‌ و وضع‌ علم‌ زمانه‌ ممكن‌ نيست‌. البته‌ دكارت‌ رياضيدان‌ بوده‌ و در فيزيك‌ و جهان‌ شناسي‌ آرايي‌ شبيه‌ به‌ آراي‌ گاليله‌ داشته‌ و كانت‌ از نيوتن‌ با تجليل‌ و احترام‌ نام‌ مي‌برده‌ و فيلسوفان‌ حيوي‌ مذهب‌ متأخر به‌ آثار زيست‌ شناسان‌ توجه‌ داشته‌اند و به‌طور كلي‌ هر فيلسوفي‌ به‌ وضع‌ علوم‌ زمان‌ خود توجه‌ دارد. اما از اين‌ توجه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ فلسفه‌ تابع‌ علوم‌ تحصلي‌ است‌؟ حتي‌ به‌ فرض‌ اينكه‌ تناسبي‌ ميان‌ وضع‌ علوم‌ و فلسفه‌ وجود داشته‌ باشد، چگونه‌ مي‌توان‌ فلسفه‌ را تابع‌ بسط‌ علوم‌ دانست‌ و مگر مدعيان‌ احياناً نمي‌گويند كه‌ فلسفه‌ مانع‌ پيشرفت‌ علم‌ شده‌ است‌؟ بسيار شنيده‌ايم‌ كه‌ مي‌گويند ارسطو دو هزار سال‌ بشر را وادار به‌ درجا زدن‌ كرده‌ و مانع‌ ترقي‌ علم‌ شده‌ است‌. حتي‌ اگر با تفسير سطحي‌ ديالكتيك‌ هگل‌ و ماركس‌ بگويند كه‌ فلسفه‌ و علوم‌ در يكديگر تأثير متقابل‌ دارند، اين‌ مشكل‌ باقي‌ مي‌ماند كه‌ اگر فلسفه‌ي‌ ارسطو ناشي‌ از علوم‌ زمان‌ اوست‌، از كجا واجد اين‌ قدرت‌ شده‌ كه‌ مدتها جلوي‌ بسط‌ علوم‌ را گرفته‌ است‌؟ اما اينكه‌ نوعي‌ مناسبت‌ ميان‌ علوم‌ و وضع‌ فلسفه‌ هست‌ جاي‌ انكار ندارد. ولي‌ اين‌ مناسبت‌ را به‌ نسبت‌ منطقي‌ علت‌ و معلولي‌ نمي‌توان‌ تحويل‌ كرد زيرا نه‌ قواعد و قوانين‌ علمي‌ از احكام‌ فلسفه‌ استنتاج‌ مي‌شود و نه‌ بر مبناي‌ علم‌ مي‌توان‌ فلسفه‌ي‌ جدي‌ ساخت‌. مع‌ذلك‌ اگر بخواهيم‌ براي‌ يكي‌ از اين‌ دو، تقدم‌ قائل‌ شويم‌ (و اين‌ تقدم‌، صرف‌ تقدم‌ زماني‌ نيست‌) فلسفه‌ مقدم‌ بر علم‌ است‌، و به‌ خصوص‌ اگر به‌ عصر جديد نظر كنيم‌، فيلسوفان‌ ره‌آموز اهل‌ علم‌ بوده‌اند و اصول‌ اساسي‌ علم‌ جديد را تأسيس‌ كرده‌اند.




1. Philosophy
2. Science
3.sophist
4.positivism
کلمه ی سفسطه یکی از مشتقهای کلمه ی سوفیست است آنها به لفاظی معروف بودند و در فن سخنوری تنها چیزی که برایشان مهم بود غلبه بر حریف بود برای مثال میتوان این نوشته را ضمیمه کرد : آپیمنیدس میگوید که اهل اقریطه دروغ میگویند. اما آپیمنیدس خود اهل اقریطه است پس دروغ گوست، پس دروغ میگوید که اهل اقریطه دروغ گویند، پس اهل اقریطه دروغگو نیستند، پس اپیمنیدس دروغگو نیست پس دروغ نمیگوید که اهل اقریطه دروغگو هستند اما اپیمنیدس خود اهل اقریطه است پس دروغگوست ....
4. Metaphysic این لغت به معنی بعد از فیزیک است
ماخذ:
چیست آنچه تفکر خوانند مارتین هایدگر
علم چیست فلسفه چیست عبدالکریم سروش
دکتر داوری اردكاني‌، فلسفه‌ چيست‌؟ ، تهران‌، پژوهشگاه‌ علوم‌ انساني‌، ص‌ص‌ 70-59

No comments:

Post a Comment