Google Website Translator Gadget

12.22.2011

ارباب و برده در اندیشه ی هگل


ارباب و برده در اندیشه ی هگل

هگل یکی از فیلسوفان بزرگی است که دنیا به خود دیده است این فیلسوف آلمانی ایدئالیسم
 یکی از  کسانی بوده است که روی بسیاری از متفکرین پس از خود تاثیرات به سزایی داشته است که در میان آنها فویرباخ و مارکس چشمگیر تر هستند.
این نوشتار تفسیری
 است  بر بخشی از کتاب فنومنولوژی روح (یا پدیدارشناسی ذهن )‌ که به بخش ارباب و برده ( یا خدایگان و بنده )معروف است  و در نهایت به بررسی تاثیری بر مارکس داشته است پرداخته شده.
هگل کار خود را با بیان موجزی آغاز میکند که تعریفی برای انسان بدست بیاورد و در این تعریف گزاره ای که ارائه میدهد این است که "انسان خود آگاهی است او از خویشن و از واقعیت و شایستگی انسانی خویش آگاه است... انسان هنگامی از خویشتن آگاه میشود که نخستین بار (من) میگوید" ۱ وی سپس با طرح این سوال که چه چیزی واقعیت انسانی که خودآگاهی اوست را نشان میدهد در جواب، مفهوم تازه ای به نام (آرزو) را به دست میدهد. هگل معتقد بود که در آرزو کردن است که انسان به شناسایی راستین خویش میرسد زیرا در آرزوست که آدمی هر آنچه میخواهد باشد و نه آنچه هست را متصور میشود ، پس نتیجتاً آرزو چیزیست که در حال حاضر نیست و انسان باید با نفی وضع کنونی (حال)، به سوی آرزویش حرکت کند. اما خود آرزو را میتوان به دو نوع تقسیم کرد؛ آرزوی حیوانی که سبب میشود آدمی خویشتن را احساس کند که اگر چه شرط لازم برای خودآگاهی ابتدایی است اما شرط کافی آن نیست و نوع دیگر آرزو که خودآگاهی را محقق میکند آرزویی است که باید به چیزی غیر طبیعی تعلق گیرد یعنی بر چیزی که از واقعیت داده و موجود فراتر رود. ۲
پس تا اینجا نتیجه آن میشود که شناسایی خویشتن در گرو آرزوست که این آرزو خود بر دو دسته ی حیوانی و انسانی تبدیل میشود که اولی همان آرزوهای امیالی ما است که سبب میشود ما ماهیت حیوانی خود را بشناسیم و دیگری آرزوی انسانی و متعالی ما است که با سلب وضع موجود سعی میکنیم در گذر زمان آنرا به ظهور برسانیم. اما این خود آگاهی تنها ممکن است برای خودمان شکل بگیرد و به ظهور بیرونی نرسد و همینطور هویت اجتماعی ما که بخشی از همان ( من ) است شکل نخواهد گرفت مگر آنکه در درون انبوهی از انسانها پدید آید.
"واقعیت انسانی تنها به صورت اجتماعی میتواند وجود داشته باشد ولی برای آنکه انبوه انسانها به اجتماع مبدل شود تنها تکثر آرزوها کافی نیست بلکه آرزوهای هر یک از اعضای انبوه انسانها باید بر آرزوی اعضای دیگر تعلق گیرد یا بتواند تعلق گیرد. اگر واقعیت انسانی، واقعیت اجتماعی است، اجتماع نمیتواند انسانی باشد مگر به عنوان مجموعه ای از آرزوهایی که یکدیگر را به عنوان آرزو بخواهند. آرزوی انسانی که فردی آزاد و تاریخی و آگاه از فردیت و سر انجام تاریخیت خویش پدید می آورد فرقش با آرزوی حیوانی آن است که نه بر عینی واقعی و (محصل) و داده ، بلکه بر آرزوی دیگر تعلق میگیرد." ۳
در اینجاست که مایه ی اندیشه هگل شکل میگیرد زیرا که خود این آرزوهای انسانی به دو دسته تقسیم میشوند، که یکی آرزوهایی است که دیگری آرزویش را دارد و انسان آرزوی او را آرزو میکند ، که میشود آنرا آرزوی بینابین یا آرزوی میانجی دانست ، و دیگری آرزویی مستقل است که تعالیش را از آنجا میگیرد که بر آرزوی حیوانی فائق و چیره شود و از آنجا که اوج آرزوی حیوانی نگهداری از (جان) است؛ پس باید انسانیت را در آن دانست که در راه آرزوی انسانی جان فشانی کرد و حیات خود را به خطر انداخت .
"آدمی با جانبازی در راه برآوردن آرزوی انسانی خود، یعنی آرزویی که بر آرزوی دیگر تعلق یافته است انسانیت خود را محقق میکند. از سوی دیگر هرگاه که من آرزویی را آرزو میکنم این بدان معناست که میخواهم به جای ارزش مطلوب این آرزو قرار گیرم. زیرا بدون این جایگزینی ، آدمی آرزومند ارزش و مطلب مورد آرزو خواهد بود و نه خود آرزو" ۴
در نهایت امر، انسان میخواهد که دیگری آرزویش را بشناسد و به آن ارج نهد و« من» را به عنوان ارزشی مستقل بازشناسد.
پس در اینجا دو  گزاره داریم ، اول: آنکه در راه آرزو جانفشانی کنیم. دوم: آنکه دیگری به آرزوی من ارج دهد. هگل می اندیشید که برای اینکه به هردوی اینها برسیم باید دو آرزو ( دو شخص ) در روبروی هم قرار گیرند و در این نبرد است که واقعیت انسانی زاده میشود. در این کار و زار یا هر دو در یک زمان میمیرند و نابود میشوند و یا هر دو زنده میمانند و یکی پیروز و دیگری شکست میخورد، در این جنگ شکست خورده نباید بمیرد زیرا که باید باشد و واقعیت فرد پیروز - یا همان آرزوی او را
درک کند و الا حریف مرده بی بهره از شعور و هرگونه آگاهی است و به کار پیروزمند نمیخورد.
وی با نگارش این مقدمه  و بیان این شرط که " اگر واقعیت انسانی فقط میتواند به حالت اجتماعی پدید آید هیچ اجتماعی نیست مگر آنکه
دست کم در مبدا خود- یک عنصر خدایگان (ارباب) و یک عنصر بندگی (برده) یا هستیهای (خود فرمان) از یک سو و هستیهای وابسته از سوی دیگر داشته باشد " ۵ نظریه ی ارباب و بنده را طراحی میکند.
حال که پیروزمند از طریق جانفشانی و پیروزی خودآگاهی خود را (آرزوی خود را) بر دیگری (برده) شناساند و دیگری ارج او را دریافت که وجود این خودآگاهی بسته به آن است که ارجش شناخته شود؛ متوجه نقصانی برای ارباب میشویم زیرا که خودآگاهی و یک خودآگاهی واسطه مند است.دوم آنکه برده که هنوز آرزویش عینیت نیافته اما فی حد ذاته موجود است اما وی این برتری را نسبت به ارباب دارد که علاوه بر اینکه خودآگاهی خود را در نهان دارد خودآگاهی ارباب را نیز شناخته است، حال آنکه ارباب ارج و مقام برده را نشناخته و تنها هویتش را از آنجا میگیرد که جانفشانی کرده و از آن نبرد پیروز بیرون آمده است، اما برای اینکه وضعیت باقی بماند از آنجا که نباید حریف شکست خورده را نابود کند تنها باید استقلال او را از میان ببرد زیرا او همان کسی است که بر ضد او جنگیده و خواستش آن بوده که خودش پیروز شود و واقعیت خود را بشناساند، پس پیروزمند باید شکست خورده را برده ی خود کند بی آنکه او را بکشد؛ و اما بنده همان کسی است که از قانون خدایان که مرگ یا پیروزیست تبعیت نمیکند و بندگی را بر مرگ رجحان داده و به آن تن میدهد. همانطور که پیشتر گفته شد خودبودگی ارباب واسطه مند است و وی سببیتش را از برده داشتن میگیرد، و برده که استقلالی هم ندارد کاری هم که میکند برای ارباب است، یعنی برده باید مواد خام طبیعت را دگرگون کند تا ارباب مصرف کند.و در گذر زمان این دیگر تنها ارباب نیست که برده را به چشم برده می بیند بلکه خود برده هم دیگر خود را به چشم برده می بیند و پذیرای آن میشود.
"ارباب تنها کسی نیست که خود را ارباب میداند. بنده نیز او را چنین میداند. از این رو حقیقت و شرف انسانی ارباب، (یعنی ارج او) شناخته شده است. ولی این ارج شناسی یک جانبه است. زیرا ارباب، واقعیت و شرف انسانی برده را نمیشناسد. پس ارج او از جانب کسی شناخته شده است که خود ارباب ارج او را نمیشناسد. عیب و تراژدی ارباب در همین است{...} بنده ، برای او در حکم یک حیوان نا چیز است. پس ارج او در واقع از جانب یک چیز شناخته شده است. به این دلیل آرزوی او در واقع بر یک چیز تعلق گرفته است و نه بر یک آرزو و میل انسانی{...} اگر انسان تنها هنگامی خشنود میشود که ارجش شناخته شود انسانی که به عنوان ارباب رفتار میکند هرگز به خشنودی نخواهد رسید. و چون- در آغاز- انسان یا ارباب است یا بنده، انسان خشنود الزاماً بنده خواهد بود، یا دقیقتر بگوئیم، کسی خواهد بود که از مرحله ی بندگی گذشته و بندگی را به طور جدلی رفع کرده"۶
حال، مسئله این است که بنده چگونه میتواند بندگی را به طور جدلی رفع کند ؟
جوابی که هگل به این سوال میدهد این است که بنده کسی است که توانسته است با بندگیش ارج ارباب را بشناسد پس استقلال و آزادی انسان را میتواند حدس بزند که چیست و همینطور او همان کسی است که خودآگاهی برای خود دارد ولی هنوز به مرحله ی ظهور نرسیده است، پس بنده کافی است که خود را بر ارباب تحمیل کند و با این تحمیل سبب شود که ارباب نیز ارج او را بشناسد. از آنجا که ارباب ، بنده را مجبور میکند که کار کند و خودش از برای اینکه ارباب است در این حالت به سکون رسیده زیرا که نهایتش همین است و به تبع آن وقتی ارباب باشی تن پرور هم میشوی ،چرا که هر کاری را که بخواهی بنده برایت انجام میدهد، و همین کار کردن برده را به ارباب طبیعت شدن تبدیل میکند و در ارباب طبیعت شدن است که بنده خود را از غریزه ی خود که او را سطحی کرده بود می رهاند. الکساندر کوژو مینویسد:"بنده در عالم طبیعی و داده و خام، بنده ی ارباب است ولی در عالم صناعی که به وسیله ی کار او دگرگون شده است به عنوان ارباب مطلق سروری میکند{...} اگر اضطراب از مرگ که به دیده ی بنده در شخص ارباب جنگاور تجسم یافته، شرط لازم پیشرفت تاریخی است، این فقط کار بنده است که این پیشرفت را محقق میکند و به کمال میرساند.۷
کار چون شکل دهنده و پرورش دهنده است و از سوی دیگر سبب میشود که طبیعت از نوعی به نوع دیگر دربیاید و به قولی نابودی آنرا هم بنده به تعویق می اندازد و هم محتوا و شکل میدهد، پس از آنکه کارش تحقق عینی پیدا کرد دو معنا برای خود ایجاد میکند که اولی این است که خود را والاتر از طبیعت در می یابدو دومی آنکه بنده در حین کار متوجه میشود که در خود و برای خود وجود دارد.
نتیجه آنکه اربابی که در ظاهر امر نقش خدایان را گرفته بود اما اصالتاً از آنجا که محدود به حدود طبیعت است و آگاهی و ارجش وابسته است تنها وسیله ای بود که انسان دیگر به کمال خویش برسد و به قول کوژو، بنده در جایی که خدایگان ناکام شده بود کامیاب در خواهد آمد. پس تنها آگاهی که نخست وابسته و خدمتگزار و چاکرانه بود، در فرجام کار ، کمال مطلوب انسان را که خودآگاهی و مستقل است و بدینسان حقیقت آنرا پدید میاورد تحقق خواهد بخشید.۸
حال که مشخص شد {سعی کردیم که مشخص کنیم} که در این بخش از پدیدارشناسی روح هگل چه میگذرد وقت آن رسیده است که بدانیم که تاثیر این بخش از کتاب پدیدارشناسی روح هگل بر آیندگان چه بوده است. بی شک یکی از تاثیرگذارترین اتفاقات در قرن گذشته و هم اکنون جریان مارکسیسم است که کماکان میدانیم که تاثیرات زیادی بر تفکرات روشنگری و جوامع مختلفه گذاشته و میگذارد. در اینجا تلاشمان بر این است که نشان دهیم اندیشه ی مارکسیسمی چه رابطه ی با هگل دارد و یا بهتر است جواب به این سوال دهیم که مارکس از هگل چه آموخت؟
مارکس می گوید: "من خویشتن را آشکارا شاگرد این اندیشمند بزرگ (هگل) خواندم." ۹
برای اینکه به این مهم پی ببریم که مارکس چرا خود را شاگرد هگل میدانست باید با مرکز اندیشه های مارکس یعنی نظریه ی طبقاتی او آشنا شویم، مارکس نیز آرایش طبقاتی را به دو دسته ی اشرا
ف یا اربابان و سرفها یا برده ها تقسیم میکند وی با تحلیل تاریخی این جریان ( که این نیز از میراث هگل است و از روح تاریخ هگل سرچشمه میگیرد) به اینجا میرسد که در جامعه ی صنعتی امروز نیز همان دو دستگی وجود دارد منتها با نامهای سرمایه دار ( بورژوا ) و کارگر ( پروتالیا). مارکس بر این باور بود که تاریخ جوامعی که تا کنون پدید آمده اند تاریخ نبرد همین دو طبقه بوده است به نظر مارکس منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به دنبال می اورد تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی اند؛ وی مینویسد"رابطه ی بین طبقات رابطه ی بهره کشی است، در جوامع فئودالی بهرکشی اغلب شکل انتقال مستقیم از دهقان به اشراف را به خود میگرفت در حالی که در جوامع سرمایه داری امروزی ، منبع بهره کشی کمتر آشکار است" ۱۰ هسته ی مرکزی این اندیشه که مارکس پیوسته در تحلیل ان بود که چگونه روابط میان انسانها با موقعیت شان در ارتباط با ابزارهای تولید شکل میگیرند یعنی این روابط به میزان دسترسی افراد به منابع نادر و قدرتهای تعیین کننده بستگی دارند پس نبرد طبقاتی نیز بر سر بدست آوردن همان ابزارهای تولیدو منابع است که به نظر راقم این سطور این مسئله نیز ارتباط مستقیمی با نبردی که هگل بر سر بدست آورن هویت مطرح میکند دارد. یکی دیگر از مباحث هگل که به مارکس به ارث رسید مسئله ی کار و کارگر بود که به قولی میتوان آنها را در نظریه ی طبقاتی طبقه ی دوم خطاب کرد به نظر مارکس نیز تحقق انسانیت در گرو کار است ، اما کار با ویژگیهای فوق: نخست باید کار آگاهانه باشد، دوما‍ً کارگر باید قدرت به فرایند کار داشته باشد ( اعمال اراده در کار) و در نهایت، تملک بر نتیجه ی کار داشته باشد (‌تصاحب نتیجه ی کار) اگر این خصوصیات در کار نباشد انسانیت انسان تحقق نخواهد یافت. و در ذاتیت این مسئله است که مارکس تمام سعی خود را میگذارد که فرایند کار که سبب تحقق انسانیت است با این خصوصیات باشد و در همینجا هم هست که به قولی نبرد طبقاتی آغاز میشود چرا که مارکس در پی تنظیم مانیفست کمونیست درسال ۱۸۴۸  به این نتیجه می رسد  که پرولتاریای هر کشور باید در راستای مبارزه طبقاتی  خویش  ابتدا قدرت سیاسی را از چنگ طبقه سرمایه داران به در آورد.به همین منظور وی‏ در پی استفاده از کلمه دیکتاتوری پرولتاریا در چندین اثرخود آگاهانه بیان می کند که تنها طبقه کارگر است که می تواند با اعمال سلطه سیاسی خود یعنی ديكتاتوري پرولتاريا دربلند مدت کمر سرمایه داری را خورد کند.اما وی درپس این آموزشها  کرارا تاکید دارد که سلطه سیاسی  پرولتاریا هدف درازمد ت وخصلت طبقه کارکر نیست وپرولتاریا یاید لاجرم به زوال دولت خویش بی اندیشد تا دوام آن در دراز مدت. و در اینجاست که به طور کامل متوجه میشویم که مارکس چگونه اندیشه ی هگل را که به قول خودش بر روی سرش بود، روی پاهایش ایستاند، چرا که در اندیشه ی هگلی همانطور که پیشتر گفته شد برده رهاییش را از آنجا بدست میاورد که کار کند و چون ارباب طبیعت میشد رهایی را نیز تجربه میکرد اما مارکس از این هم فراتر میرود و دنبال این میرود که برده از زیر یوغ ارباب نیز خارج شده و چه بسا نظام اربابان را از بین برد.


پی نوشت:
لازم به ذکر است که تاثیراتی که مارکس از هگل گرفته است تنها به این مختصر خاتمه نمیابد و بحثهای اساسی در اندیشهای مارکسیستی وجود دارد که کاملاً ماخوذ از اندیشه ی هگل است و در مقاله ی فوق تنها علتی که چند خطی در خصوص اندیشه های مارکس نوشته شد آن بود که اگر برای خواننده اندیشه های هگل انتزائی به نظر میرسد و درکش سخت است که به کاری آید، نشان داده شود که چه تاثیر ژرفی بر روی کارل مارکس که بدون شک تاثیرگذارترین فیلسوف و جامعه شناس قرن نوزدهم و بیستم است داشته است.
مطلب دیگر آنکه تفسیرهای متفاوتی از فلسفه ی هگل وجود دارد که تفسیر این نوشتار وابستگی زیادی به تفسیری دارد که الکساندر کوژو داشته است. کوژو میان شرح و تفسیر تفاوت میگذارد. او بر این نظر است که شرح از متن آغاز میکند و میکوشد اندیشه نویسنده را کشف کند در حالی که تفسیر از اندیشه می آغازد تا متن را کشف کند پس بدین معنا کوژه بیشتر به اندیشه های هگل که مد نظر ما نیز در این متن بود پایبند است تا تنها متن.
                                                                                                         ایمان مطلق

ماخذ

۱-کتاب خدایگان و بنده صفحه ی ۲۵
۲- همان صفحه ی ۲۹
۳-همان صفحه ی ۳۱
۴-همان صفحه ی ۳۳
۵- همان صفحه ی ۳۷
۶-همان صفحه ی ۵۷ و ۵۸
۷- همان صفحه ی ۶۴ و ۶۵
۸- همان صفحه ی ۷۷
Karl Marx, Das Kapital, 2004 Lizenzausgabe für Parkland Verlag, Köln, S. 46 ۹-
۱۰- آنتونی گیدنز صفحه ی ۲۴۲

منابع

کتاب خدایگان و بنده که بخشی از کتاب فنومنولوژی روح همراه با تفسیر الکساندر کوژو ترجمه ی حمید عنایت
کتاب فنومنولوژی روح هگل ترجمه ی زیبا جبلی

همراه با گوش چشمی به متن انگلیسی phenomenology of mind ,George allen and Unwin Ltd
کتاب فلسفه ی هگل نوشته ی و.ت ستیس ترجمه ی حمید عنایت
کتاب جامعه شناسی انتفادی . ویراستار پل کانرتون ترجمه ی حسن چاوشیان
کتاب کاپیتالیسم کارل مارکس

No comments:

Post a Comment