Google Website Translator Gadget

8.06.2011

فراتر از فرا رفتگان از عرفان

فراتر از فرا رفتگان از عرفان

نقدی بر کتاب فراتر از عرفان ، جناب آقای حسن میلانی.

در این نوشته بنده قصد آن دارم که گزاره هایی که جناب آقای میلانی به عنوان اصول از آنها یاد میکنند را به صورت دقیقتر بیاورم و پرسش از چیستی آنها کنم و کمی محققانه تر و دقیقتر (در حد خودم) به هر یک از این گزاره ها بپردازم.

۱) اصل اول: هر موجود ممکنی، عددی ( قابل شمارش، و کمی و زیادی ) است.
آنچه پذیرای وجود باشد، وجود مثل و مانند آن نیز ممکن است. بر این اساس هر چیزی که ایجاد آن ممکن باشد حقیقی عددی ( قابل شمارش ) بوده ، و واقعیتی ،‌قابل زیاده و نقصان دارد.
۲) اصل دوم:
اصل دوم: هر موجود عددىاى، متجزّى است.هر چیزی که پذیرش وجود، و فرض تعدد و قبول زیاده و نقصان درباره آن امکان داشته باشد ( ممکن الوجود)، دارای مقدار و اجزا میاشد، و عقل به روشنی می یابد که فرض تعدد و تکثر و زیاده و نقصان از خواص کمیت و مقدار بوده، و تصور آنها جز درباره شی دارای مقدار و اجزا ممکن نیست.
۳)اصل سوم : نامتناهی، محال و موهوم است.
بر اساس حکم بدیهی عقل، حقیقت مقداری و عددی و دارای جز و کل، در هر مقداری که موجود شود باز هم قابل زیاده و نقصان میباشد و محال است که افرادی نامتناهی از آن حقیقت محقق شود.
۱.عدد واقعیت خارجی ندارد نماد معدود میباشد،‌لذا منظور حقیقی از موضوع احکام که گفتیم تمامی موجودات قابل اتصاف به وصف "نامتناهی بودن" و همه اشیای دارای اجزای واقعی خارجی میباشد.
۲.مجموعه ای را که دائماً قابل زیادت است،‌و افراد آن هر چه زیاد شوند پیوسته محدود و متناهی خواهند بود "نامتناهی لایقفی" ( غیر ایستا ) مینامیم.
۳. هنگامی که گفته میشود: "عدد نامتناهی است" منظور از آن همان " نامتناهی لایقفی" است و معنای آن این است که : هر عدد یا معدودی که در نظر گرفته شود دائماً قابل زیادت و افزایش است، و هرگز واقعیتی نامتناهی و غیر قابل زیادت نخواهد بود.
۴.چنانکه کسی نامتناهی را موجودی حقیقی بداند و در عین حال بگوید: این موجود نامتناهی جز ندارد و قابل فرض زیاده و نقصان نیست، معنای متناهی را نفهمیده است و توجه ندارد که موضوع " تناهی و عدم تناهی" مقدار است، و قابلیت زیاده و نقصان خاصیت ذات مقدار و شی دارای اجزا میباشد. این سخن درست مانند این است که کسی معنای جسم را نفهمیده ، و نداند که موضوع تصور جسمیت، طول و عرض و عمق است، سپس مثلاً در مورد خداوند بگوید: خداوند جسمی است که نه طول دارد و نه عرض و ونه ارتفاع و نه زمان و نه مکان و نه ...
از جهت معنای لغوی نیز کلمات " متناهی" و " نامتناهی" و"محدود" و " غیر محدود" (‌به نحو معدوله المحمولی که رجوع آن به سالبه محصله نباشد) تنها در مورد موضوعاتی به کار میرود که دارای کشش و امتداد و اجزا باشند و ...
برای اینکه سخن ما به دراز نرسد و کتاب ایشان نیز موجود است بقیه ی دلایل را میتوانید در کتاب بخوانید.
۴)اصل چهارم: موجود دارای مقدار و اجزا( ممکن)،‌حادث حقیقی ( دارای ابتدای وجود ) است.
موجود دارای مقدار و اجزا و عدد از هر جهت محدود بوده، و از حیث زمان و مکان لزوماً متناهی است. علاوه بر اینکه حقیقت مقداری و قابل وجود و عدم،‌نیازمند به این است که دیگری آن را ایجاد کند، و هرگز نمیتوان موجودی را که ازلی بوده و عدم نداشته باشد ایجاد کرد، وگر نه تحصیل حاصل لازم میاید.... گروه فراوانی با این امر مخالفت کرده اند،‌و مخالفت کردن اهل فلسفه هم روشن و آشکار است،‌زیرا ایشان اعتقاد دارند که همه چیز ازلی و قدیم است.... همه این مذاهب باطل است، زیرا تمامی ماسوای خداوند ممکنند، و هر ممکنی حادث میباشد.
۵)اصل پنجم: زمان و مکان، متجزی و حادث حقیقی میباشد.
زمان و مکان،‌چه دارای وجودی اصیل فرض شوند و چه انتزاعی، مقداری و عددی و دارای اجزا میباشند و محال است که وجود نامتناهی و ازلی داشته باشند.
تصدیق به حدوث زمان و مکان، صرفاً امری عقلی میباشد و تصور عدم زمان و مکان،‌برای مخلوقی که به هر چیزی از دریچه زمان و مکان و مقدار مینگرد،‌محال است. حقیقت معنای عدم زمان و مکان، تنها به این صورت مورد توجه نفس و تصدیق عقل قرار میگیرد که نقیض معنای زمان و مکان میباشد.
۶)موجود حادث نیازمند خالق است.
هر چیزی که پدید آمدن آن ممکن باشد،‌ محال است خود به خود پدید آید و ناچار باید ایجاد کننده و پدید آورنده ای داشته باشد.
۷)موجود مقداری خالق نتواند بود.
شی مقداری و دارای اجزای معین، محدود به حدود وجود خود بوده و بنابر حکم بدیهی عقل، قدرت افزودن بر ذات خویش، و به تعبیر دیگر قدرت بر ایجاد مثل خود را ندارد.
۸)اصل هشتم:ممکن (مقداری) مجرد از زمان نیست
هر چیزی که حادث و دارای ابتدای وجود باشد، به طور بدیهی زمان بر آن میگذرد و محال است که مجرد از زمان باشد.
۹)اصل نهم:ذات خداوند متعال هرگز شناخته نمیشود چه اینکه
الف) آنچه شناخته شود مقداری و مخلوق است
ب) ذات فراتر از داشتن مقدار و اجزا، قابل شناخت و وصول نیست.
ج) تنها راه علم به وجود ذات فراتر از مقدار، وجود مخلوقات آن است.
موجودی که ذات و صفات و حالات آن، مورد شناخت مستقیم و بدون واسطه واقع شود دارای تمیز و پیکره خاص مخلوقی ( تمیز و تشخص خاص خلقی آن است که حقیقتی مقداری و عددی را از مانند آن مشخص و جدا میکند. مقابل این معنا تباین ذاتی موجود مقداری با موجود متعالی از داشتن مقدار و اجزا است. )
۱۰)اصل دهم: تقابل وجود خالق و خلق، تقابل "مقدار" و "غیر مقدار" است.
تقابل و تباین وجود خالق و مخلوق از این جهت نیست که اولی (خالق) دارای وجودی نامتناهی از حیث زمان و مکان بوده،‌و دومی (مخلوق)مرتبه ای یا حصه ای یا مقداری حقیقتاً یا اعتباراً- از آن وجود را دارا باشد. بلکه تباین ذات خالق و مخلوق از این جهت است که مخلوق، موجودی دارای مقدار و اجزا و زمان و مکان- که تمامی آنها لزوماً محدود و متناهی است- می باشد و خالق متعال، فراتر از داشتن جز و کل و مقدار و عدد و زمان و مکان است .
۱۱)اصل یازدهم: آنچه بر خلق ( موجود دارای مقدار و اجزا )‌روا باشد،‌ویژه خود آنهاست.
زمان و مکان، کوچکی و بزرگی، تناهی و عدم تناهی، دخول و خروج، تولد و صدور، تجلی و ظهور، تعدد و تکثر، وجدان، و فقدان ، جز و کل ، اطلاق و تقیید،‌شدت و ضعف، و قوه و فعل، از ملکات و ویژگیهای اشیای دارای مقدار و اجزا و عدد میباشد و ثبوتا به غیر شی مقداری و عددی و مخلوق نسبت داده نمیشود.
۱۲)اقرار به وجود خالقی که هم "هست" و هم "برخلاف همه چیز است" ضروری است.
موجود منحصر است به :
الف) موجود دارای اجزا و ابعاض و زمان و مکان (‌مخلوق)
ب) موجود فراتر از داشتن اجزا و ابعاض و زمان و مکان (خالق)
نقد بنده بر این چند اصل:
۱-وقتی که ما در خصوص ( وجود ممکن )‌سخن میگوئیم،‌منظورمان کل (‌هستی ) است،‌بدین معنا که تمام هستی را اینگونه فرض کردیم که وجود اش (ممکن) و نه (ضروری) است.
حال میپرسیم وجود واحب ( واجب الوجود) چیست؟ در جواب میگوئیم واجب الوجود چیزی (وجودی) است که عدم وجود آن غیر ممکن است. و اگر بپرسیم که چرا وجود واجب الوجود (واجب) است جواب خواهیم داد که زیرا وجود ممکنات وابسته به وجود (واجب الوجود)‌است، یعنی علت واجب الوجود این است که علت ممکنات است. پس بین وجود واجب و وجود ممکن رابطه ای وجود دارد.
نتیجتاً همانطور که وجود ممکن به وجود واجب نیاز دارد، وجود واجب نیز به موجود ممکن نیازمند است. برای واضح شدن سخن مثالی میزنیم: خالق وقتی خالق است که مخلوقی داشته باشد وقتی که مخلوق نباشد خالق معنا ندارد، یعنی خالق به واسطه ی مخلوق،‌ خالقیتش را بر ما نمایان میکند. پس همانطور که وجود خالق ضروری است، وجود مخلوق نیز ضروری است.پس تنها یک راه باقی می ماند که بگوئیم واجب الوجود،‌وجود داردزیرا خودش یعنی همانی که هست و نبودش متناقض است که این میشود ( بحث برهان وجودی) که در اینجا مختصراً آنرا توضیح داده و نقدش را خواهیم آورد. (نقد کانت)
تقریر برهان وجودی: وجود در مفهوم کاملترین هستی داخل است، زیرا اگر داخل نباشد مفهوم مفهوم کاملترین وجود نخواهد بود. بنابراین ، اگر چنین وجودی ممکن باشد باید ضرورتاً وجود داشته باشد زیرا وجود داخل در تمامیت امکان آن است. اما مفهوم کاملترین وجود، مفهوم وجود ممکنی است و لذا چنین هستیی ضرورتاً وجود داردتقریر دیگر این برهان چنین میشود: مفهوم حقیقی ترین وجود مفهوم وجود واجب مطلق است. و اگر چنین وجودی ممکن باد موجود است. زیرا مفهوم وجود واجب که فقط ممکن (و نه موجود بالفعل)باشد یک مفهوم متناقض است. اما مفهوم وجود واجب مطلق، مفهوم وجود ممکن است؛ لذا حقیقی ترین وجود، یعنی خدا، موجود است.
کانت ایراد میکند که متناقض دانستن وجود واجب فقط ممکن بی معنی است . برای اینکه چنین وجودی را فقط ممکن تصور کنیم باید از وجود آن قطع نظر کنیم. ولی در این صورت دیگر چیزی باقی نمیماند که موجب تناقض گردد. ( اگر از وجود آن قطع نظر کنیم ، از خود شی و کلیه ی محمولات آن قطع نظر میکنیم پس چگونه جایی برای تناقض می ماند؟) اگر کسی بگوید خدا وجود ندارد وجود را ساقط نمیکند تا محمولات آن، مثل قدرت مطلق ، را باقی بگذارد، بلکه کلیه ی محمولات و به همراه آنها موضوع را ساقط میکند. از این رو حکم به اینکه خدا وجود ندارد، ولو کاذب باشد، مستلزم تناقض نیست . اولاً عدم توانایی ما در کشف تناقض منطقی در مفهوم خدا دلیل بر این نیست که حقیقی ترین وجود ثبوتاً ممکن است. ثالثاً هر گونه استدلالی از مفهوم حقیقی ترین وجود به وجود آن بیهوده است، زیرا معلوم متکرر خواهد بود. اگر وجود را دال در مفهوم چیزی فرض کنیم البته باید چنین نتیجه بگیریم که آن چیز موجود است، ولی در واقع میگوئییم یک وجود موجود وجود دارد و این گرچه صحیح است، معلوم متکرر است. علت اینکه میتوان این نتیجه را اخذ کرد که چنین وجودی وجود دارد فقط این است که قبلاً وجود را در مفهوم آن قرار داده ایم و این مصادره به مطلوب است. قول به اینکه از امکان به فعلیت استدلال میکنیم، هرگاه امکان شامل فعلیت باشد ، در واقع خود را گول زدن خواهد بود. پس کانت معتقد است که هر قضیه ی وجودی ترکیبی است نه تحلیلی؛ و لذا هر قضیه ی ترکیبی را میتوان بدون تناقض انکار کرد. از نظر کانت وجود اصلا محمول نیست زیرا اگر چنین بود لازم میامد که وقتی وجود چیزی را تصدیق میکنیم مفهوم آن را افزایش دهیم ؛ و در این صورت عیناً همان چیزی را که نمودار تصور ماست تصدیق نکرده ایم. حقیقت امر این است که هر گاه بگوییم که چیزی وجود دارد فقط موضوع را با کلیه ی محمولات آن تصدیق نمیکنیم از این جهت اگر وجود خدا را نفی کنیم محمولی را از موضوعی نفی نکرده ایم، بلکه در تفکر خویش کل موضوع را با همه ی محمولات آن نفی کرده ایم و لذا هیچ تناقض منطقی حاصل نمیشود.
۲-سومین ایرادی که میشود درباره ی وجود واجب ضروری اختصاص داد ایراد هیوم است که میگوید: هميشه تصور هر چيزی حتی خدا به عنوان ناموجود ممكن است و هر چه كه امكان عدم وجودش باشد، لزومی به وجود آن نيست و وجودش ضروری نخواهد بود، زیرا امری نداریم که اگر وجودش را نفی کنیم، دچار تناقض شویم. پس معنی ندارد از چيزی به عنوان موجود منطقاً ضروری سخن بگوييم.
۳-کلیه ی ادیان نوری ( ابراهیمی ) فی الواقع برای این آمدند که دقیقاً همین بحث عددی را مطرح کنند، بدین معنا که پیامبران، خود را در برابر چند خدایی میدیدند(شرک) و در مقابلش خدای واحد را توصیه میکردند. ( توحید) . پس در واقع باز هم سخن بر سر کمی و زیادی است. پس چه سخن از دهها خدا بزنیم و چه از یک خدا صحبت کنیم ، بحث عددی کرده ایم و وقتی بحث عددی کنیم طبق نظریه ی آقای میلانی: هر چیزی که بشود به عدد و کمی و زیادی با آن برخورد کرد (اولاً که ممکن است دوماً اینکه قابل زیاده و نقصان است)
نتیجه: طبق توضیح بالایی که داده شد، نهایتاً میتوانیم خدا یا خدایان را جز موجودات ممکن بدانیم زیرا که قابل شمارش هستند-که البته در بحث بالا آنرا نیز نقد و نفی کردیم- (‌چه یک خدا ،‌چه ده خدا ،‌چه صد خدا و چه
\infty -یا گوگل تا خدا )
‌ ۴-من بسیار متعجب شدم که جناب میلانی چنین استدلالی مبنی بر عدم وجود معنای نامتناهی کردند، چون اتفاقاً " ما هم همین را میگوئیم و این به نفع ماست و حرف ما را بیشتر قدرت میبخشد" زیرا که کل صحبت ما هم این است که کلیه ی تجربیات و معقولات ما هم بر این حکم میکند که هر آنچه موجود است متناهی است و برعکس آن متصور نه و تنها در مبحث ریاضیات است که ما فرض نامتناهی (‌بی نهایت) داشتیم که شما خود فرمودید که این لامتناهی از نوع لایقفی است. پس بنده با شما کاملاً‌در این قسمت در توافق هستم که وجود نامتناهی محال است.
۵-در مورد اصل چهارم هم که نسبت به نقد اول و دوم زیر سوال است ضمن اینکه اگر فرض را بر ازلی بودن دنیا بگذاریم بل کل این سخن باطل میشود. اما باز طی مطالب آینده به آن باز خواهیم گشت.
۶- مکان و زمان تنها شرایط لازم پیشینی تجربه ی حسی هستند . پس آنچه در شهود تجربی عرضه میشود ،‌ یعنی آنچه از آن آگاهیم،‌ به اصطلاح قبلاً مرتب شده است. خود این ترتیب شرط آگاهی است نه نتیجه ی آن . تصور مکان را نمیشود به نحو پسینی از نسبتهای مورد تجربه بین جلوه های خارجی اخذ کرد، زیرا جلوه های خارجی را نمیتوان در ذهن به داشتن نسبتهای مکانی تصور کرد مگر در داخل مکان. همچنین نمیتوان وجود جلوه ها را همزمان یا به توالی تصور کرد، مگر اینکه تصور زمان ثبلاً حاضر بوده باشد. زیرا تصور وجود آنها ،‌همزمان یا به توالی ،‌ در خود زمان است . همه ی جلوه های خارجی را میتوان نابود فرض کرد،‌ولی تصور مکان به عنوان شرط امکان آنها باقی خواهد ماند. ( تقریری از کانت)
حتی در سخنی بالا تر میتوانیم بگوئیم که مکان فی نفسه هیچ نیست، هیچ فضای مطلق وجود ندارد،‌مکان فقط در پیکره ای که حاوی آن است و در انرژی های آن وجود دارد. زمان نیز هیچ نیست که صرفاً متشکل است از برایند رخدادهای دخیل در آن.(ارسطو)
هایدگرزمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. وی در مورد زمان روزمره میگوید زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. وی ادامه میدهد که این اکنون چیست و آیا انسان بر آن چیرگی و احاطه دارد یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد.هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب می داند که دازاین انسانی ان را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطه دارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟ آیا من خود اکنونم و دازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را در ما به وجود می آورد؟
۷-اجازه میخواهم در آغاز نقد اصل ششم شما ابتدا برهان علیت را را بنویسم (‌به علت شباهت زیاد این اصل با این برهان) و سپس به بررسی آن بپردازم.
تقریر برهان علیت: وجود هر چیز در جهان به چیزهایی دیگر وابسته است که این وجود توسط آن‌ها توضیح داده می‌شود؛ اما اگر این سلسله بی‌پایان باشد، این توضیح پیوسته به تعویق می‌افتد و درنهایت هیچ‌چیز توضیح داده نخواهد شد.بنابراین جهان تنها هنگامی درنهایت فهمیده خواهد شد که این سلسله به وجودی ختم شود که خود به هیچ‌چیز وابسته نباشد. به عبارت دیگر هر معلولی علتی دارد و چون دور و تسلسل باطل است، علت العلل وجود دارد و باز به عبارت دیگر اگر فرض کنیم علت وجودی موجودی، خود او باشد؛ یعنی وجود موجود بر خود متوقف باشد در این حالت موجود چون علت خود است، باید سابق بر خود باشد، و چون معلول خودش است، باید متاخر از خود باشد. لازمهٔ این امر اجتماع متناقضین است. بنابرین به تناقض رسیدیم و دور باطل است.
جواب به برهان علیت: راسل در کتاب چرا مسیحی نیستم مینویسد:اگر هر چیزی باید دلیل و علتی داشته باشد، پس وجود خداوند هم باید علت و دلیل داشته باشد و اگر چیزی بتواند بدون دلیل و علت وجود پیدا کند، بحث دربارهٔ وجود خدا بی‌فایده خواهد بود، زیرا وجود طبیعت نیز بدون علت ممکن است.
نایچل والبرتون نیز در کتاب الفبای فلسفه اینگونه مینویسد که : در این تقریر ابتدا فرض شده که هر چیزی معلول چیز دیگری است ولی آن‌گاه با بیان این که خداوند همان علت اول است خود را نقض می‌کند. هم می‌گوید که علت نامعلولی وجود ندارد و هم مدعی است که یک علت نامعلول یعنی خدا در کار است. برهان یادشده این پرسش را بر می‌انگیزد: و علت خدا چیست؟ چرا باید این سلسله در خدا متوقف شود؟ مگر خلاف ممکنات است که در جایی قبل‌تر؛ مثلآ با پیدایی خود جهان پایان پذیرد؟
نکته ای که نظر بنده را در این خصوص جلب میکند این است که اگر کسی این برهان را به عنوان اثبات وجود علت العلل بپذیرد، بر وی معادل بودن آن علت (مثل بیگ بنگ ) با خدا ثابت نشده است. مثلاً باید ثابت شود این علت نخست همه چیزدان، همه جا حاضر و توانایی اش نامحدود است. همچنین حتی اگر کسی آن علت نخست را به عنوان خدا بپذیرد، پذیرش اندر کنش ادامه دار ان خدا بر جهان لازم نخواهد بود. این پایه ی باورهایی چون دئیسم است که خدایی جهان را آفرید اما پس از آن دیگر دخل و تصوری در آن نداشت.
پل دیراک در کتاب مکانیک کوانتومی مینویسد: علیت فقط در مورد سیستمی که مختل نشده است،‌حکم فرماست. اگر سیستمی کوچک باشد ما نمیتوانیم آن را مشاهده کنیم، مگر آنکه اختلالی جدی ایجاد کنیم و بنابراین نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که یک رابطه ی علی بین مشاهداتمان بیابیم. با این حال علیت هنوز در مورد سیستمهای غیر مختل اعتبار دارد.
البته میچیو کاکو در کتاب ابر فضای خود مینویسد که : مولکولهای گازی میتوانند درون ظرفی که در آن قرار میگیرند، آزادانه حرکت کنند بدون نیاز به کسی یا چیزی که آنها را به حرکت درآورد. و از اینجا استنتاج میکند که نوع حرکت اینان از هیچ قاعده و نظمی نیز برخوردار نیست.
نظریه ی بیگ بنگ نیز میتواند در اینجا برای ابطال نظریه ی فوق مطرح شود زیرا که در ابتدای پیدایش مطروح میکند که زمان و مکان توامان با هم پدید آمده اند و وقتی چنین چیزی را مطرح کند دیگر سوال اینکه چه چیزی قبل از جهان بوده است هیچ معنایی نخواهد داشت، زیرا مفهوم قبل با در نظر گرفتن موقعیت بدون زمان بی معنا میشود. ( دانشنامه ی ویکی پدیا در خصوص بیگ بنگ یا مهبانگ )
حال بر میگردم که بر اصل صحبت آقای میلانی و حادث و محدث را جایگزین، علت و معلول میکنم. و از ایشان خرده میگیرم که چگونه بر این قائل شده اند که همه ی عالم هستی را حادث بدانند و بعد یک محدثی را به مانند همان ( علت العلل ) الم کنند و بگویند که ، این دلیل ندارد زیرا که لایتجزی و ... است و برای آن انواع و اقسام صفات را نیز قائل شدند !
۸-ابتدای امر میخواهم بپرسم که شما مثل اینکه ابتدای عالم را به همین نحو که بوده است فرض کرده اید و مبحث تکامل را بلکل از آن غفلت کرده اید (منظور سخن در اصل هفتم است) عالم هستی نتیجه ی تکامل میلیونها سال هست، زمین که تنها موجودات زنده ی شناخته شده نیز در اینجا میزیند ( در ابتدای امر تشکیل شده از گدازه های آتش و سپس سرد شده و سر تا سر زمین را آب فرا گرفته است و بر اثر واکنشهای شیمیایی بر سطح آب اولین موجودات تک سلولی پدید آمده اند و ... که میتوانید در مقالات و کتب مفصلی که درباره ی فرگشت و یا اولوشن هست مطالعه بفرمائید )
پس میتوان طبق نظریه ی تکامل این اصل شما را نیز زیر سوال برد و همینطور برایم خیلی جالب خواهد بود که نظر شما را درباره ی "کلون کردن " نیز بدانم زیرا که این خودش نوعی خلقت است آنهم از نوع ساخت یک موجود جاندار " مثل حیوان یا انسان"
۹-اصل نهم شما را بنده میپذیرم بدین معنا که انسان تنها به وسیله ی حواس چیزی را که به ظهور یا شهود یا به قولی جلوه میکند را ادراک میکند زیرا فاهمه ی ما یک قوه ی شهودی نیست بلکه صرفاًً قوه ای است که شهود های حاصله از ادراک (‌تجربه )‌به یکدیگر در یک تجربه متصل میکند. فاهمه قوه ی توحید یا ترکیب یا تصدیق است واجد یک ساختمان مقولات پیشینی است . یعنی چنان است که هست،‌صرورتاً تصورات را به انحا معینی بر حسب بعضی مقولات اساسی ترکیب میکند. معرفت به اعیان بدون این ترکیب غیر ممکن است . لذا مقولات فاهمه شرایط پیشینی معرفتند.
چنانچه کانت مینویسد : همچنانکه فاهمه برای تجربه به مقولات محتاج بود ،‌عقل هم در خود مبدئی برای تصورات دارد،‌مراد من از تصورات مفاهیمی است ضروری که متعلق آنها هرگز در تجربه عرضه نتواند شد . تصورات همانگونه لازمه ی طبیعت عقلند که معقولات لازمه ی طبیعت فاهمه هستند (‌ تمهیدات بند چهلم)
باز میگردم به مطلب اول شما با توجه به مثالهایی (‌حدیثهایی ) که از امامهای شریعت اسلام آوردید و راه را برای من ساده تر کردید ‌حال بنده نقد کانت را از زبان خودم مینویسم که جواب دیگری باشد بر حرف شما
اگر معنی وجود کامل را وضع کنیم البته نمیتوانیم بی آنکه دچار تناقض شویم وجود او را وضع نکنیم اما هرگز ناچار از ان نیستیم که وجود کاملی را وضع کنیم و در این صورت دیگر تناقصی نخواهد بود اگر ادعا کنیم که خدا وجود ندارد وجود داشتن چیزی با تصور شدن وجود آن تفاوت دارد
وجود داشتن یک محمول واقعی نیست که بر موضوعی حمل شود و یک محمول مستقل هم نیست که جز ذاتی تصور موضوع خود یا تعریف آن باشد. اگر بر تصوری که از حیوان داریم وجود داشتن را نیز حمل کنیم تغییری یا تکمیلی در خود این تصور پدید نیاوردیم . تصوری که از صد سکه داریم چه این صد سکه واقعاً‌ موجود باشد یا وجود آنها فقط امکان داشته باشد ،‌یکسان میماند،‌ و گرنه نمیتوان گفت که مفهوم شی با خود آن مطابقت دارد. تنها با تصور محض نمیتوان شناخت بیشتری از واقع امر پیدا کرد ،‌همان طوری که بازرگانی نمیتواند تنها با افزودن چند رقم بر دفتر صندوق دارایی واقعی خود را افزون سازد. وجود داشتن به معنی وضع محمول هایی است و وضع اشیایی که بتوان این محمول ها را متعلق به آنها دانست.
اصلهای دهم و یازدهم و دوازدهم هم که وقتی نه اصل اول زیر سوال باشد دیگر قابل بررسی نیست و البته در مبحث یازدهم و دوازدهم میتوانیم در جایی دیگر وقتی که بحث بر سر این میشود که چهره ی الله را در قران و پدر آسمانی در انجیل و یهوه را تورات در میاوریم میتوانیم بر سر آن مواضع صحبت کنیم که بنده در مقاله ای جداگانه سعی بر دراوردن چهره ی این سه خدا در کتبشان بودم که نام مقاله هست (آیا خدای ادیان یکی است) به هر روی منتظر جوابیه جناب میلانی بر این سطور میباشم.

با سپاس فراوان از آقای میلانی که سبب تحقیق و تامل بیشتری در مباحث در من شدند.

2 comments:

  1. نوشته ات را خواندم نقد نبود بستری برای نشان دادن حوزه ی آنچه خواندی و از بر کردی و گمان نمی کنم بر چنین نوشته ای که مصرانه چیزی جز اضهار فضل در آن نبود پاسخی بشنوی -از طرف عباس میلانی- حتی شیوه ی نقد را نمی شناسی این هم به درد های خود شیفتگی ات افزون کن ، جوان

    ReplyDelete
  2. آقای تمدن بهتر است قبل از اینکه بخواهی نظر بدهی ،‌بروی چند کلاسی در دبستان بنشینی تا یاد بگیری که اظهار را با ظ مینویسند نه با ض .
    اگر عباس میلانی همان عباس میلانی هست که من میشناسم " استاد مدیر برنامه مطالعات ایرانی در دانشگاه استنفورد که گهگاه در برنامه های شبکه ی ووا دیده میشود. " که باید دو نکته را عارض شوم ۱) همین که یک کسی مثل ایشان این متن را خوانده اند و نظر دادند برای من جای خرسندی است. ۲) تا آنجا که من میدانم ایشان مدارکشان در زمینه ی علوم سیاسی و اقتصاد هستش و تقریباً میدانم که در کل دوران تحصیلیشان به فلاسفه تنها نظریات سیاسی شان را خوانده اند ، و نتیجتاً تنها در این موارد که صحبت کنند میتواند مورد توجه قرار بگیرد، و همینطور تقریباً فکر میکنم که کمتر چیزی از این مقاله فهمیدند !
    به نظر ایشان ( آقای میلانی ) همانطور که نوشته اید گمانشان بر این است که نوشته ی بنده جوابی ندارد !
    میتوانید به صفحه ی فیس بوک بنده بروید و نوشته ی خود آقای میلانی که صاحب اثر هستند در این زمینه و بقیه ی دوستان را ببینید که متوجه شوید که پاسخی هم دارد !
    آقای تمدن همین که شما نحوه ی نقد را میشناسی کافی است عزیز من ، و از نقدهای شخصیتی شما پر واضح است که چقدر نقد عمیق را میشناسید !!! اگر فکر میکنید که خود شیفتگی هم بد هست از نظر من که فکر میکنید توهین میکنید و بنده را ناراحت سخت در اشتباهید ! زیرا که بنده فکر میکنم اصلاً خود شیفتگی چیز بدی نیست شوپنهاور هم کتابی دارد به اسم هنر همیشه بر حق بودن ،‌که فکر میکنم آقای عرفان ثابتی ترجمه کرده است ،‌از نظر نیچه هم خودشیفتگی اصلاً بد نیست بلکه یکی از خصوصیات ابرمرد ترسیمی اش است ! در نهایت میخواهم بگویم که انسان بیمار و پریشان احوالی هستید شما و فکر میکنم شدیداً به روان پزشک نیازمند باشید.

    ReplyDelete