Google Website Translator Gadget

7.31.2011

انسان


"وجود انسانی تنها بر اساس انکشاف اصیل نیستی میتواند به هستها نزدیک شود و در آنها رسوخ کند. اما از آنجا که وجود در ذاتش خود را به هست ها مربوط میکند- آن هستیهایی که نیست و آن هستهایی که هست- وجود به خودی خود در هر مصداق از نیستی قبلاً منکشف شده به ظهور میرسد. دازاین بدین معناست: هستی ایستاده در نیستی. مارتین هایدگر متافیزیک چیست؟ صفحه ی ۱۰۵


حداقل تا
۱۸ سالگی و حداکثر تا ۳۵، ۴۰ سالگی در زندگی درس میخوانیم، بعد از یک مدت ( یا در حین تحصیل ) به علت اینکه دچار تکرار نشویم ، عاشق میشویم ( منظور همان هوس میکنیم جنس مخالف را درست و درمان کشف کنیم ) نهایتاً ازدواج میکنیم، در همین حین کار هم میکنیم ( که جبراً تکرارش را میپذیریم ) بعد از یک مدت که از ازدواج گذشت و همه ی تفریحات موجود را نسبت به وضعیت اقتصادی انجام میدهیم دوباره دچار تکرار میشویم ، پس بچه دار میشویم ، که بعد از یک مدت آن هم تکراری میشود و تنها چیزی که میماند مسئولیتش هست ، گاهی تا آخر عمر این مسئولیت را قبول میکنیم و گهگاه به دور از گوش همسر و فرزند میگوئیم دیوانگی کردیم و یا کم کم بهانه گیری میکنیم و فیلمان یاد هندوستان میکند و نهایتاً جدا میشویم ! بعد از یک مدت که مجردی طی شد و باز تکراری شد یا یاد همسر و فرزند میافتیم و یا حماقت سابق را با یکی دیگر آغاز میکنیم تا از تکرار فرار کنیم و خوشبختانه زندگی بیشتر از اینها هم طول نمیکشد و ریق رحمت و سر میکشیم و میمیریم. ( میشود گفت ۹۰٪ زندگی آدمیان بدین نحو میگذرد)

علت این ماجرا را من فرار از تکرار و آگاهی نداشتن به آن چیزی که از زندگی میخواهند ( هدف والا ) دریافته ام.

اما آغاز سخن من از اینجا آغاز میشود که به راستی هدف از زندگی و پرسش اساسی ما از زندگی چیست ؟

آدمی از آن لحاظ که تنهاست و آگاه است که دست آخر هم تنهاست و همیشه از تنهایی وحشت دارد یا حداقل دوست ندارد که تنها باشد و همینطور از این روی که نیمی از هویتش را در جامعه ( دیگران) ای که در آن زندگی میکند به دست میاورد در پی آن است هم از آن حقیقت که تنهاست فرار کند و هم هویتش را در جامعه بدست بیاورد، یکی از روشهای ای که آدمی برای بدست آوردن این دو پیدا کرده است ، پیدا کردن کسی است که وی را شریک خود بداند و همیشه همراه او باشد که اولاً از تنهایی خارج شود، دوماً توانایی های بیشتری را تجربه کند و سوماً هویتی که بنا به نگاه افراد ممکن است پائین باشد ( حداقل در نوسان باشد )‌را با آوردن کسی در زندگی که همیشه وی را تحسین میکند و از آن روی که دوست داشته شود دوست میداردش هم این نقیصه را جبران میکند.

در زمینه ی شغلی و مفهوم پیشرفت شغلی هم وضع به همین شکل است یعنی ما در تلاش این هستیم که وضعیت شغلی خود را افزایش دهیم به علت اینکه از جایگاه و موقعیت بهتری در اجتماع بهرهمند شویم ، زیرا که نیمه ی هویت ما در دست آنهاست!
اما آدمی فارغ از اینکه موجودی است اجتماعی چیست ؟ یعنی هستنده ای از آن لحاظ که هست و از هست بودن خود آگاهی دارد کیست ؟
من برای پاسخ این سوال در نظر دارم که مفهوم برعکس هست بودن آدمی بیندیشم یعنی در آنجایی که هستنده که به هستی اش و در هستی بودنش معنا دارد نیست میشود یعنی مرگ !
تنها تفکر در مرگ است که هستی اطراف ما ( انسانها ) رنگ میبازد و دقیقاً در همینجاست که موضوع مورد بحث خود انسان میشود. هایدگر در هستی و زمان مینویسد
: "نیستی که دلشوره ما را با آن رو به رو میبیند،‌از آن هیچ بودگی پرده برمیافکند که دازاین،‌در خود اساسش، با آن تعریف میشود؛ و این اساس خود به منزله ی افکندگی در مرگ است." و همینطور در جایی دیگر مینویسد :" همه ی اشیا و ما خودمان در بی اعتنایی فرو میرویم و هست ها دیگر پاسخی نمی دهند"

از همین تفکر دلشوره آور به مرگ است که انسان به خود میرسد و خود واقعیش در آنجا معنا دارد، وقتی به مرگ میاندیشیم دیگر هستی رنگ میبازد و حس یاس در ما به صورت غریبانه ای آشنا میشود. وقتی در جایگاه مرگ به زندگی ( از نیستی به هستی ) میاندیشیم و به هستهایی فکر میکنیم که در زمانی که ما نیست شده ایم هستند آن چیزی که از آن ((من)) یاد میکنیم معنا میابد. و در اینجاست که میشود گفت که این من در هستی تا زمانی که هستنده است تنها میتواند با هست ها در کنش باشد و دقیقاً در همینجاست که میتواند بگوید هستی از آن لحاظ که من میبینم چنین و چنان است.

وقتی ما آگاهی داریم به اینکه میمیریم ( که به صورت ناخود آگاه این آگاهی را فکر میکنم که داریم ) آنوقت است که میخواهیم از حس یاس و دلشوره ی تنهایی هم دور شویم و در همینجاست دقیقاً که دیگری هم برای اکثر ما معنا پیدا میکنیم، تخیلات خود ساخته ی جهانی دیگر هم پدید میاید سخن از بازگشتی دوباره میشود و ... .

پس این نهاد یاس آلود و به روایتی غم انگیز ماست که کنش اولیه ی همه ی کنشهای دیگر ما در زندگی است. میتواند مواجه با این یاس پذیرش را همراه باشد و نسبت به آن که اصل حقیقی است ما زندگی کنیم و میتواند برعکس آن نیز رخ دهد، یعنی ما برای اینکه انکار کنیم چنین چیزی را سعی میکنیم که شادی پدید بیاوریم و به خود به قبولانیم که این شادی حقیقی است و نسبت به این انکار تلاشهایی را صورت دهیم تا آن زمان که وقت به پایان رسد و هستی رنگ ببازد و به صورت جبری مرگ را پذیرا شویم و در اینجاست که پاراگراف اول این نوشته که شهودیست واقعی به آن چیزی که ما در طول روز میبینیم معنای واقعی خود را پیدا میکند.

اندیشمند باشید

ایمان مطلق

No comments:

Post a Comment